نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور 15 آبان 84 - 06:03 |
پیش از پیوند
پرویز حتما منتظر جواب نامه ات هستی من فكر می كردم كه بدیعه خانم همه چیز را برای تو گفته و دیگر احتیاجی به تكرار آن نیست ولی از طرف دیگر هم فكر این كه شاید تو هنوز نمی دانی من چه تصمیمی در مقابل آن خواهش تو اتخاذ كرده ام مرا راحت نمی گذارد من نامه ی تو را خواندم درست است كه از تو چنین انتظاری نداشتم ولی باز هم به خاطر تو آن را می پذیرم و دیگران را هم راضی كرده ام از آن جهت خیالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتی كه باید روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسیار خوب اگر تصمیم گرفته ای پس باید زودتر اقدام كنی چون تا روز جمعه 5 روز بیشتر باقی نمانده و ما نمی توانیم آن همه كار را در ظرف مدت كوتاهی انجام دهیم این جواب من است موافق موافق منتظر اقدام تو هستیم. خداحافظ فروغ پرویز محبوبم می دانی چرا مجبور شدم دو مرتبه این نامه را برای تو بنویسم چون قهر ظهر یك ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت كرده ام و می خواهم بگویم كه نتیجه كاملا رضایت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و این را عصر می نویسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست می اندازم ولی بین نامه ی صبح و عصر من تا اندازه ای اختلاف است زیرا صبح امیدوار نبودم ولی حالا كه عصر است كاملا امیدوارم كه می توانم تو را داشته باشم .
پرویزم من با مامانم راجع به تو خیلی صحبت كردم و حالا می خواهم بگویم كه مامان با من و تو تا اندازه ای هم عقیده شده است دلایل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را كاملا متقاعد كرده ام فقط چیزی كه مانده همین موضوع برگزاری مجلس عقد است بگذار برای تو حساب كنم تا ببیمی چه قدر باید خرج كنی و به چه قدر پول احتیاج داری پرویز من لباس عروسیم را می خواهم خودم بدوزم به این دلیل كه خیاط ها اولا نمی توانند آن طور كه من میل دارم لباسم را از آب دربیاورند و دیگر این كه پولی را كه می خواهیم به خیاط بدهیم و مسلما 100 تا 200 تومان می شود توی صندوق پس انداز می گذاریم و یا بع مصرف چیزهای ضروری تر می رسانیم پس قیمت لباس فكر نمی كنم از 100 تومان بیشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد یعنی میوه و شیرینی و از این حرف ها ( البته اگر زیاد باش تو باید به من تذكر بدهی و من در اینجا میل تو را رعایت می كنم ) و دیگر 100 تا 150 تومان هم خرج های متفرقه كه اتفاقی پیش می آید پس روی هم می شود حداكثر 500 تومان ه من برایت همان روز اول معین كردم و حداقل 400 تومان و حالا پرویزم تو باید این مقدار را تهیه كنی اگر هم نمی توانی بگو تا یك قدری تجدید نظر بكنم و چیزهای تقریبا غیر ضروری را كنار بگذارم تا مطابث میل تو بشود عقیده ان را در این باره برایم بنویس راستی می خواهم بگویم كه پدرم امروز یا فردا حتما می آید من این موضوع را صبح نمی دانستم ولی مامانم به من گفت تو نامه ای را كه می خواهی برای او بنویسی بنویس و بده به خود من و من به موقع به پدرم می رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است كه به محض آمدن او صحبت تو را پیش بكشد و هر طور شده رضایتش را جلب كند مطمئنم كه راضی است اما پروزی مضمون نامه ی تو باید طوری باشد تقریبا صورت اجازه برای عقد كردن باشد مثلا بنویسی چون من از لحاظ مادی آمادگی دارم و به علاوه وضع اخیر برایم غیر قابل تحمل است خواهش می كنم اجازه دهید زودتر این كار خاتمه پیدا كند و این را هم بنویس كه اگر فعلا من از لحاظ سنی هنوز آماده نیستم تو حاضری این مانع را رفع كنی و بعد وقت هم بخواه ، می خواهم یك طوری باشد كه او دیگر فرصت ایراد گرفتن نداشته باشد فكر می كنم وضع ما حالا دیگر كاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا موفقیت تو را در این امر خواستار می شوم كه خدا دلش به حال من بسوزد و بیشتر از این در انتظارم باقی نگذارد تو هم دعا كن به خدا خیلی خوب است من كه همیشه از خدا كمك می خواهم تو هم همین طور باش می دانم كه موفق خواهی شد . خداحافظ تو فروغ پرویز محبوبم :
من نمی دانم چه طور از گناه خودم عذر بخواهم این بدترین كاری بود كه من تا به حال مرتكب شده ام ولی تقصیر من هم نیست . در آخرین لحظه ای كه می خواستم با مامانم به نزد تو بیایم برایمان مهمان رسید و ناچار شدیم در خانه بمانیم . من یك دنیا از تو معذرت می خواهم می دانم كه خیلی در انتظار مانده ای مرا ببخش امیدوارم مورد عفو تو واقع شوم می خواستم مطالبی را به تو بگویم كه واجب بود پیش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها را بشنوی ولی متأسافانه نشد این كاغذ را به وسیله ی فریدون فرستادم او به تو می گوید كه مهمان های ما چه كسانی بودند و چرا ما نتوانستیم بیاییم . خداحافظ تو فروغ پاسخ پرویز شاپور در حاشیه ی نامه : تو را دختر باارزشی می دانم ولی اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبی ندارن نمی توانم باور كنم كه در نزد شماها حقیقتی یافت شود و اگر هم یافت شود مطمئن هستم بسیار ناقابل و ناچیز است زیرا آنچه زندگی به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت كرده است تماما دلالت بر صحت این مدعا دارد لذا تا هنگامی كه خلاف این اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نیستم از عقیده ی خود دست بكشم مثلا بین محبوبی كه تو مرا خطاب می كنی و من تو را می خوانم خیلی فرق قائل هستم یكی را قرین حقیقت و دیگری را بعید از حقیقت جستجو می كنم این است ایده ی من و در این باره جز این كه خلاف آن را تو عملا به من ثابت نمایی. پرویز شاپور شب دوشنبه 22/3/1329 شب به خیر پرویز محبوبم ...
