__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 11
  • نام کلوب :شعر های عاشقانه
    نام انگلیسی : asheg
    تاسیس : 30 دی 1383
    8957 عضو ، 13 بحث ، 8 آلبوم ، 84 مقاله ، 16 لینک ، 1 نظرسنجی

    شعر های عاشقانه

  • نام کلوب :اس ام اس
    نام انگلیسی : kingofsmsnomber1
    تاسیس : 29 دی 1383
    32801 عضو ، 22 بحث ، 7 آلبوم ، 83 مقاله ، 3 لینک ، 5 نظرسنجی

    اس ام اس

  • نام کلوب :کلوب ازدواج
    نام انگلیسی : married
    تاسیس : 20 آذر 1383
    12303 عضو ، 23 بحث ، 20 آلبوم ، 49 مقاله ، 2 لینک ، 2 نظرسنجی

    کلوب ازدواج

  • نام کلوب :ازدواج کلوبی
    نام انگلیسی : loveincloob
    تاسیس : 1 آبان 1386
    7242 عضو ، 23 بحث ، 32 آلبوم ، 27 مقاله ، 4 لینک ، 4 نظرسنجی

    ازدواج کلوبی

  • نام کلوب :پیام کوتاه (sms)
    نام انگلیسی : s_m_s_sms
    تاسیس : 20 خرداد 1384
    7954 عضو ، 41 بحث ، 9 آلبوم ، 20 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

    پیام کوتاه (sms)

  • نام کلوب :دهه شصتی ها
    نام انگلیسی : 1060
    تاسیس : 10 شهریور 1385
    10537 عضو ، 24 بحث ، 15 آلبوم ، 27 مقاله ، 4 لینک ، 5 نظرسنجی

    دهه شصتی ها

قصه عشق برای تو ای دوست ...
6 مرداد 87 - 19:22

قصه عشق برای تو ای دوست ...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

*******************************



تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود..از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ? بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.


*******************************


روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

*******************************


یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

 



نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

*******************************


سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون

نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....


*******************************


ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه.......
 

 

__