مهدی   , merdad.azari

مهدی

 زندگی چیست؟خون دل خوردن/زیر دیوار آرزو مردن
مهدی   , merdad.azari

مهدی

مطالب تصاویر 11
cloobid
merdad.azari
، 3 سال و 5 ماه و 19 روز
مرد 23 ساله مجرد
فوق ديپلم ، دانشجو

آلبوم تصاویر

  • داداشی هام

11 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • گولوش , gulush
  • آز اسپورت , azsportt
  • امیر سردار , amir_sardaar
  • محـمدحسین بـهجت شـهــریــار , OStad_Shahriyar_tb
  • 379 رسانه

    morebox img


تبلیغات

پیوند آریا , peyvand6060
نوشته پیوند برای مهدی 1 سال پیش
تولدتون مبارک
ادامه
99
مجید عباس زاده , majid643957
نوشته مجید برای مهدی 1 سال پیش
سلام
تولدتون مبارک.
شاد باشید و به امید دیدار
ادامه
اسد ازادی , azadm120
نوشته اسد برای مهدی 1 سال پیش
تولدتونم مبارک
ادامه
مهدی   , merdad.azari
حتما بخونید جالبه

معین خواننده معروف تعریف میکند روزی از ایران نامه ای دستم رسید که داستان زندگی یک فرد از ابادان بود ، داستان نوشته شده از این قرار بود ...
شخصی تعریف میکرد که 16 ساله بودم عاشق دختری شدم ، چنان دیوانه وار عاشق ان دختر شدم که پس از اصرار و پافشاری بسیار زیاد توانستم در همان سن پدرم را راضی کنم که به خواستگاری دختر برویم ، وقتی به خواستگاری رفتیم پدر دختر بنای مخالفت گذاشت و برای اینکه مرا از سر. باز کند اصرار داشت باید درس بخوانم و حداقل دیپلم داشته باشم ، پس از ان با جدیت درس را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم ، بعد ان دوباره به خواستگاری رفتیم ، ولی پدر دختر گفت حتما باید به سربازی بروم و بدون داشتن کارت پایان خدمت هرگز به دخترش فکر نکنم ، در بیست سالگی به سربازی رفتم و در بیست و دوسالگی دوباره به خواستگاری رفتم ولی پدر دختر اصرار داشت که باید کار مناسب داشته باشم ، به هر حال بعد پیدا کردن کار مناسب و خواستگاری رفتن و امدن هایم و بهانه های مختلف باعث میشد که بروم و به خواسته جدید عمل کنم و دوباره بیایم ، جالب اینکه در این مدت ان دختر هم به پایش نشسته بود و خواستگاران دیگر را رد میکرد ، ان شخص تعریف میکند پس از این خواستگاری رفتن ها و نا امید شدن ها بالاخره پدر دختر در 32 سالگی راضی به ازدواجمان شد و دست از بهانه های خود برداشت ، جشن بزرگی بر پا کردیم و در انتهای مراسم در حالی که خودم را خوشبخت ترین ادم روی زمین میدانستم به خانه ی خودمان رفتیم ، وقتی به خانه رسیدیم همسرم به قدری خسته شده بود بر روی مبل دراز کشید و خوابش برد ، من هم برای اینکه اذیت نشود فقط پیشانی اش را بوسیدم و در یک گوشه خوابم برد ، صبح اول وقت شاد و سرخوش از اینکه بالاخره پس از سالها معشوقه ام را در کنارم میبینم از خواب بیدار شدم و وقتی او را در خواب دیدم تصمیم گرفتم به تهیه وسایل صبحانه بپردازم ، صبحانه را تهیه کردم و مدتی منتظر بیدار شدنش بودم که نگران شدم ، کمی ترسیدم ولی نزدیک که شدم دیدم دختر نفس نمیکشد ، سریعا پزشکی اوردم و پزشک بعد از معاینه گفت این دختر شب گذشته از فرط خوشحالی دچار حمله قلبی شده و ایست قلبی کرده است و فهمیدم پس از سال ها تلاش برای بدست اوردنش او را برای همیشه از دست داده ام

صبحت بخیر عزیزم با آنکـه گفتـه بودی دیشـب خـدانگهدار

با آنکه دست سردت از قـلـب خـستـه تـو گویـد حدیث بـسـیـار

صـبـحت بـخـیـر عزیزم بـا آنکه در نگاهـت حرفی برای من نیست

بـا آنـکـه لـحـظـه لـحـظـه می خوانم از دو چشمت تـن خـسـتـه ای ز تـکـرار

عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست
ادامه
کامنت بنویسید...
آرمان  , arman892
سه شنبه 2 تیر ، 07:08
زیبا بود
ادامه
مهدی   , merdad.azari
پسر :شنیدم داری ازدواج میکنی؟مبارکه،خوشحال شدم شنیدم.
دختر:ممنون ایشالله قسمت شمابشه.
پسر:میتونم برای اخرین باریه چیزی ازت بخوام؟؟
دختر:چی میخوای؟
پسر:اگه ی روزصاحب ی پسرشدی میشه اسم منوروش بزاری؟
دختر:چرا؟میخوای هروقت نگاش میکنم یاصداش میکنم دردبکشم؟
پسر:ن اخه پسراعاشق ماماناشون میشن،میخوام بفهمی که چقدعاشقت بودم...
سلامتی عشق اول و آخر زندگیت ک ن میتونی بهش بزنگی ن میتونی بهش فکرنکنی...!!!!!!!!!!
ادامه