من این نامه را در حالی كه یك دنیا غم و رنج به روحم فشار می آورد برای تو می نویسم من از دیروز تا به حال اشك ریخته ام چاره ای هم غیر از گریه كردن ندارم . پرویز... اگر بگویم كه بدتر و بداخلاق تر از فامیل ما در دنیا وجود ندارد دروغ نگفته ام اینها فقط مترصدند تا وضعی پیش بیاید و آنها بتوانند مقاصد پلید خودشان را اجرا كنند و بین دو نفر تفرقه و جدایی بیندازند و اساس سعادت ها را در هم ریزند من از آنها به علت وجود همین اخلاق زشت همیشه متنفر و گریزان بوده ام و می دانستم كه بالاخره نیش آنها به ما هم زده خواهد شد و آنها باعث رنج كشیدن من و تو می شوند . پرویز كه نواب خانم با بچه هایش به منزل ما آمدند مطالبی از تو و مادرت به مامانم گفتند كه او را كاملا نسبت به تو بدبین ساخته و مرا مجبور كرده اند كه تا به حال گریه كنم . پروزیم ... من به راست و دروغ بودن این مطالب كاری ندارم فقط برای این گریه می كنم كه این گفته طوری در مادرم تأثیر نموده كه دیروز به من گفت « فروغ یا باید مادر پرویز راضی شود یا من تو را به او نمی دهم » پرویز ... این حرف مرا آتش زد و می خواستم فریاد بكشم اما فقط گریه كردم می دانم كه خیلی بدبختم ببین چه حرف عجیبی به من می زنند به من می گویند كه تو رافراموش كنم این برای من غیر مقدور است من تو را با یك دنیا امید و آرزو دوست دارم من فقط برای این زنده ام كه با تو زندگی كنم تو برای من به منزله ی جان عزیز شده ای من تو را از صمیم قلب دوست دارم . پس حق دارم گریه كنم . ببین آنها چه حرفهایی به مادرم گفته اند كه او با همه ی مهربانی و محبتی كه نسبت به تو داشت یك باره تغییر عقیده داده و این حرف ها را می زند . پرویز محبوبم. من فقط قسمتی از مطالب گفته شده را توانستم بفهمم و حالا آن را برای تو می نویسم . به مامانم گفته اند كه مادر تو با این زناشویی مخالف است و وقتی فهمیده است من و تو می خواهیم با یكدیگر ازدواج كنیم به قول نواب خانم غش كرده و تو را نفرین نموده است چون تو دختری را 8 سال است دوست داری و مدتی پیش او را به شوهر داده اند و حالا او طلاق گرفته و در انتظار ازدواج با تو به سر می برد . پرویزم ... من نمی توانم از ریزش اشكم جلوگیری كنم این ها باوركردنی نیست یا اگر هم راست باشد من فكر نمی كنم كه دیگر اثری از عشق گذشته در قلب تو وجود داشته باشد اما پرویز اگر این طور نیست و تو می توانی در كنار او خوشبخت شوی من حرفی ندارم تو را فراموش می كنم ولی مطمئن باش كه این فراموشی به قیمت جان من تمام می شود زیرا من وقتی بمیرم آن وقت توی می توانی به راستی باور كنی كه دیگر فراموشت كرده ام . من بدون تو حتی یك لحظه هم نمی توانم زندگی كنم من تو را حالا بیش از همیشه دوست دارم و احساس می كنم كه به جز تو هیچ كس دیگر را نمی توانم دوست داشته باشم . پرویزم ... من باید تو را ببینم و شخصا از همه چیز آگاه شوم زودتر به پیش پدرم بیا و در گرفتن جواب پایداری كن من خیلی رنج می برم و مطمئنم اگر دو روز دیگر هم همین طور غصه بخورم دیگر چیزی از وجودم به جز عشق تو باقی نخواهد ماند . من فقط منتظر تو هستم سعی كن موافقت مادرت را به هر نحوی شده جلب كنی من به پدرم اطمینان كامل دارم و می دانم كه به این موضوع های كوچك اهمیت نمی دهد ولی تنها مادرم هست كه شرط ازدواج ما را رضایت مادر تو قرار داده و تو می توانی با منطق قوی خودت او را هم متقاعد كنی . پرویز من احساس می كنم كه بالاخره همسر تو خواهم شد و این حوادث در محبت ما كوچك ترین خللی وارد نخواهد كرد پرویز مادر تو چرا مرا دوست ندارد مگر من به او چه بدی كرده ام من نمی توانم باور كنم كه مادر تو تا این حد مانع سعادت تو می باشد . پرویز من ... فراموش نكن كه من نمی توانم تو را فراموش كنم این به منزله ی حكم مرگ من است هنوز خاطره ی شیرین آخرین شبی كه با هم به سینما رفته بودیم در روح من باقی مانده و من گهگاه با به یاد آوردن تو و صحبت های تو همه ی رنج ها و غم هاین را فراموش می كنم و برای یك لحظه ی كوتاه خودم را خوشبخت می یابم كاش آن شب ها تجدید شود و ما بتوانیم در كنار هم زندگی سعادتمندانه ای تشكیل دهیم . پرویز من ... تو باید به هر وسیله ای شده با مامانم صحبت كنی من برای این كار بهتر دیدم كه پنجشنبه یا جمعه بلیت سینما بگیرم و برای تو هم بفرستم و تو در آنجا با مادرم آن طور كه من می خواهم صحبت كنی و حس بدبینی را كاملا از دل او بیرون كنی . او امروز به قدری مرا اذیت كرده كه حاضر بود بمیرم و این همه رنج نكشم ولی پرویز من به خاطر تو همه ی این چیزها را تحمل می كنم من خودم را برای مقابله با مصائب بزرگ تری آماده كرده ام و این چیزها در روح من كمترین اثری نخواهد داشت و ذره ای از عشق مرا به تو كم نخواهد كرد . پرویز ... من اگر به جای تو بودم بیش از همه چیز مادرم را راضی می كردم تو سعی كن بر افكار و عقاید او مسلط شوی و او را راضی كنی من مادرت را با وجود این كه زیاد ندیده ام و با او طرف صحبت واقع نشده ام دوست دارم و تعجب من در اینجاست كه او چه طور حاضر است بر خلاف سعادت تو قدم بردارد . پرویزم ... من تو را با یك دنیا امید دوست دارم و فقط خوشبختی ات را از خدا می خواهم و شنیدن این مطالب مرا رنج می دهد من از دیروز تا به حال فقط اشك ریخته ام یك حالت عجیبی دارم به قول پوران حس فداكاری در من بیدار شده و حاضرم همه نوع مشقت رادر راه رسیدن به مقصودم و به وشبختی كه در كنار تو تأمین می شود تحمل كنم . پرویز... تو هم سرسخت و فداكار باش تا می توانی در گرفتن جواب از پدرم پافشاری كن او آدمهای لجوج و سرسخت را دوست دارد و علاوه بر این هنوز جواب تو را