آیا می دانستید 6 تیر 87 - 11:10 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||
لیست توصیفنامه ها12 آذر 86 - 21:46 | |
در نشیب تنگنای زندگی ای دوست
کاش انسان تکیه گاهی داشت
کاش میدانست از کدامین سو راه بیرون رفتن از گرداب غم باز است
کاش یا انسان نمیشد پرده دار کعبه هستی
یا اگر میشداز گزند شوم بختی در امان می بود |
19 مهر 86 - 21:03 | |
اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود مردم برای دعا در محلی جمع شدند ولی تنها
یک نفر با خودش چتر آورده بود . و این یعنی ایمان... |
28 شهریور 86 - 11:09 | |
بازنده ها در هرجوابی مشکلی را می بینند ولی برنده ها در هر مشکلی جوابی را می بینند . سعی کنید مثل برنده ها فکر کنید رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن سرنوشت انسان را تنها محبت معلوم میکند و بس... شکسپیر گل نیست چنین سركش و رعنا كه تویی مه نیست بدین گونه فریبا كه تویی غم بر سر غم ریخته آن جا كه منم دل بر سر دل ریخته ، آنجا كه تویی در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند ... و تنها عشق مرا رها می کند ... و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ... پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعی دیگر برسان .... صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته چه روزگار خوبی بود روزای خوب بچگی اون روزا كه حرفهای عشق یرنگی بودو سادگی اون روزا كه دلخوشیمون چندتا مداد رنگی بود حیف كه چه زود تموم شدن چه روزای قشنگی بود چه قصه های خوبی بود قصه های مادر بزرگ قصه شاه پریون قصه اون بره و گرگ ببین چه ساده گم شدیم تو بازیهای روزگار از اون روزای بچگی حالا چی مونده یادگار من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست. كنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو. هر كسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست. شرط آن داشتن یك دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی میكوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم ای دوست خانه دوستی ما اینجاست. تا كه سهراب نپرسد دیگر خانه دوست كجاست!!! سکوت تنها زبان دل آدمی است.گاهی که این سکوت بدلیل کم صبری می شکند،دست ساکت می شود و مسکوت آرزو می کند که ای کاش ساکت می ماند.که سکوت بسیاری از محتویات دل را مخفی می کند،وهمین شاید تنها حسن سکوت باشد روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی گفت : تو غرق گناهی ؟ گفتمش یارب بلی گفت :پس آتش نمیگیره چرا جسم و تن ات ؟ گفتمش چون حك نمودم روی قلبم "یاعلی هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود. پیمودن مسیر ، خود هدف است .... یعنی اینکه آنچه تو انتظار داری ، جلوی چشمانت است ، یعنی اینکه فقط امروز وجود دارد و " فردا " نام دیگری ست بر تمام تنبلی های تو" " برای پاک کردن کتاب ها کافی ست که دیگر آنها را باز نکنیم . آدم ها هم همینطورند : برای از میان بردن آنها فقط کافی ست که دیگر با آنها صحبت نکنیم ." "در پس ِ نظریه بافی ها به دنبال سرخوردگی باشید " " آدم ها امضاء خداوند هستند ، این امضا همیشه تعجب بر انگیز است و هیچوقت شبیه یکی دیگر نیست یحیی بن معاذ : علم نشانه عمل است . فهم ظرف علم است. عقل پیشرو خیر.و هوس مرکب گناه. آرزو توشه متکبران و دنیا بازار آخرت است بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سین سفره مان ایمان ندارد بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم یا سیل می بارد و یا باران ندارد بابا انارو سیب و نان را می نویسد حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست هی می نویسد این ندارد آن ندارد بنویس کی آن مرد در باران می¬آید این انتظار خیسمان پایان ندارد ای برادر گوش کن نقطه سر خط بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می افرید وقتی زمین ناز ترا در اسمانها می کشید وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم, نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد ادم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو, نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست هیچكس سوار بر اسب نیست هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارهای ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد. هنر هخامنشی این اثر جاودانه را با افتخار بر سنگه11 کجا بودی وقتی برات