__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوب ها برای هیچکس مقدور نمی باشد.
اطلاعات ارتباط برای دوستان مقدور می باشد.
لیست توصیفنامه ها
14 خرداد 87 - 17:13
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ر دوستدار تو نیما
9 اسفند 86 - 20:34
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میكنم! خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو كنی. من در پاسخش گفتم :اگروقت دارید! خدا خندید،گفت: وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست كه میخواهی از من بپرسی؟ پرسیدم ؟ چه چیز بشر تو را سخت متعجب میكند؟ -اینكه آنها از كودكی شان خسته میشوند،عجله دارند كه بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو میكنندكه كودك باشند! -اینكه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تاپول به دست آورند. و بعدپولشان را از دست میدهندتا سلامتی خود را دوباره به دست آورند! -اینكه با اضطراب به آینده نگاه میكنند و حال را فراموش میكنند. بنابر این نه در حال زندگی میكنند نه درآ ینده ! -اینكه آنها به گونه ایی زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند! و به گونه ایی می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند. دستهای خدا دستانم را گرفت . برای مدتی سكوت كردیم. من دوباره پرسیدم:به عنوان یك پدر! میخواهی كدامیك از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ -بیاموزند كه آنها نمیتوانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همه كاری كه آنها میتوانند بكنند این است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند! -بیاموزند كه درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند. -بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول میكشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان كه دوستشان داریم ایجاد كنیم. اما سالها طول میكشد تا آن زخم ها راالتیام بخشیم. -بیاموزند ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد! -بیاموزند كه آدمهایی هستند كه آنها را دوست دارند،فقط نمیدانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند. -بیاموزند كه دو نفر میتوانند با هم به یك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت ببینند! - بیاموزند كه كافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلكه لازم است آنها خود را نیز ببخشند! من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشكرم. آیا چیز دیگری هم هست كه دوست داری فرزندانت بدانند !؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط این كه بدانند من اینجا هستم همیشه
2 مهر 86 - 19:34
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک ****** تولدت مبارک عزیزم ******
__