در آغاز هیچ نبود، كلمه بود،
و آن كلمه خدا بود.
كلمه بی زبانی كه بخواندش و بی اندیشه ای كه بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یكی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن چگونه میتوان بود؟
و خدا بود و با او عدم، و عدم گوش نداشت.
حرف هایی هست برای گفتن،
كه اگر گوشی نبود نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای نگفتن؛
حرف هایی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرف هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند.
و سرمایه ماورایی هر كس
باندازه حرفهایی است كه برای نگفتن دارد.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا،
كه همچون زبانه های بی قرار آتشند.
و كلماتش هر یك انفجاری را به بند كشیده اند.
كلماتی كه پاره های بودن آدمی اند…
اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند یافته می شوند.
و در صمیم وجدان او آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند.
و اگر او را گم كردن،
روح را از درون به آتش می كشند
و دمادم حریق های دهشتناك عذاب بر می افروزند.
و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت،
كه در بی كرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می كرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هر كسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هر كسی دوتاست،
و خدا یكی بود.
هركسی باندازه ای كه احساسش می كنند، هست.
هر كسی را نه بدان گونه كه هست، احساس می كنند،
انسان یك لفظ است كه بر زبان آشنا می گذرد
و بودن خویش را از زبان دوست می شنود.
«علی شریعتی؛ بر گرفته از دفترهای سبز»