نداده این طور نیست / من از این موضوع بیشتر متأثرم كه چرا باید مادر من كه آن همه نسبت به تو مهربان بود این قدر دهن بین بوده و تحت تأثیر هر گفته ای خواه راست و خواه دروغ واقع شود و به این زودی تغییر عقیده بدهد ولی من مطمئنم كه تو با منطق قوی خودت می توانی بر او غلبه كنی و عقیده ی ضعیف او را از بین ببری . پرویزم ... من از تو فقط یك چیز می خواهم و آن هم جلب رضایت مامانم و مادرت می باشد البته وقتی مادرت راضی شد مسلما مامانم هم راضی می شود جواب نامه ام را بنویس بده فریدون بیاورد من منتظر جواب تو هستم تا خدا با ماست هیچ كس نمی تواند مانع خوشبختی ما باشد من فقط از خدا می خواهم كه من و تو را در كنار هم خوشبخت سازد تو هم برای حل این موضوع فقط به خدا پناه بیاور او ما را كمك خواهد كرد . خداحافظ پرویزم فروغ سه شنبه
پرویزم ... یك خواهش كوچك از تو داشتم یادم رفت بنویسم یك قطعه عكست را برایم بفرستی پشتش را هم بنویسی بگذار لای كاغذ بده فریدون بیاورد و مطمئن باش به غیر از من چشم هیچ كس بر آن نخواهد افتاد خواهش مرا قبول كن فروغ پرویز محبوبم این نامه را من فقط به منظور راهنمایی برای تو می نویسن و فكر می كنم در موفقیت تو بی اثر نباشد پیش از همه چیز باید بگویم كه من اشتباه بزرگی مرتكب شده ام كه تا اندازه ای به خوشبختی ما لطمه وارد كرد ولی حالا بی اندازه پشیمانم . بعد از این كه تو دومین كارت خود را برای پدرم فرستادی و من او را نسبت به این امر بی اعتنا دیدم دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و بدون مشاوره با هیچ كسی برای او كاغذی نوشتم و در آن كاغذ صریحا اعتراف كردم كه تو را دوست دارم و از او خواستم كه خوشبختی مرا در نظر بگیرد و این قدر نسبت به این امر بی اعتنا نباشد نمی دانم این نامه ی من در او چه گونه اثر كرد و چه تصمیمی گرفت كه همان موقع جواب كارت تو را نوشت ولی بعد من هر چه انتظار كشیدم آن را برای تو نفرستاد این بی اعتنایی و فراموشیبرای من خیلی گران تمام می شد و من فكر می كردم كه دیگر باید برای همیشه از تو دست ردارم همین دیروز پیش از این كه تو بیایی درد و اندوه شدیدی به روح من فشار می آورد كه من تصمیم گرفته بودم بروم پیش پدرم و آن قدر گریه كنم كه راضی شود باور كن اگر تو نمی آمدی و اگر پدرم زودتر از حد معمول از خانه بیرون نمی رفت من این تصمیم را عملی كرده بودم ولی خدا نخواست من فكر می كنم كه این نامه ی من قدری او را به شك انداخته و از این حیث كاملا پشیمانم به طوری كه دیگر محتاج به سرزنش هم نیستم نمی دانم تو هم مرا مقصر می دانی یا نه در هر صورت حالا دیگر چاره نیست . ولی آمدن آن شب تو باعث شد كه او از بی اعتنایی سابق خودش دست بردارد و امروز صبح جواب تو را نوشت ولی در ضمن مثل این كه یك قدری ناراضی بود و از آنجا كه من قدری بیشتر از تو به اخلاق او آشنایی دارم حس كرده ام كه این ها فقط و فقط بهانه است و نامه ی من باعث تغییر اخلاق و نظریه ی او شده است صبح وقتی مامانم موضوع را برایش شرح می داد در جواب گفت كه اگر او بتواند خانه ای تهیه كند من راضی ام . ببین پرویز من می دانم كه وضع مالی تو مساعد نیست و تو نمی توانی به این پیشنهاد جواب مثبت بدهی ولی تو سعی كن با ملایمت او را راضی كنی كه از این فكر دست بردارد و ضمنا بگو كه می توانی فعلا خانه ای اجاره كنی و بعد موقعی كه وضع مالی ات اجازه داد به خرید منزل هم اقدام كنی . ولی پرویز... مطمئن باش من هیچ وقت از تو بیش از حد استطاعتت تقاضایی ندارم من از تو خانه و زندگی لوكس نمی خواهم و اینها را كه می نویسم افكار شخصی من نیست یعنی من شخصا از تو چیزی نمی خواهم و فقط مقصودم این است كه تو را پیش از وقت به پیشنهادات پدرم آشنا كنم و تو در فكر چاره باشی و جواب را حاضر كنی ... من می دانم كه این ها بهانه ای بیشتر نیست و او مقصودش آزار دادن من است ولی من هم میل دارم تو بدانی كه او خیال دارد چنین پیشنهاداتی به تو بكند و پیش پای تو مانع بگذارد ولی تو شجاع باش و از این چیزها نترس و صریحا بگو كه حالا نمی توانی خانه بخری ولی تا چند سال بعد مسلما خواهی خرید و این ها را فقط برای اطمنیان بگو ... زیرا من به این چیزها اهمیت نمی دهم و وجود و عدم خانه در نظر من یكسان است . یك موضوع دیگر را هم باید پیش تو روشن كنم و آن موضوع نامزدی ست . پرویز ... مامانم امروز به من گفت كه فكر نمی كنم پدرت با نامزدی موافقت كند من گفتم ولی پرویز حالا پول ندارد تا بتواند وسایل عقد را مهیا كند ولی او در جواب من پیشنهاد می كرد كه من شخصا در رد یا قبول آن اظهار عقیده ای نمی كنم و عینا آن را برای تو شرح می دهم تو درست فكر كن شاید تا اندازه ای مفید باشد . او گفت كه تو مسلما برای تهیه مخارج عقد مجبوری از حقوق ماهیانه ات خر ماه مقداری كنار بگذاری و بعد وقتی مقدار پس اندازت كافی شد به این امر اقدام كنی ولی تو آن مقداری را كه می توانی و می خواهی در عرض دو سال تهیه كنی یك مرتبه از بانك سپه به عنوان قرض بگیر و بعد هر ماه پولی را كه می خواسته ای كنار بگذاری به بانك بده پرویز ... این عین پیشنهاد اوست و من همان طور كه یك بار دیگر هم گفتم نمی توانم بگویم كه خوب است یا بد البته تو بهتر از منصلاح خودت را تشخیص می دهی و می توانی در این باره فكر كنی و تصمیم بگیری ولی پرویز... باید بگویم كه چاره ی منحصر به فرد در صورت مخالفت پدرم با نامزدی همین است . درست است كه این تصمیم هم برای من و هم برای تو ناگوار است و من هیچ وقت راضی نیستم تو را در اول جوانی مجبور كنم كه به خاطر مخارج غیر لازم تن به قرض بدهی ولی از یك طرف هم می بینم كه این