__
لیست دوستان :: 8
لیست کلوبها :: 26
  • نام کلوب :دکتر سروش
    نام انگلیسی : dr_sorush
    تاسیس : 29 دی 1383
    1190 عضو ، 172 بحث ، 9 آلبوم ، 14 مقاله ، 5 لینک

    دکتر سروش

  • نام کلوب :دکتر شریعتی
    نام انگلیسی : shareiati
    تاسیس : 29 آذر 1383
    13306 عضو ، 109 بحث ، 60 آلبوم ، 60 مقاله ، 32 لینک ، 27 نظرسنجی

    دکتر شریعتی

  • نام کلوب :مدیریت زمان
    نام انگلیسی : time_management
    تاسیس : 23 دی 1384
    1009 عضو ، 109 بحث ، 3 آلبوم ، 8 مقاله

    مدیریت زمان

  • نام کلوب :دقتر خاطرات
    نام انگلیسی : remember
    تاسیس : 12 خرداد 1385
    54 عضو ، 3 بحث ، 2 آلبوم

    دقتر خاطرات

  • نام کلوب :وبلاگ های طنز
    نام انگلیسی : weblogetanz
    تاسیس : 16 اردیبهشت 1384
    468 عضو ، 60 بحث ، 9 آلبوم ، 2 مقاله

    وبلاگ های طنز

  • نام کلوب :قزاق
    نام انگلیسی : gazzag_cloob
    تاسیس : 2 اردیبهشت 1384
    348 عضو ، 25 بحث ، 1 لینک

    قزاق

26 آبان 85 - 06:54

بگویید بر گورم بنویسند: زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود ولی کسی بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید: زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن...

  • ارسال نظر (0)
لیست توصیفنامه ها
1 اردیبهشت 86 - 04:24
سلام. خوبی عزیز . تولدت مبارك. الهی صد ساله شی.
23 مرداد 85 - 01:14
*دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
__