لیست دوستان :: 37
لیست کلوبها :: 25باز هم از یک دوست 23 شهریور 87 - 14:18 |
از دل افروز ترین روز جهان خاطره ای با من هست به شما ارزانی سحری بود و هنوز گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود گل یاس عشق در جان هوا ریخته بود من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های بسرای ای دل شیدا، بسرای این دل افروزترین روز جهان را بنگر تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم روح درجسم جهان ریخته اند شور و شوق تو برانگیخته اند تو هم ای مرغك تنها، بسرای همه درهای رهائی بسته ست تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای بسرای ... من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم در افق، پشت سرا پرده نور باغ های گل سرخ شاخه گسترده به مهر غنچه آورده به ناز دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها می شد باز غنچه ها می رسد باز باغ های گل سرخ باغ های گل سرخ یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست چون گل افشانی لبخند تو در لحظه شیرین شكفتن خورشید چه فروغی به جهان می بخشید چه شكوهی ... همه عالم به تماشا برخاست من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم دو كبوتر در اوج بال در بال گذر می كردند دو صنوبر در باغ سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ... چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق در سرا پرده دل غنچه ای می پرورد - هدیه ای می آورد برگ هایش كم كم باز شدند برگ ها باز شدند ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش با شكوفائی خورشید و گل افشانی لبخند تو آراستمش تار و پودش را از خوبی و مهر خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام (( دوستت دارم )) را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است ![]() ![]() ![]() |
لیست توصیفنامه ها13 مهر 87 - 08:14 | |
عشق بین دو نفر این نیست كه هر دو زیر باران خیس شوند عشق آن است كه یكی چتر شود برای دیگر... و دیگری هیچگاه نفهمد كه چرا خیس نشد. |
26 شهریور 87 - 02:42 | |
به یاد داشته باش..
درست درلحظه ای که می گویی " من تسلیمم"
شخص دیگری که درحال نظاره ی همان موقعیت است
با خود می گوید" چه فرصت بزرگی |
9 اسفند 86 - 20:27 | |
باید چگونه زیست
وقتی که پشت پنجره دیوار میکشند
وقتی
از جیب ماسکهای صداقت
صدای سکه ی قلب دروغ می اید
و دست سنگ به ائینه می رسد
وحس کهنه شدن
در تمامی اجرام پاک می پیچد
در اسمان ستاره نمی روید
از اسمان ستاره فقط روی خاک می افتد
دیشب دوباره چند ستاره از اسمان کم شد
اسان شکسته ایم
ان چیزهای متصلی را که هیچگاه
اسان دوباره جوش نخواهند خورد
ما
اسان شکسته ایم
شاید غروب را به تماشا نشسته ایم
چیزی شبیه عشق
بر روی دست ثانیه ها رفت تا گذشته ی از دست رفته
اه
چیزی شبیه عشق را
با احترام
در نبض شعرها
بر بوم های ساکن نقاشی
در موزه های خاطرات رنگ پریده نگاه میدارند
چیزی شبیه عشق
شاید
در چند قلب گمشده مسکوت مانده است
بی شک تمام هستی انسان سر مزار حقیقت به باد خواهد رفت
پس من چه ابلهانه به پرواز فکر میکردم
در این دیار که مردم برای خود
اعتبار می دزدند
واحترام جعل میکنند طفلکها
و میل مسخره ای بر شکستن اعصاب یکدگر دارند
چه ابلهانه به پرواز فکر می کردم
|


