قرض در صورت مخالفت پدرم واجب است در هر صورت من نمی توانم عقیده ی خودم را برای تو تشریح كنم یعنی اصلا در این باره صاحب عقیده ای نیستم تو خودت فكر كن و موضوع را درست در نظر بگیر اگر به خوشبختی تو لطمه وارد نمی كند آن را بپذیر وگرنه من هم در این امر اصراری ندارم بلكه تو را منع می كنم . خیلی حرف ها دارم كه باید سر فرصت برای تو شرح دهم پرویز مجبورم ... من از تو هیچ چیز نمی خواهم همین قدر كه تو مرا دوست داشته باشی و صاحب یك زندگی مختصر و شیرینی باشم برای من كافی ست ولی از طرف دیگر نمی توانم در مقابل پدر و مادرم از تو دفاع كنم زیرا می دانم كه با اخلاقی كه آنها دارند مسلما این امر به ضرر من و تو تمام می شود ولی من تا آنجا كه در قوه دارم سعی می كنم كه از حیث مخارج به تو كمك كنم و حتی المقدور از خرج های زیادی و تزیینات مزخرف جلوگیری كنم زیرا می دانم كه تو اگر رنج ببری برای من خیلی ناگوار خواهد بود و من بیشتر از تو رنج خواهم برد . پرویز ... دیشب خودت بودی و حتما شنیدی كه مامانم چه گفت و مقصود او از شرایطی كه تو باید بپذیری چه بود ... من نمی دانم كه تو به نوع این شرایط پی برده ای یا نه ولی فكر نمی كنم كه هیچ وقت این شرایط به مرحله ی عمل برسد و اصلا فكر این كمه شاید من و تو روزی مجبور شویم كه یكدیگر را ترك گوییم برای من تلخ آور و رنج آور است چه برسد به این كه بخواهیم به این كار اقدام كنیم . من خودم هیچ میل ندارم برای تو بگویم كه این شرایط چیست زیرا تا آنجا كه حس كرده ام كاملا بچه گانه و دور از عقل است لابد از موضوع سندی كه سیروس به مامانم داده اطلاع داری این سند دلالت بر این می كرده كه اگر روزی سیروس بخواهد به غیر از پوران زن دیگری اختیار كند مجبور است 10000 تومان بدهد ببین پرویز بچه گانه تر از این پیشنهاد ممكن است در دنیا وجود داشته باشد خیلی مضحك است من كه مخالفم ولی از آنجا كه شرط ازدواج ما را مامانم دادن این سند قرار داده من به تو موضوع را گفتم و تو تصدیق كن كه چنین چیزی غیر ممكن است و تو اگر حقیقتا مرا دوست داشته باشی این سند را می دهی من با كمال اطمینان به تو می گویم كه دادن این سند برای تو كوچك ترین ضرری ندارد افسوس كه اختیار دست خودم نیست اگر نه به تو ثابت می كردم كه برای من مادیات كوچك ترین ارزشی ندارد و من هیچ وقت سعادتم را فدای پول نمی كنم وجود تو برای من بیش از میلیون ها ارزش دارد. پرویز محبوبم ... فكر می كنم تا آنجا كه توانسته ام موضوع را برای تو روشن كردم من موفقیت تو را در این امر از خدا می خواهم و از تو و مادرت یك دنیا تشكر می كنم می دانستم كه این حرف ها همه اش دروغ است و مادر تو بالاتر از آن است كه دیگران تصور می كنند من به تو اطمینان می دهم كه همه ی آن حرف ها را فراموش كرده ام و هرگز این مزخرفات نمی تواند در من تأثیر كند پرویز... تا آنجا كه می توانی با پیشنهادات پدرم موافقت كن و او را راضی نما فراموش نكن كه در صورت مخالفت او من و تو مجبوریم برای همیشه از یكدیگر جدا شویم پرویز من ... دیگر بیش از این نمی توانم بنویسم . سعادت تو را از خدا می خواهم خداحافظ
فروغ 2/4/1329 جمعه پرویز محبوب من ...
بالاخره همان طور كه حدس زده بودم پدرم با موضوع نامزدی و حتی عقد با آن شرایطی كه مامانم برای كمك به تو پیشنهاد كرده بود مخالفت كرد و در جواب همه ی اینها فقط گفت كه تو می توانی هر وقت خدمت وظیفه ات تمام شد و وضع مالیت را در ظرف این مدت مرتب كردی به نزد او مراجعه كنی و او حاضر است به عهد خود وفا كند این برای من خیلی ناگوار است و حتی از نوشتن این مطالب هم در خود احساس یك نو ناراحتی می كنم . پرویز ... فكر این كه خوشبختی را می خواهند با یك آینه و شمعدان و یك انگشتر كه هیچ گاه در زندگی به در من نخواهد خورد و من جبورم فقط به منظور زینت و تجمل از آنها استفاده كنم معاوضه كنند خیلی رنجم می دهد . من هرگز نمی توانم قبول كنم كه ممكن است به وسیله ی یك آینه و شمعدان گران قیمت بر خوشبختی و سعادت یا قدر و قیمت دختری افزود. با تو مخالفت می كنند چون تو نمی توانی مطابق عقیده ی پوچ و رسم مهمل قدیمی عمل كنی و ناچار مجبور هستی مدتی سرگردان بمانی . معنی این مخالفت می دانی چیست ؟ ... یعنی اگر تو اندكی بیشتر به طرز فكر و روحیات من آشنایی داشته باشی می توانی درك كنی كه این معنی برای من چه قدر تلخ و چه قدر رنجآور است و همین مخالفت كوچك چه قدر مرا نسبت به دنیا و مردمان آن بدبین ساخته ... پرویز مهربانم ... حتما به یاد داری كه منظور من از این خواستگاری چه بود یك شب به تو گفتم كه نمی گذارند با تو معاشرت كنم چون نمی دانند كه تو از این معاشرت چه منظوری داری و این جریانات بعدی همه و همه روی آن صحبت آن شب من به وجود آمد و ن از تو خواستم به پیش پدرم بروی تا من بتوانم آزادانه تو را دوست داشته باشم ولی نمی دانستم كه تو با مخالفت او رو به روی میشوی . البته این گناه من است كه صبر نكردم تا وضعیت تو مرتب شود . ولی پرویز آیا من می توانستم تو را نبینم . و صدای تو را نشنوم ... ؟ برای كسی كه دوست می دارد و با تمام قلب هم دوست می دارد بزرگترین مصیبت ها این است كه او را از دیدن محبوبش منع كنند . من می دانم كه تو هرگز خودت را برای ازدواج مهیا نكرده بودی و می دانم كه تو را در مقابل پیشنهاد غیر منتظره ای قرار دادند ولی پرویز من ... حالا جز صبر كردن چاره نداریم . اما حالا موضوع صورت تازه ای به خود گرفته . یعنی همان طور كه منظور اولیه ما بود پدرم قول داده كه هر وقت وضع تو خوب و مقتضی شد به منظور و پیشنهاد تو جواب موافق دهد . و این همان است كه ما می خواستیم و حالا تو می توانی با خیال راحت كار كنی و وسایل زندگی آتیه ات را فراهم سازی . ولی موضوعی كه همچنان لاینحل باقی مانده این است كه باز هم من نمی توانم تو را ببینم با تو آزادانه معاشرت كنم ... پرویز محبوبم ... من صبر می كنم ... به امید آینده ای كه خوشبختی و سعادت ما را در بر دارد درست است كه من رنج می برم ولی در بخای این رنج بردن یك عمر در كنار تو خوشبخت زندگی خواهم كرد . مامانم فقط به من اجازه داده است كه برای تو نامه بنویسم شاید تصادفا هم تو را در جایی ملاقات كنم ... ولی می دانم كه هرگز نخواهم توانست آن طور كه آرزوی دارم با تو صحبت كنم و از گفته های تو لذت ببرم . تو هم به نامه های من پاسخ بده . خواندن نامه های تو برای من بزرگ ترین شادمانی ها خواهد بود . شاید باور نكنی اگر بگویم یك نامه ای را كه از تو دارم روزی چند بار می خوانم و همین نامه ی كوچك ساعتی موجب شادمانی خاطر من می شود . پرویز... من به آینده امیدوارم . تو هم فقط به خاطر این آینده ای كه من و تو را در كنار هم خوشبخت می كند كوشش نما هر دو صبر می كنیم این بهترین وسیله ای است كه می تواند سعادت ما را در آ’نده تأمین كند . سعی كن به نامه ی من مفصل تر و شیرین تر جواب بدهی من حالا به این امید دلخوشم كه اگر نمی توانم تو را ببینم می توانم نامه های تو را دریافت دارم . تو برای من نامه بنویس شاید این نامه ها اندكی از بار رنج و غم من بكاهد این بهترین وسیله ای است كه ما می توانیم به واسطه ی آن مكنونات قبلی مان را آشكار سازیم . با من قدری صمیمی تر باش اگر تو در نامه هایت با من به راستی و از ته قلب صحبت كنی هزار بار بیشتر دوستت خواهم داشت . پرویز محبوبم ... اصلا فراموش كن كه چنین موضوعی اتفاق افتاده فكر كن كه هنوز پیش پدرم نیامده ای درست مثل همان اول ... هر دو صبر می كنیم تو كار می كنی من هم درس می خوانم اصلا وقتی خدمت وظیفه ات هم تمام شد باز هم به پیش پدرم بیا ... هر وقت توانستی به عقاید پوچ اینها جواب بدهی آنوقت بیا ... این بهتر است دو سال چیزی نیست زود می گذرد ولی سعادتی كه در پایان دو سال انتظار ما را می كشد خیلی بزرگ و خیلی شیرین است . هر دو به خاطر هدف مشتركی صبر می كنیم . در این مدت من برای تو نامهمی نویسم و تو هم جواب می دهی و بدین ترتیب می توانیم باز هم با یكدیگر مهربان و صمیمی باشیم . پرویز محبوبم ... دیگر چیزی برای نوشتن ندارم سعادت تو را از خدا می خواهم . خداحافظ
فروغ 13/4/1329 جمعه جواب نامه ی مرا به آدرس منزل خودمان نده چون بچه ها می گیرند و باز می كنند روی پاكت بنویس خیابان سلیمان خان كوچه ی مظاهری اداره روزنامه سیروس ما و گوشه ی پاكت هم یك علامت x بگذار . مطمئن باش مستقیما به دست خودم می رسد . چون پاكت های اداره ی مجله را به خانه ی ما می آورند و كسی هم آن را باز نمی كند و من به آٍانی می توانم كاغذ تو را دریافت دارم اگر به این ترتیب موافقی جواب بده ... یك شنبه 16 تیر
پرویز جان امشب دیگر از دست داد و فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده ام من از وقتی كه خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یك زندگی آرام و بی سر و صدا را می كردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لجبازی می كند. چه می توان كرد .
همین الان توی حیاط مشغول توطئه چینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند می دانی این اتاق كه گنجه ی من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدت هاست سوخته ... من هم هر شب تقریبا یك ساعت از چراغ نفتی استفاده می كنم . صاحب خانه ها عصبانی شده اند. مگر می شود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی كه روزی یك پیت نفت فقط برای روشن كردن اتو و اجاق مصرف می شود . از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آن قدر گریه كرده ام كه هنوز چشمانم می سوزد پرویز به من ایراد می گیرند كه چرا هر روز برای تو نامه می نویسم من نمی فهمم آخر مگركار گناه است مگر من بدبخت آدم نیستم و حق ندارم كسی را دوست داشته باشم و برای او نامه بنویسم . من حق ندارم به خانه ی شما بروم حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم من دیوانه می شوم آخر مگر من زندانی هستم مگر من به جز انه ی شما جای دیگری رفته ام مگر من جوان نیستم و احتیاج به گردش و تفریح ندارم می گویم تنها نمی روم دنبالم بیایید هر كسی می خواهد بیاید مگر می شنوند گریه می كنم فریاد می زنم هیچ كس توی این خانه حرف حسابی سرش نمی شود .یا اگر شعوری دارد از ترس نمی تواند اظهاری كند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند من هم آخر سر فرار می كنم جز این چاره ای نیست یك وقت متوجه می شوند كه من دیگر نیستم . چند روزی بود با هیچ كس حرف نمی زدم فكر می كردم این طور بهتر است چون اگر من بخواهم یك كلمه حرف بزنم زود دیگران از فرصت استفاده می كنند و دو مرتبه آن صحنه هایی كه من از دیدنش نفرت دارم تجدید می شود امروز صبح قیچی گم شده آخر من دزد هستم مگر من قیچی راقایم كرده ام تا بفروشم من خودم قیچی دارم بعد از یك ساعت استنطاق و بازپرسی همین كه من در گنجه ام را باز كرده ام به گنجه ی حمله كرده اند من در این خانه فقط یك گنجه دارم ولی اختیار آن هم با من نیست هر وقت كسی چیزی بخواهد زود از غیبت من استفاده می كند میخها كشیده می شود و مقصود انجام می یابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اولیه در می آید بعد از رفتن تو من سعی می كردم همیشه این نصیحت تو را كه می گفتی با دقت باشم عملی كنم هر روز لباس هایم را سركشی می كردم اسباب هایم را مرتب می كردم گنجه ام را پاك می كردم ولی متأسفانه در حمله ی تاریخی امروز همه ی اشیا آن به هم ریخته و ضایع شده البته من چیز مهمی نداشتم ولی این كار شایسته ای نبود من هم تا می توانستم دفاع می كردم پرویز جان به خدا بمب افكن های امریكایی در كره آن قدر خرابكاری نكردند كه صاحب خانه ها امروز در گنجه ی من كردند . بالاخره قیچی پیدا نشد و من راحت شدم یك ساعت بعد از بخت بد من ماتیك گم شد من كه هیچ وقت ماتیك استعمال نمی كنم باز مرافعه باز دعوا كه تهمت دزدین ماتیك ... آه من باید چه قدر احمق باشم كه حاضر شوم به خاطر یك ماتیك این همه دعوا و مرافعه گوش بدهم ( چراغ مرا بردند حالا من چه كار كنم ) ( بعد از یك دعوای مفصل بقیه نامه ام را برایت می نویسم آن هم در تاریكی ) بالاخره ماتیك پیدا شد و خوشبختانه این دفعه گنجه ی بدبخت از خطر حمله ی مجدد محفوظ ماند . عصری به علت این كه زود برای خوردن چای اقدام كرده ام یك مشت سنگینی توی كله ام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه ی شما را داشتم یك ساعت دعوا و گریه كرده ام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشكسته تاریكی را بر روشنایی پر از جار و جنجال ترجیح داده ام . این است زندگی روزانه ی من . پرویز جان من گاهی اوقات فكر می كنم كه نباید این چیزها را برای تو بنویسم و باعث ناراحتی خیال تو بشوم ولی خودت بگو اگر به تو ننویسم چه كسی حاضر می شود به این همه شكایت من گوش بدهد و چه كسی مرا مضلوم و بی گناه خواهد شمرد زندگی من هم تماشایی است امشب دیگر همین قدر كافی ست خداحافظ تو تا فردا شب . تو را می بوسم فروغ تو زندگی مشترک پرویز محبوبم ایناولیننامه ای است كه بلافاصله پس از ورود به تهران برایت می نویسم . مسافرت من با همه ی تلخی و ناراحتی هایی كه داشت بالاخره گذشت و اكنون كه در ایناتاق خلوت به نوشتن این نامه مشغولم چیزی جز یك خستگی زیاد و رنج دهنده از آن همه ناراحتی ها در وجودم باقی نیست . هم الان از خانه ی شما آمده ام . پرویز به خاطر تو و به خاطر این كه تو مادرت را دوست داری لازم دیدم كه همین امشب به آنجا بروم . همه سلامت بودند و من هم تا آنجا كه توانستم از زندگی خودمان و از تو برایشان صحبت كردم . حكمت هم بود پیغام تو را به او رساندم خوشبختانه از قراری كه او می گفت جاویدی كار تو را درست كرده و حتی پول را هم گرفته فقط منتظر این است كه بفهمد آیا پول را باید به من بدهد یا به تو در هر حال خودت می توانی درباره ی این موضوع تصمیم بگیری . پرویز مامانم لباسهای بچه ی مرا دوخته تخت و كمد هم سفارش داده و گفته است كه كالسكه هم به اتفاق هم برایش انتخاب می كنیم و می خریم این هم یك مژده یدگر كه تو پدرسوخته دیگر به فكر كالسكه و چیزهای دیگر نباش . البته اینها اطلاعات و اخباری است كه درعرض همین امشب كسب كرده امن و بیش از این دیگر خبری نمی دانم . بیژن هم به اتفاق مادر بزرگش رفت و قرار است برای ترتیب دادن كارش به خانه ی ما بیاید . پرویز می دانی چند روز است تو را ندیده ام . یك روز درست یك روز تمام است كه وجود تو را در كنار خود احساس نمی كنم . صدای تو را نمی شنوم و نمی توانم مثل یك موجود خوشبخت خودم را در میان بازوان تو پنهان سازم. پرویز همین فكر برای رنج دادن من كافی ست تو نمی دانی از آن ساعت كه از تو جدا شده ام تا به حال چه افكار تیره و غم انگیزی در مغزم رسوخ پیدا كرده . پیوسته فشار بغضی را در گلویم احساس می كنم میل دارم گریه كنم چهره ی تو یك لحظه هم از مقابل چشم من دور نمی شود تو را می بینم كه با نگاه مهربان و پر از عشقت به روی من خیره شده ای و در آن حال قلبم با فشار دردناكی در سینه ام به تپش در می آید و گرمی اشك را بر گونه هایم احساس می كنم . پرویز من نمی توانم خودم را با این فكر تسلی دهم كه 20 روز دیگر تو را می بینم ... نه ... غم من برای یك روز و دو روز نیست . اصولا من به این موضوع از نظر كمیت فكر نمی كنم كیفیت آن برای من غم آور است . من نمی توانم از تو دور باشم . دوری از تو مرا رنج می دهد حال چه فرق می كند اگر این دوری دو روز یا صد سال باشد . پرویز من برای خوشبخت بودن به وجود تو احتیاج دارم من تو را با هیجان یك عشق مقدس و پاكی دوست دارم . عشقی كه تصور نمی كنم در دنیا نظیری داشته باشد . پرویز چه فایده دارد اگر یك بار دیگر به تو بگویم كه تو را می پرستم تو را به راستی می پرستم مگر تو خود این را نمی دانی ؟ پرویز به من بگو با تنهایی چهمی كنی برای من بنویس غذا چه می خوری و برنامه زندگی ات چیست . پرویز من دیگر هرگز از تو جدا نمی شوم این خرین بار است من تنهایی را دوست ندارم . زندگی من با عشق تو توام شده و وجود توست كه سیاه و تاریك می شود نمی خواهم نامه ام را تمام كنم مهران از اتاق دیگر مرا صدا می زند ولی من نمی خخواهم این آخرین وسیله ای را كهبرای تسكین دردهای خود در دست دارم ازدست بدهم . پرویز برای من نامه بنویس آن قدر بنویس كه خسته بشوم هر روز بنویس این آرزوی من است و تو اگر مرا دوست داشته باشی به آرزوی من توجه خواهی كرد . پرویز من از فردا مرتب برای تو كاغذ می نویسم و جریان زندگیم را به طور مفصل شرح می دهم و از تو هم همین انتظار را دارم اگر نامه ی امشب من بد خط و كثیف است مرا ببخش زیرا آنقدر خسته هستم كه اگر فكر و خیال تو راحتم می گذاشت اكنون در خوابی فرو می رفتم كه انتهای آن فردا شب باشد . پرویز بوسه های مشتاقانه ی مرا بپذیر . به امید دیدار فروغ چهارشنبه 5 خرداد
پرویز عزیز اكنون من به نامه ای كه تو آن را تحت تأثیر احساسات خاصی برایم نوشته ای جواب می دهم .
