لیست دوستان :: 7
لیست کلوبها :: 6فرشته کوچولو 13 شهریور 87 - 22:12 |
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو . در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا …! دور از ذهن نیست که ما ها هم فرشته کوچولو داشته باشیم. |
لیست توصیفنامه ها3 مهر 87 - 23:51 | |
یک گاهی وقت هایی هست که گاهی وقت ها می آید و خودش را میچپاند توی زندگی آدم ها
این گاهی وقت ها یک وقت هایی اینطور توجیه می شود که چاره ای جز این نداشتم
یا شاید هم اینطور که: آنوقت ها آنقدر ها که باید عقلم به این چیزهای منطقی و حقیقی که حالا
روبرویم سبز شده اند نمیرسید و حالا آنقدر عقلم رسیده است که دارد از خوشی می گندد ولی
من خوشحالم از این گندیدگی نه چندان زورکی
توی این گاهی وقت ها آدم یک هو مثل خروس های دو بعدی که جهت باد را نشان می دهند
می تواند هر بار که احمقانه پلک میزنید برای چند بار پیاپی که شاید هم به سالها بکشد
رویش را به شما بکند و ما تحتش را به شما بکند
حالا مثلا یک وقت هایی با خنده این کار را می کند و یک وقت هایی هم با گریه
خلاصه اش این که ما این کار ها را می کنیم
و عوضش خیلی هم یکدیگر را دوست داریم و این حرف ها
ما کراهت وجود اجتناب ناپذیر زندگی را میفهمیم ما اصولا آدم های فهمیده ای هستیم
که یکدیگر را به گند کشیده ایم و همانطور که زندگی می کنیم
با انگشت طعم خودمان را می چشیم و کیف می کنیم |
30 شهریور 87 - 18:25 | |
من را می شناسید
من می توانم تمامی شما آدم ها را با هر آنچه که دارید و ندارید و داشته اید و نداشته اید
توی این کلاه لعنتی ام جای دهم و هنگامی که گره ی پاپیون مشکی ام را سفت می کنم شما را تبدیل کنم
به سیاه ترین و بد بو ترین خرگوشی که تا بحال توانسته از توی کلاه بیرون بیاید |



















