تادیروز می خواستم فرار كنم ، ولی نمی دانستم به كجا و با چه بهانه ای ، اما امروز فهمیدم. بهانه كه زیاد است . زندگی چیزی نبود كه فكر می كردم. زندكی بهانه ای برای فرار كردنم شد ، می روم ، از اینجا تا خدا را باید پیمود . نمی دانم مسافت زیادی باید طی كنم تا به مقصد برسم و یا به سرعت به پایان می رسد . ولی می روم و شاید هیچ گاه برنگشتم ، می روم تا روحم را جلا دهم . می خواهم به خدا برسم ، شاید دیوانگیست ولی این اولین دیوانگی قشنگ من است.
کمه فرصت دیدار،، تو این عالم مستی،،می خوام با تو بخندم ،،به زمونه به هستی،،هنوز عشق منی مثل همیشه،،دل از خوب و بدت خسته نمیشه
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم
خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم ، چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد : در کودکیشان ،
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند ،
عجله دارند که بزرگ شوند ،
و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک باشند ،
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند ،
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند ،
و حال را فراموش می کنند ،
و بنا براین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده ،
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ،
و به گونه ای می میرند که هرگز زندگی نکرده اند .
دستهای خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم ،
و من دوباره پرسیدم :
بعنوان یک پدر ،
می خواهی کدام درس زندگی را
فرزندانت بیا موزند ؟
او گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،
همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که
اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند .
بیامورند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی
در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم ،
اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ،
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد ،
بیاموزند که آدمها یی هستند که آنها را دوست دارند ،
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند ،
بیاموزند که دونفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ،
و آن را متفاوت ببینند ،
بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند ،
بلکه انها باید خود را نیز ببخشند .
من با خضوع گفتم :
ازشما بخاطر این گفت و گو متشکرم
آیا چیزی هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم !
تقصیر تو نیست !
خودم نمی خواهم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشك را،
فراموش نمی کنم !
خودم كنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهكار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم كه مثل زنبوری زرد،
بالهایم در كشاكش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه كسانی باشند،
كه هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
كه هر از گاهی كنار برگهای دفترم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله، برای بند زدن شیشه شكسته این دل بی درمان،
كافی است !
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شكفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ؟
بر شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی. به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف؟ از شانه های آدم برفی؟!!!
سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم

من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاده تو از خاطره من فراموش نمیشه گل من خوب میدونی بی تو تکو تنهام عزیزم اگه تو نباشی میمیرم همیشه زنده میمونم با یاده تو ترانه هام منو ببخش اگه بازم اشگام چگید رو نامه هام دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه تمومه خاطره های خوش خدا نگهدارت باشه