این نامه برای من بسیار تلخ و ناگوار بود . تو در آنجا نوشته ای كه بعد از سه ماه می توانی مرا به نزد خودت ببری . من اكنون نمی دانم چه طور باید این سه ماه را بگذرانم . حتی فكر كردن به این موضوع چشمان مرا از اشك لبریز می سازد. چیزی كه پیوسته از آن می ترسیدم و در عین حال انتظارش را می كشیدم همین بود . همین بود كه تو سر مرا گول بزنی بگویی یكماه و بعد كه من راضی به ماندن شدم و تو كاملا از دسترس من دور شدی حقیقت رابگویی. درسا است . من اقرار می كنم كه باعث رفتن تو شده ام و بسیار پشیمان و شرمنده هستم این كوته فكری وضعف اراده ی من بود كه تو را از من دور كرد. و من بی آنكه خودم بدانم چه می كنم به رفتن تو رضادادم . ولی در آنموقع امیودار بود كه بعد از یك هفته و حداكثر یك ماه با تو زندگی خواهم كرد . من از گفته های مردم می ترسیدم درست حدس زده ای پیوسته بیم داشتم كه این گفته ها سعادت ما را در هم ریزد و میان من و تو اختلافی اندازد. و برای فرار از دست این گفته ها برای این كه كسی نتواند به ما ایراد بگیرد و در زندگی ما وارد شود دلم میخواست به جایی روم كه از این انسان های بدنهاد و دورو اثری نباشد پرویز برای شخص من یك آپارتمان مجلل با یاك اتاق گلی و ساده فرقی نداشت و من در هر دو جا خوشبخت بودم ولی آن فكر پیوسته مرا آزار می داد و حالا می فهمم كه چه قدر احمق بودم . چه قدر بدبخت و ضعیف بودم . من اكنون با هر كس كه بخواهد در زندگیم دخالت كند دشمنی می كنم كینه می ورزم مادر من به واسطه ی همین موضوع هر روز مرا لااقل صد بار نفرین می كند .... باشد من مستحق این نفرین ها هستم . من این چیزها را به جان می خرم زیرا تازه فهمیده ام باید در زندگی به حرف مردم خندید و به قول تو دیگران را كدو فرض كرد . من اكنون آن قدر قدرت فكر و استقلال اراده پیدا كرده ام تا هر وقت كه لازخ باشد به این زندگی سراسر قید و بند و پر از رسوم و عادات پوسیده ی قدیمی پشت پا بزنم و به آغوش تو پناه آورم. من اكنون با صراحت اقرار می كنم كه احمق بودم . از یك احمق كمتر بودم و تو دیگر نگو نگو تو دیگر این حرف ها را به یاد من نیاور من از گذشته ی خود شرم دارم چرا به حرف آنها گوش می دادم چرا ناراحت می شدم چرا رنج می بردم مگر یك انسان آزاد یك انسان متمدن باید از این حرف های تو خالی رنج ببرد من در مقابل بدگویی اشخاص ضعیف بودم ولی حالا قوی شده ام بیا برگرد با هم یك اتاق گرایه می كنیم و در آنجا با كمال سعادت زندگی خواهیم كرد . هیچ كس حق ندارد بگوید چرا مبل ندارید چرا فرش ندارید من خواهم گفت در عوض ما عشق داریم عشق ما را گرم می كند ما را خوشبخت می كند ما برای خاطر یكدیگر زندگی می كنیم نه برای رضای خاطر مردم . من نمی خواهم تو آنجا زحمت بكشی رنج ببری كار كنی و در عوض من راحت باشم من این راحتی ا نمی خواهم برگرد . عزیز من به خدا من در مقابل تو مثل یك بره مطیع خواهم بود هر چه بگویی اطاعت می كنم وهرگز كسی نمی تواند از ما ایراد بگیرد . پرویز عزیزم اگر من باعث مسافرت و رنج و زجمت تو شده ام مرا ببخش من از ته دل پشیمانم و امیدوارم روزی بیاید تا بتوانم به تو ثابت كنم كه دیگر آن طور نیستم چرا به آبادان می روی من راضی نیستم اگر بروی من هم می آیم ایندیگر حتمی است من می خواهم با تو كار كنم با تو زحمت بكشم و تو هرگز نباید مانع من باشی من چیزی نخواسته ام كه بد باشد به قول یكی از شعرای خودمان ( چیزی نخواستم كه در آب و گل تو نیست) لااقل پرویز عزیز مرخصی بگیر و به اینجا بیا یكی دو روز پیش من باش دو روز روی سینه ی من استرحت كن می بینی كه حرارن سینه ی من از آفتاب اهواز سوزنده تر است تو را با بوسه هایم می سوزانم تو را با اشك چشم شست وشو می دهم تو را به روی سینه ملتهبم می فشارم پرویز بیا من قدرت ندارم سه ماه تو را نبینم من از فرط رنج و اندوه دیوانه خواهم شد من مثل آدمهای مجنون فرار می كنم تا به آنجا بیایم و دیگر بر نمی گردم من بنده ی تو هستم من تو را دیوانه وار دوستدارم و از گذشته پشیمانم اگر باور نداری مرا امتحان كن . پرویز عزیز دلم می خواست تو اینجا بودی و میدیدی كه چه قدر رنجور و لاغر شده ام چه قدر رنج می برم اگر می دیدی می آمدی مرا می بردی مرا نوازش می كردی یك گوشه ی اتاقت را به من می دادی و من در آنجا مثل یك خدمتگزار صداق به تو خدمت می كردم دیگر نمی گذاشتم حاضری بخوری دیگر نمی گذاشتم بیهوش شوی تو را با بوسه های خود به هوش می آوردم آه اینها فقط آرزوست یك آرزوی دوردست چیزی كه مسلم است حقیقتی كه مثل همه ی حقیقت ها تلخ و وحشت انگیز است این است كه من بایداینجا بمانم و تو نمی آیی هرگز نمی آیی شاید من دیگر نتوانم تو را ببینم شاید بمیرم شایددیوانه شوم مگر انسان از فردای خودش خبر دارد . من محكومم كه با رنج دوری تو بسازم ولی تو می توانی مرا نجات دهی . خداحافظ تو سلامتی تو منتهای آرزوی من است فروغ سه شنبه 11 تیر
پرویز جان الان غروب است هیچ كس در خانه نیست تقریبا تنها هستم باز هم به گوشه ی این اتاق پناه آورده ام باز هم فكر تو مرا آزار می دهد مثل این است كه دستی قوی با نیرویی غیر انسانی همه ی وجود مرا در خود می فشارد حا عجیبی دارم پلك هایم داغ است این حرارت در همه ی بدن من وجود دارد امروز هم پستچی نیامد امروز هم مثل روزهای دیگر گذشت و من در این انتظار كشنده باقی ماندم .
