| کلوب آی دی | man_vjod_daram_hamishe ، سن کلوبی : 3 سال و 4 ماه و 11 روز |
| درباره من | من اصولا آدمی هستم خوش برخوردوهمیشه برای هركسی احترام قایل هستم(هركسی.....) همچنین اعتقاد خاصی به شعردارم چون احساس می كنم آدما می تونند باشعرهمه چیز بگن مهم نیست چه کسی هستید ، چه شغلی دارید یا چگونه وقت خود را می گذرانید . هر روزه فرصت های بی شماری در اختیار دارید تا زندگی اطرافیان خود را از خود متاثر سازید . چه آنانی که می شناسید شان و چه آنان که برایتان بیگانه اند چگونه؟ به عشق و شور زندگی خویش اجازه دهید خودش را ظاهر کند. از طریق کلمات ، چشمان ، اعمال ، و حتی با زبان بی زبانی قلبتان. نمود و ظهور عشق و شور زندگی در شما دعوتی است از دیگران تا عشق و شور زندگی آنان نیز خود را نشان دهد اگه بهترین غمخوارم نیستی بزرگترین غمم باش اگه بهترین دوستم نیستی بهترین دشمنم باش هر چه هستی باش فقط بهترین باش چون همیشه بهترین ها هستند كه در بهترین خاطرات میمانند!! دل میدم به دست غربت جایی که باشه محبت بی خیال هر چی تنهاست میدونم خدا اینجاست من تنها تو شب تو میزنم آروم رو گیتار میخوام از خدا بخونم قدر تنهایی بدونم.دیگه نای موندنم نیست نفسای خوندنم نیست دوست دارم امشب بمیرم تا که باز آروم بگیرم همه باز ترانه سازن نمیخوان با من بسازن منو شوق با حسرت دوست دارم برم تو غربت.کجا برم کجا برم ؟؟؟ جایی که آدم نباشه تنهایی خدا باهاشه این تمومه آرزومه که خدا پیشم بمونه. http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/7aseman/mina.jpg و من برگ بودم كه توفان گرفت و دیدم كه این قصه پایان گرفت بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفت كویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفت تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم كه باران گرفت عجب بارشی بود بر جان من كه چون رودی از عشق جریان گرفت هوای تو بود و خیال تو بود كه دست مرا در خیابان گرفت حقیقت همین است ای نازنین كه چشمت غزل داد و ایمان گرفت تو و كوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم كه توفان گرفت |
| وضعیت | مرد31 ساله مجرد متولد 25/فروردین/1360 |
| جنسيت | مرد |
| محل سکونت | Other ، غیره... ، آخرت |
| سيگار | ميکشم |
| علت عضويت | شرکت در بحث هاي کلوبها و امکانات ديگر |
| زندگي با | با والدين |
| تحصيلات | ليسانس |
| شغل | آزاد |
| اطلاعات اضافي | خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه كنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال كردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می كند؟» خدا جواب داد.... « اینكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند» «اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینكه با نگرانی به آینده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می كنند» «اینكه به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت.... سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد: « اینكه یاد بگیرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» « اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند» «اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند كه فرد غنی كسی نیست كه بیشترین ها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین ها است» « اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند» « اینكه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند» « اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینكه بدانند من اینجا هستم» شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد http://forum.persianweb.com/attachment.php?attachmentid=13129&stc=1&d=1211980047 |
| دین | اسلام |
| قد | 165-170 |
| وزن | 65-70 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، جدي ، دوستانه ، شلوغ ، تيزهوش |
| مد و ظاهر | متغيير ، جين ، مدرن |
| تاریخ عضویت | 11 مهر 1387 ساعت 01:11 |
| علایق | ورزش - کارهای فرهنگی - تفریح |
| ورزش | فوتباللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل والیبال ورزشهای رزمی بدمینتون شنا کوه نوردی |
| فعاليتها | ورزشی-فعالیت در انجوی های اجتماعی |
| کتاب | وینستون چرچیل I want to stay in love with my sorrow |
| موسيقي | موسیقی های سنتی پاپ و کلاسیک زیاد گوش میدم |
| برنامه تلويزيون | گفتگوهای فرهنگی-ماهواره |
| فيلمها | سوخته از آفتاب از میخالکف |
| غذا | اسپاگتی - استیک -قرمه سبزی -تهچین |
| من در يک جمله ! | نیمام |
| مهمترين چيزها | همینی هستم که هستم |
| رنگ مو | مشکي |
| رنگ چشم | قهوه اي |
| وضعيت بدني | معمولي |
| وضعيت ظاهري | متوسط |
| مشخصه اصلي | مهربان ، باهوش ، گپ زن ، پر هيجان |
| فرد مورد نظر آشنایی | قدرت درک |
| فرد ايده آل زندگي | در آینده |
| موارد غیر قابل تحمل | طبق معمول و روال اکثریت دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ |