مهدی شیخی , mehdi_she

مهدی شیخی

 دست های تو تصمیمم بود  باید می گرفتم و دور میشدم...
مهدی شیخی , mehdi_she

مهدی شیخی

مطالب تصاویر 13
cloobid
mehdi_she
، 11 سال و 7 ماه و 29 روز
مرد 37 ساله متاهل
ليسانس ، دکوراسیون آپادانا

آلبوم تصاویر

13 تصویر ...

morebox img


تبلیغات

مهدی شیخی , mehdi_she
شبکه قرآن 20 ساعت پیش
ادامه
99
مهدی شیخی , mehdi_she


آقا سلام از چه نگاهت پراز غم اســت

برشانه های زخمی تان کوه ماتم است

چشمان مهربان شما غرق غــــم شده

امشب که سومین شب ماه محرم است

یک عمرخوانده ام زشما جمعه عصرها

اما جوابهای شما گنگ و مبهم اســـت

آقابریده ام، نفسم بند آمــــــــــــــــــده

آب و هوای شهر، بدون شما سم است

یک عده روسیاه نشستند منتــــــــظر

درهیئتی که سردرآن چند پرچم است

آقا نیامدید دلم شور مـــــــــــــــــیزند

دلواپسم اتاق دلم سرد و درهم اســــت

امشب گریز روضه مان میخورد به آن

بانوی داغدار که قدّش کمی خم است

انگارمرجـــــــــــع دل پردردتان شده

آن نیزه ای که با ســـــر بابا معمم است

امشب به عرش میرسداز خاکهای شام

بانوی عاشقی که مسیحای مریم است

حوری قدکمان چه خبـــــربود کربلا؟

خانم بگو که گوش شنــیدن فراهم است

سیلی زدند فاطمه را...خب شما چطور؟

سوی نگاه گرم شما پس چرا کم است؟

باتو قرارمان سربن بســـــــــت عاطفه

جایی که تازیانه به دختر مقـــدم است
ادامه
مهدی شیخی , mehdi_she
بزرگی میگفت:

یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید...
دقت کنید، تا زمانی که برای دیگران برمیدارید سبد مقابل شما میماند... ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید، میزبان سبد را به طرف نفر بعد میبرد...

نعمتهای خدا نیز اینطور است،
با بخشش، سبد را مقابل خود نگه دارید.

زندگی کردن با استانداردهای خدا بسیار زیبا خواهد بود.
ادامه
مهدی شیخی , mehdi_she
ادامه
مهدی شیخی , mehdi_she
نزدیکی های عید بود،
من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم،
صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم،
از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
(استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند و تعریف میکند...)
پدرم بود،
مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت:
آقا! خدا بزرگ است،
خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...

اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند،
نباید فکر کنند که ما...

حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم،
100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال، همه خواهر و برادرهام از تهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان...
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛
10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد!
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛
در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛
برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین!
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس،
آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم،
درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...

گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا درقرآن کریم وعده داده است که ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند:
من جاء بالحسنة فله عشر امثالها.

◄ خاطره ای از استاد شفیعی کدکنی
ادامه