چه قدر زندگی سخت است پرویز عزیز چرا بیهوده سعی می كنی مرا از خوددور سازی . چرا مرا در میان این مردمی ه جز آزار دادن من هدف و مقصودی نداررند تنها گذاشته ای . من اینجا نمی مانم من نمی توانم هر روز دعوا كنم هر روز كتك بخورم من نمی توانم در مقابل كسانی كه به تو و به من فحش می دهند ساكت بنشینم و با آنها رفتاری دوستانه داشته باشم من اگر این چیزها را به تو نگویم برای چه كسی تعریف كنم من از دست این غم به آغوش چه كسی پناه بیاورم به خدا من زندگی در میان بیابان در زیر آفتاب سوزان را به ماندن در اینجا ترجیح می دهم دیگر در آنجا كسی نیست تا در هر ساعت و بر سر هر موضوع جزیی مرا فاحشه و نانجیب خطاب كند من هم انسانی هستم شخصیتی دارم احساساتی دارم من یك بچه ی دو ساله نیستم من نمی توانم هر روز موهای خودم را درچنگ این و آن ببینم گوش من دیگر نمی تواند این سخنان ركیك و این فحش های وقیحانه را بشنود . من قادر نیستم مثل مجسمه بایستم و آنها به تو بد بگویند تو را فحش بدهند پرویز این دنائت ها این پستی ها روح مرا از غم و درد فرسوده می كند من این زندگی پر از جار و جنجال و دورویی و تزویر را دوست ندارم بیا مرا ببر از دست این دیوانه ها نجات بده من فقط در این دنیا تو رادارم فقط تو دوست من هستی ولی تو كجایی تو چرا از من دوری كرده ای برای آنها بنویس كه مرا اذیت نكنند به من كاری نداشته باشند من نه محبت آنها را می خواهم و نه كینه و دشمنی آنها را من از این نوازش های مزورانه نفرت دارم اگر آنها به تو گفتند كه خوب هستی و دوستت داریم مطمئن باش دروغ گفته اند كارشان همین است بی چشم و رو هستند . من به هیچ كس كاری ندارم با هیچ كس جز در مواقع احتیاج حرفی نمی زنم من جای كسی را تنگ نكرده ام من یك گنجه بیشتر ندارم و همیشه آنجا می نشینم و از جایم حركت نمی كنم ولی آنها دست از سر من بر نمی دارند دل من خون است پرویز من در اینجا در میان اینرذایل اخلاقی این دورویی ها و بدجنسی ها زندگی محنت باری دارم لااقل اگر تو بودی پیش تو می آمدم حالا كجا بروم ؟ این زندگی نیست این عذاب است پرویز تو را به خدا بیا نمی خواهد آنجا بمانی ما اسباب زندگی نمی خواهیم بیا اینجا با هم كار می كنیم من حاضرم كار كنم و زودتر قرض هایمان را می دهیم هیچ چیز نمی خواهیم همین كه با هم زندگی كنیم كافی ست . من اینجا زیادی هستم یك آدم زیادی مثل میهمانی كه زیادتر از حد معمول مزاحم صاحب خانه شود می فهمی چه می گویم آنها با من این طور رفتار می كنند من نمی خواهم این طور باشد من نمی توانم تحمل كنم كه هر روز بالای سرم داد بكشند كی می روی از دستت راحت شویم زودتر برو و یا چند سال دیگر خیال ماندن داری پرویز می بینی كه چه گونه زندگی می كنم نمی خواهم مایه ی ناراحتی تو باشم من نمی خواهم سربار تو باشم اگر لازم باشد كار می كنم پرویز بیا به خدا تو را ناراحت نخواهم كرد بیا با هم زندگی كنیم بیا مرا از دست این دیوها این جانی ها نجات بده آنها با من و تو دشمن هستند فریقته ی ظاهرشان نشو حیف تو كه به اینها مهربانی كردی حیف تو كه انسانیت به خرج دادی بیا عزیز من ما هیچ چیز نمی خواهیم من به هیچ چیز جز تو احتیاج ندارم بیا مرا با مهربانی به روی سینه ات بفشار مرا ببوس مرا نوازش كن مدت هاست از همه چیز محرومم مدت هاست كسی با صممیت صورت مرا نبوسیده به چشم من نگاه نكرده و حرف های مرا فریادهای مرا گوش نداده من تو را می خواهم پرویز عزیزم تو را به خدا و به آنچه كه نزد تو مقدس است قسم می دهم بیا من به حد كافی تنبیه شده ام من جز تو هیچ چیز نمی خواهم پرویز پرویز من اینجا خانه ی من است بیچاره ما كه تا به حال توانسته ایم در این لانه ی فساد زندگی كنیم پدر و مادر من در مقابل چشم من به روی هم هفت تیر می كشند من می ترسم من دیوانه می شوم من نمی توانم این چزها را ببینم پرویز به حال من توجه داشته باش . من به تو احتیاج دارم . تو را می بوسم خداحافظ تو فروغ پنجشنبه 20 تیر
پرویز عزیزم امیدوارم حالت خوب باشد نزدیك یك هفته است كه من آمده ام و هنوز نامه ی تو نرسیده است . نمی دانم چرا برایم نامه ننوشته ای در هرصورت خواهشم از تو این است كه زودتر نامه بنویسی چون مندر اینجا به شدت احساس تنهایی می كنم و تنها نامه های توست كه می تواند مرا تسكین دهد از حال من و كامی بخواهی بد نیستیم كامی كه از صبح تا شب با شیطنت و مسخرگی همه را مشغول می كند و من هم توی اتاق بالا یا برای خودم كتاب می خوانم یا چیز می نویسم و یا این كه سری به مامان می زنم از روز اول برج قرار شده خودم غذای خودم را بپزم و بعد از آن با این ترتیب گمان می كنم كه من هم مشغولیتی پیدا كنم پرویز جانم نمی دانم تو آنجا چه می كنی و ما مثل این است كه من و تو وقتی از هم دور می شویم هیچ كدام تكلیف خودمان را نمی دانیم و در عوض در كنار هم هستیم وضع روشن تری داریم. راجع به كتابم باید بگویم كه الان نسخه ی كامل با پشت جلد و عكس و مقدمه جلوی مناست یعنی از طرف بنگاه فرستاده اند كار كتاب تمام شده وتوی همین هفته به طور مسلم منتشر می شود مقدمه ای كه شفا برایم نوشته بسیار جالب و خواندنی شده و بنگاه امیر كبیر از حالا خوش را برای چاپ دوم كتاب آماده كرده و معتقد است كه كتابم خوب به فروش خواهد رفت من خیلی خوشحال هستم آنقدر كه نمی توانم برای تو ننویسم شاید خوشبختی من تنها در همین باشد وقتی می بینم كه می توانم منشأ اثری باشم و وجود عاطل و باطلی ندارم وقتی حس می كنم كه در زندگی به چیزی دلبستگی و علاقه ی شدید دارم آن وقت از زندگی كردن راضی می شوم پرویز نمی توانم میزان خوشحالیم را برای تو بنویسم این یكی از آرزوهای بزرگ من بود و مسلما بعد از این سعی خواهم كرد كه آثار زیباتری به وجود بیاورم از وقتی كه از پیش تو آمده ام دو قطعه شعر ساخته ام كه وقتی آمدی برایت |
لیست توصیفنامه ها4 مهر 84 - 00:56 | |
با سلام بر شما دوست عزیز
از دیدن شما در كلوب صاحبان قلم خرسند می شویم
حضورتان نورانی بخش محفل كوچكمان خواهد بود
http://www.cloob.com/club.php?id=3281 |
8 شهریور 84 - 02:36 | |
این بغل دستیم الهی فدات شه (نیش باز)
بیا هتل هفت ستاره (دعوت نامه رسمی)
جات واقعا خالیه (دروغ قرن)
منتظرتیم (دروغ سال)
اینم آدرسشه (چشمک)
www.cloob.com/club.php?id=9167 |
26 تیر 84 - 06:55 | |
سلام دوست خوب و نازنین.
من فرزاد هستم و دلیل مزاحمتم اینه که میخواستم از شما دعوت کنم یه سری به کلوب:اخبار سینمای ایران بزنی و با عضویتت در این کلوب مارو سرافراز کنی.
این کلوب در بخش هنری و سرگرمی قرار داره و آدرسش هم
www.cloob.com/club.php?id=4866 هستش.
منتظر دیدارت در این کلوب و خوندن نظرات قشنگت میمونم.
قربانت
فرزاد |








