مهدی زرگران , mehdyzargarankh

مهدی زرگران

 تفسیر “یک دقیقه”، از زبان کسی که پشت در توالت منتظر ایستاده با کسی که داخل توالت است, نشان می دهد که زمان یک تعریف واحد ندارد
مهدی زرگران , mehdyzargarankh

مهدی زرگران

مطالب تصاویر 25
cloobid
mehdyzargarankh
، 11 سال و 6 ماه و 4 روز
مرد 34 ساله متاهل
ليسانس ، کارشناس علوم سیاسی

آلبوم تصاویر

  • لباس تیم فوتبال کلوب بچه های اهواز
  • اردوی شیراز
  • پارک لاله 1
  • اردوی شیراز
  • مراسم افطاری
  • مراسم افطاری
  • اردوی شیراز
  • اردوی شیراز

25 تصویر ...

morebox img


تبلیغات

مهدی زرگران , mehdyzargarankh
مهدی اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 2 سال پیش
درباره من : من یه مسافرم که از یه شهر دور ......

99
مهدی زرگران , mehdyzargarankh
مهدی اطلاعات علایق خود را بروز کرد. 2 سال پیش
فعاليتها : کار ، خانه ، اینترنت ، کتاب خواندن، نوشتن ،خواب =>>>>دوباره تکرار کن!

برنامه تلويزيون : اخبار

مهدی زرگران , mehdyzargarankh
مهدی اطلاعات حرفه خود را بروز کرد. 2 سال پیش
دانشگاه : چمران اهواز

رشته : علوم سیاسی

سال فارغ التحصيلي : 93

در مورد کار من : فروش! من تقریبا هر چیزی رو میتونم به راحتی بفروشم

مهارتها : فروش! نویسندگی! صحبت کردن! قانع کردن! راهنمایی کردن!

مهدی زرگران , mehdyzargarankh
مهدی اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 2 سال پیش
شغل : کارشناس علوم سیاسی

درباره من : یه آمیب هستم که کروموزوم هام زیاد شد و تبدیل به انسان شدم! ولی نه انسان کامل انسان ناقص!

تحصيلات : ليسانس

مهدی زرگران , mehdyzargarankh
آخوند ده ما حاج آخوند است!
دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه ی طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه- توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه- دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه ی موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟ - بله پیدا بود که ارمنی هستند! - پس نجسند. در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل! - نجسند! - پاکند! - تو از کجا می گویی پاکند؟ - شما از کجا می فرمایید نجسند؟ - تو باید بگویی چرا پاکند. - شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید " کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!" – همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید
.- تو این را از کی یاد گرفتی؟ - از حاج آخوند. - یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟ - بله، من دیدم به خانه ی آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست. - حاج آخوند درس هم خوانده؟ - بله. - کجا؟ - پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم.
- سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟ - از خودش بپرسید چرا در ده مانده است. -شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته! آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟ پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید. - نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید.
این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا یحض علی طعام المسکین...اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟
-بله،
- من تا به حال هیچکدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟ - چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند. - حرف دیگری نزد! -چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی... گفت همین است دیگر یک بز گر گله ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسی��. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم.
برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!
وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست... به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی! در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد... سیدعطاءالله مهاجرانی
ادامه