بزن باران كه خون میبارد امشب... 12 دی 86 - 00:44 |
نا امید و نیازمند زبانه میكشد آغوشم بسویت از تو دور افتاده ام از تو دور افتاده ام در بی مجالی و لالی به كاغذ آتش رسیده می مانم جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادكنك ماه
پسر عموی ما هم رفت. زود رفت. بدجوری هم رفت. بدجوری سوزوند. حمید جون ، هرجا هستی خوب و خوش باش. تا ابد بغض صدامی... |








