لیست دوستان :: 652
لیست کلوبها :: 12 ZANDEGE 29 آذر 85 - 04:57 |
گه همش dc می شم خیلی زیاد منو ببخش ![]() گه تویی اون که pm میدم برات منو ببخش بخش اگه شبا ایدیتو من حک می کنم اگه با دیوونه گیام به بودنت شک میکنم منو ببخش اگه تو رو می سپرمت دست یاهو اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم یارو دختره 17_ 18 سالش بیشتر نبود. البته اینو نمی شد از ظاهرش فهمید. آرایش غلیظ اش این اجازه رو نمی داد. سرشو از پنجره ماشین مدل بالایی برده بود تو و داشت با راننده، سر قیمت اش چونه می زد. بعد از چند دقیقه بالاخره با هم کنار امدن و راضی شدن. دختره بدن ظریفشو با خوشحالی توی ماشین جاداد. مرد، قهقهه ای تو اعماق وجودش زد و لبخندی بر روی لبش. و با سرعت ماشین رو به سوی جهنم آتیش کرد. ساعتی بعد، فضا آکنده بود از فریاد های حاصل از زنای فرشته کوچک_ که حالا دیگه بال هاش سوخته بود_ و قهقهه های وحشیانه شیطان. وقتی دخترک کارش تموم شد ، دیگه لبخند یه ساعت پیش رو لباش نبود. فقط با نگاهی ملتمسانه به مرد می فهموند که وقت تصفیه حسابه. مرد اما، هنوز سرخوش ازاینکه تونسته بود حس لعنتی اش رو ارضا کنه و آتیش اون رو بخوابونه.قیمت اش رو با اکراه پرداخت و بعد اونو از اونجا بیرون کرد. فرشته کوچولو حالا بدون بال، قبل از اینکه بخواد کاری کنه، به این فکر افتاد که این پول لعنتی رو صرف بیماری مادرش کنه، یا شاید هم برای برادر کوچیکش لباس سال نو بخره ، یا شاید هم … نه نمی تونست از اون برای خودش سهمی کنار بذاره…
لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد، می بایست "نیكی" را به شكل عیسی" و "بدی" را به شكل "یهودا" یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا كند.روزی دریك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود.
|

















