خسته.. خسته.. خسته تر...
از سختیهای سخت زمانه. از گذر سریع ایام. از گردش بی پایان چرخ روزگار.
تماشا
كردن چهره غبارگرفته تو، غم عجیبی رو در وجودم زنده میكرد. رنج سالها
زندگی كه با هزاران مشكل و مصیبت به دوش میكشیدی و از همه اونها، هیچ چیزی
برام نمیگفتی. قصه های فراوان از رفتن دوستان قدیمی داشتی و قصه گوی شبهام
نمیشدی مبادا كه خاطرم لحظه ای آزرده بشه.
از تو خیلی چیزها یاد
گرفتم. اینكه غمهام توی قلبم باشه و شادی در نگاهم. اینكه باغچه زندگی به
خاك استقامت و آب ایمان و گرمای محبت نیاز داره. شاید گاه و بیگاه از
نصیحت های تو فرار كردم، شاید غرور جوانی مانع شد سوالهای زیادی رو كه در
ذهن داشتم و دارم از تو بپرسم، اما...
پدر مهربانم. ای كاش خستگیهات رو یه روز هم كه شده با من قسمت میكردی. ای كاش نگفته هات را برای تنها دخترت میگفتی..
نگاهت
می كردم. به دنبال لحظه ای كه با تو حرف بزنم. بهانه ای كه تو با من حرف
بزنی. از سیاست، از ماشین، از پول تلفن، از تجربه هات....شاید اونجوری كه
شایسته بود قدر فرصت های گذشته را ندونستم. حتما همینطوره.اگه اینطوری
نبود الان حسرت گذشته رو نمیخوردم.حسرت روزهای خوب زندگیم رو.روزهایی كه
مثل باد گذشتن.روزهای با هم بودنمون .حیف كه زود گذشت... ..
: روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیبا ترین قلب دا در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود.و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تا كنون دیده اند.مرد جوان در كمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ؛ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت((اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.))
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه كردند.قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود.قسمتهاا از قلب برداشته شده بود و تكه هایی جایگزین آخها شده بود.اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده میشد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ایی آنها را پر نكرده بود.مردم با نگاهی خیره به او مینگریستند و با خود فكر میكردند كه این پیر مرد چطور ادعا میكند كه قلب زیباتری دارد.مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره كرد و خندید و گفت
تو حتما شوخی میكنی...قلبت را با قلب من مقایسه كن؛قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.))
پیر مرد گفت
درست است قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمیكنم.میدانی هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او دادم.من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است.كه به آن قسمت بخشیده شده قرار داده ام؛اما چ ون این دو عین هم نبوده اند گوشه های دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند.چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهایی عمیق هستند گر چه دردآورند اما یادآورعشقی هستند كه داشته ام.امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام پر كنند.پس میبینی كه زیبایی واقعی چیست؟))
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستادو در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر میشد به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد. و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم كرد.پیرمرد آن را گرفت آن را گرفت و در قلبش جای داد. و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه كرد دیگر سالم نبود اما از همیشه زیبا تر بود زیرا كه عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
***********
از مغاکی تیره می آییم، در مغاکی تیره به پایان می رسیم و این درنگ درخشان را زندگی می نامیم ، به محض اینکه به دنیا می آییم بازگشت مان آغاز می شود. آنگاه که راهی میشویم ، بی درنگ باز می گردیم ما در هر لحظه می میریم . به همین دلیل زندگی و تولد های مکرر بسیار فریاد بر داشته اند : هدف زندگی مرگ است! اما به محض اینکه به دنیا می آییم، برای، آفریدن ، ساختن، و تبدیل ماده به به زندگی تقلا می کنیم و در هر لحظه به دنیا می آییم. به همین دلیل بسیاری فریاد بر داشته اند : هدف زندگی نامیرایی است. در این اندام زنده موقتی دو جریان به هم می رسند: صعد به قله های ترکیب، صعود به قله های زندگی، صعود به بی مرگی، و نزول به تجزیه ، نزول به ماده، نزول به مرگ. هر دوی اینها از ژر فای ذات ازلی فوران می کنند. زندگی در وهله نخست ، ما را شگفت زده می کند ، زندگی تا حدودی فرا سوی قانون به نظر می رسد ، تا حدودی ضد طبیعت تا حدودی واکنشی پایدار نسبت به چشمه های ابدی تاریکی، اما در اعماق وجودمان احساس می کنیم که حیات ازلی است ، نیروی فنا پذیری هستی است. ************************************************
شفاف و آرام به دنیا می نگرم و می گویم همه آنچه می بینم،می شنوم، می چشم، می بویم و لمس می کنم آفریننده ذهن من است.خورشید در کاسه سرم طلوع و غروب میکند زا یکی از معبد هایم طلوع میکند و در دیگری غروب....... در یر من است که ستارگان می درخشند ، اندیشه ها در ذهن بی ثبات مت در گشت و گذار هستند آواز ها و گریه ها صدف های پیچان گوش هایم را پر میکند و لحظه ای هوا را طوفانی می سازند . با نابوودی من همه چیز ( در سرم) ناپدید می شود، ذهن من فریاد می کشد: فقط من وجود دارم. همه چیز چون رودی در اطرافم پیچ و تاب می خورد ، می رقصند چرخ می خورند صورت ها چون آب می لغزند و آشوب ازلی زوزه می کشد . اما من یعنی ذهن صبورانه دلیرانه و متین با سرگیجه به صعودم فکر می کنم و برای خود راه هایی را می گشایم. با متانت و صبوری سعی خود را می کنم در میان پدیده هایی که خود پدید آورده ام گام بر می دارم و برای راحتی خودم بین آنها تمایز قائل می شوم آن ها را متحد می کنم و به نیاز های شدید خودم تکیه می زنم. این من هستم که نظم را به بی نظمی تحمیل می کنم و به اشوب ازلی صورت می بخشم ، صورت خودم را.***************************************************
آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟خندیدم و گفتم که او تنها اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است... خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن مگوی.گفت : خوابی سالهاست دیر کرده است. در آینه به خود نگاه میکنم. آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است. راست گفت آینه که منتظر نباش. او برای همیشه دیر کرده است...!*****************************************
شما در زندگیتون خیلی سختی دیده اید بیا سختیها را با هم تقسیم کنیم خوبیها را ضرب کنیم مگه انسان چنذ بار زندگی میکند چرا همش زجر چرا همش سختی چرا همش عذاب چرا ما نباید مثل مردم دنیا شادمانه زندگی کنیم اگر طالب عشق پاکی بیا دستم را بگیر عشقی که در ان هوسی نباشد
بیا عاشق باشیم عشقی که به هم به چشم انسان نیگاه کنیم نه هوی ونه هوس بیا عاشقانه همدیگر را تا اخر عمرمان دوست داشته باشیم بیا برای هم بمیریم بیا یکبار عشق پاک را تجربه کنیم ایا ذر این دنیا عشق پاک بدون هوس وجود دارد بیا به همه ثابت کنیم که وجود دارد بیا |
|
|
|
|