شکستم/یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم/ کجا بودی وقتی غریبی و درد/داشت منه تنها رو دیوونه میکرد/ کجا بودی وقتی که از پنجره/میپرسیدم این چندمین عابره/ کجا بودی وقتی تو رو می خواستم/ که دستات آروم بشینه تو دستم/ کجا بودی وقتی که گریه کردم/ازتو به آسمون گلایه کردم/ کجا بودی وقتی کنار عکسات/شبا نشستم به هوای چشمات/ کجا بودی تو لحظه ی نیازم/وقتی میخواستم دنیامو بسازم/ کجا بودی ببینی من میسوزم/عین چشات سیاهه رنگ روزم/ کجا بودی تشنه ی چشمات بودم/نبودی من عاشق دنیات بودم/ کجا بودی وقتی دیوونت بودم/ وقتی که بیقرار شونت بودم/ کجا بودی وقتی چشام به در بود/ترانه هام شکایت سفر بود/ نبودی پیش منه بی ستاره/ ترک میخورد دلم با یک اشاره/ کجا بودی وقتی که می نوشتم/ترانه هام همه ماله فرشتم/ کجا بودی وقتی که پر پر شدم/سوختم و از غمت خاکستر شدم/ کجا بودی ببینی فصل بهار/ همه میگفتن تو گذاشتیم کنار/ سرزنشای مردم رو شنیدم/هر چی که باورت نمی شه دیدم/ کنایه هاشونو به جون خریدم/ نبود ستاره م شبا گریه چیدم/ کجا بودی وقتی بهم خندیدن/رد شدن و همدیگه رو بوسیدن/ کجا بودی ببینی خستگیمو/آب شدن شمعای زندگیمو/ همه سراغ تو رو می گرفتن/زیر لبی یه چیزایی میگفتن/ می خندیدن اما تنم می لرزید / کجا بودی وقتی چشام میترسید/ کجا بودی وقتی سحر نداشتم/سیاهی بود از تو خبر نداشتم/ کجا بودی وقتی که اشکام میریخت/خون جای گریه از توی چشمام می ریخت/ کجا بودی وقتی باید میموندی/غصه مو از لحن صدام می خوندی/ کجا بودی نگام به در سفید شد/هر کی به جز من از تو نا امید شد/ کجا بودی وقتی دعای داغم/میزد به سقف کوچیک اتاقم/ کجا بودی وقتی صدات میکردم/ به آسمون رسید صدای دردم/ کجا بودی من از خودم گذشتم/ هر جا بگی رو دنبال تو گشتم/ کجا بودی ببینی آبروم مرد/اما به خاطر چشات قسم خورد/ خنده واسه همیشه از لبام رفت/رسیدن از مرمر رویاهام رفت/ کوچه ی انتظار رسید به بن بست/دلم میگفت اون سر وعدهاش هست/ کجا بودی که از نفس افتادم/ روزی یه بار زنده شدم جون دادم/ وقتی که این بازیا رو می کردی/ من میدونستم داری بر میگردی/ پاهای خسته تو بذار رو چشمام/ بگو که دیگه نمی ذاری تنهام/ بگو هنوز دوستم داری با منی/بگو محاله قلبمو بشکنی/ کجا بودی ببینی بی ستارم/ببینی جز تو کسی رو ندارم/ غم نبودنت مث آتیشه/تو این دو خط ترانه جا نمیشه كاش در دهكده عشق فراوانی بودتوی بازار صداقت كمی ارزانی یودكاش اگر گاه كمی لطف به هم میكردیممختصر بود ولی ساده و پنهانی بودكاش به حرمت دلهای مسافر هر شبروی شفاف تزین خاطره مهمانی بودكاش دریا كمی از درد خودش كم می كردقرض می داد به ما هرچه پریشانی بودكاش به تشنگی پونه كه پاسخ دادیمرنگ رفتار من و لحن تو انسانی بودمثل حافظ كه پر از معجزه و الهامستكاش رنگ شب ما هم كمی عرفانی بودچه قدر شعر نوشتیم برای بارانغافل از آن دل دیوانه كه بارانی بودكاش سهراب نمی رفت به این زودی هادل پر از صحبت این شاعر كاشانی بودكاش دل ها پر افسانه ی نیما می شدو به یادش همه شب ماه چراغانی بودكاش اسم همه دختركان اینجانام گلهای پر از شبنم ایرانی بودكاش چشمان پر از پرسش مردم كمترغرق این زندگی سنگی و سیمانی بودكاش دنیای دل ما شبی از این شبهاغرق هر چیز كه می خواهی و می دانی بوددل اگر رفت شبی كاش دعایی بكنیمراز این شعر همین مصرع پایانی بود تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد. به یاد یكدیگر بودن دل بیكینه میخواهد نگاه کن! شهر تاریک است .چراغی روشن نیست .کسی امشب !به فکر صبح فردا نیست .عشق مرده ؛صداقت سوخته ؛عاطفه پژمرده؛ ایمان گمشده ؛ وجدان خوابیده ....می شود شهر را نورانی کرد چراغی روشن کرد و به فکر صبح فردا بود عشق را دوباره زنده کرد عاطفه دوباره می روید چهار گوهر به ۴ چیز باطل میشود : عقل به غضب زایل گردد دین به حسد از بین رود حیا به طمع نیست شود عمل صالح با غیبت از بین رود محمد (ص خدایا ! رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد . قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم . تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد.(ابراهام لینکلن) . خداوند شش كس را به شش خصلت عذاب كند:عرب را به تعصّب، و خان هاى ده را به تكبّر، و فرمانروایان را به جور، و فقیهان را به حسد، و تجّار را به خیانت، و روستایى را به جهالت آبروی تو چون یخی جامد است که درخواست ، آن را قطره قطره آب می كند پس بنگر که آن را نزد چه کسی فرو میریزی |

































