__
لیست دوستان برای دوستان مقدور می باشد.
لیست کلوبها :: 11
  • نام کلوب :استقلال تهران
    نام انگلیسی : esteghlal_tehran
    تاسیس : 6 دی 1383
    17366 عضو ، 2304 بحث ، 36 آلبوم ، 43 مقاله ، 33 لینک ، 54 نظرسنجی

    استقلال تهران

  • نام کلوب :فوتبال
    نام انگلیسی : fotball
    تاسیس : 28 دی 1383
    5477 عضو ، 1186 بحث ، 8 آلبوم ، 21 مقاله ، 5 لینک

    فوتبال

  • نام کلوب :پرویز پرستویی
    نام انگلیسی : parviz_parastouie
    تاسیس : 29 دی 1383
    6227 عضو ، 38 بحث ، 8 آلبوم ، 5 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    پرویز پرستویی

  • نام کلوب :خلاقیت
    نام انگلیسی : iqiran
    تاسیس : 27 دی 1383
    3089 عضو ، 65 بحث ، 11 آلبوم ، 94 مقاله ، 7 لینک

    خلاقیت

  • نام کلوب :نوازندگان تار
    نام انگلیسی : tarplayer
    تاسیس : 24 دی 1383
    1746 عضو ، 313 بحث ، 6 آلبوم ، 6 مقاله ، 7 لینک

    نوازندگان تار

  • نام کلوب :کلوب دانشگاه تهران
    نام انگلیسی : utc
    تاسیس : 20 آذر 1383
    6144 عضو ، 889 بحث ، 2 آلبوم ، 1 مقاله

    کلوب دانشگاه تهران

لیست توصیفنامه ها
28 مهر 86 - 21:55
تنها راه رستگاری٬ گام زدن در راه راستی است. راستی بهترین نیکی است. خرسندی برای کسی است که راستی را بهترین راستی بخواهد. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. هرگز به کسی که با راستی و درستی زندگی میکند. ستم روا نگردد و هرگز به کسی که جهان را میپرورد٬ آسیب نرسد. خدایا به ما کمک کن. ما چشم به راه لطف تو هستیم. بهترین گفته ها را با گوش بشنوید و با اندیشهء روشن ببینید. آیین را پیش از آن روز بزرگ فرا رسد٬‌در یابید و نیک بفهمید. فرزانگان هستند که درست بر میگزینند٬‌نه بد اندیشان. گفتار زرتشت
14 مهر 86 - 14:10
سگ باهوش قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! نتیجه اخلاقی : اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است . سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
5 مهر 86 - 05:25
لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواربارفروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند، و شش بچه اش بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت: آقا شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول ت ان را می آورم جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من خواربار فروش با اکره گفت: لازم نیست ، خودم می دهم، لیست خریدت کو؟ لوئز گفت: اینجاست لیست ات را بگذار روی ترازو به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر لوئیز یک لحطه خجالت کشید و مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت خواربار فروش باورش نشد و مشتری از سر رضایت خندید مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر تراوز کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد لوئیز خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس 50 دلاری به مغازه دار داد و گفت: تا آخرین پنی اش مر ارزید فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است
__