مجید محتشمی , majidisdp

مجید محتشمی

  نجاتمان بده یاصاحب الزمان ازدست این روزگار،برخی مردم ما که روز رابه شب می رسانند بارها درطول روز آرزوی مرگ می کنند...اللهم عجل لولیک الفرج.
 مجید محتشمی , majidisdp

مجید محتشمی

مطالب تصاویر 7دوستان 1175
cloobid
majidisdp
، 9 سال و 9 ماه و 10 روز
مرد 37 ساله مجرد
ديپلم 5 ساله دانشگاهي ، انقلابی(انقلاب جهانی حضرت مهدی(عج))

دوستان

  • مسعود الف واو استراتژیست جنگ نرم , vatan1400
  • سربازان مهدی عج , sarbazan_mahdi_aj
  • محمدرضا آسمانی , samirsafa
  • محمود حاج بابایی , payly
  • 1175 نفر

    morebox img

آلبوم تصاویر

  • آ ی خاکی ها

7 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • تاریخ پرسیا , pershiahistory
  • دنیای بیصدا , AMSDARDAC


تبلیغات

 مجید محتشمی , majidisdp
پیش ما مرگ درراه ایمان سعادت است...
ادامه
99
 مجید محتشمی , majidisdp
اللهم عجل لولیک الفرج بحق السیدناالبهجت(ره)
ادامه
کامنت بنویسید...
سینا ساداتی مقدم , 00459
پنجشنبه 28 تیر ، 18:05
روحش شاد
ادامه
فرامرز  , faramarz_52
پنجشنبه 28 تیر ، 14:21
روحت شاد
ادامه
 مجید محتشمی , majidisdp
مجید 3 روز پیش
نجاتمان بده یاصاحب الزمان ازدست این روزگار،برخی مردم ما که روز رابه شب می رسانند بارها درطول روز آرزوی مرگ می کنند...اللهم عجل لولیک الفرج.
 مجید محتشمی , majidisdp
یاصاحب الزمان(عج)
کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی
ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی
شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار
تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی
ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه
سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی
روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار
به امیدی که توام شمع شب تار آئی
چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده
در دل شب به سراغ من بیدار آئی
مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف
عیسی من به دم مسجد سردار آئی
عمری از جان بپرستم شب بیماری را
گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی
ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست
باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی
با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی
لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم
شهریارا به سر تربت شهیار آیی

ادامه
 مجید محتشمی , majidisdp
حله شهری در صد کیلومتری جنوب شرقی بغداد است. این شهر کهن، یکی از مراکز مهم و حوزه های علمی شیعه است و بسیاری از بزرگان شیعه، مانند علامه حلی و محقق حلی از این شهر برخاسته اند و امروزه یکی از استان های شیعه نشین عراق است.

شهر حله در قرن های پنجم و ششم هجری، از زیباترین شهرهای عراق بود. این شهر به دست یکی از خلفای آل بویه، به نام سیف الدوله اسدی، در قرن پنجم هجری ساخته شد. سیف الدوله در این شهر قصرها و خانه های زیبا ساخت و با آباد شدن آن، تجار و علما و شعرای فراوانی به سوی آن روی آوردند و در اندک زمانی، حله مرکز تمدن و فرهنگ اسلامی گشت.

حله از اوایل قرن ششم تا قرن دهم به همین صورت بود تا آن که در قرن دهم، مرکز علم و اجتهاد و مهد حوزه علمیه به کربلا منتقل گشت و پس از آن نجف، مرکز حوزه علمیه بزرگ شیعه شد. می گویند در یک قرن، حدود پانصد مجتهد در دیار حله می زیسته اند.

در بازار شهر حله، مقامی معروف به مقام صاحب الزمان (عج) هست که عاشقان امام زمان (عج) برای زیارت و خواندن نماز به آن جا می روند و دعای ویژه زیارت امام زمان (عج) را می خوانند. این مکان خانه یکی از عالمان حله به نام شیخ علی حلاوی (ره) بوده است. ساخته شدن این مقام در این شهر داستان معروفی دارد که در بسیاری از کتاب های شیعه بیان شده است.

داستان تشرف جناب شیخ علی حلاوی در شهر حله
شیخ علی حلاوی، مردی عابد و زاهد بود که همواره منتظر بوده است. آن جناب در مناجات هایش به مولایمان می گفت: «مولا جان، دیگر دوران غیبت تو به سر آمده و هنگامه ظهور فرار رسیده است. یاوران مخلص تو به تعداد برگ درختان و قطره های باران در گوشه و کنار جهان پراکنده اند. اینک بیا و بنگر که در همین شهر کوچک حله یاوران پا به رکاب تو بیش از هزار نفرند. آقا جان، پس چرا ظهور نمی کنی تا دنیا را لبریز از عدل و داد نمایی؟»

شیخ علی حلاوی، عاقبت روزی از رنج فراق سر به بیابان می گذارد و ناله کنان به امام زمان (عج) می گوید: «غیبت تو دیگر ضرورتی ندارد. همه آماده ظهورند. پس چرا نمی ایی؟»

در این هنگام، مردی بیابان گرد را می بیند که از او می پرسد: «جناب شیخ، روی عتاب و خطابت با کیست؟»

او پاسخ می دهد: «روی سخنم با امام زمان(عج) حجت وقت است که با این همه یار و یاور که بیش از هزار نفر آنان در حله زندگی می کنند و با وجود این همه ظلم که عالم را فراگرفته است، ظهور نمی کند.»

مرد می گوید: «ای شیخ، منم صاحب الزمان(عج)! با من این همه عتاب مکن! حقیقت چنین نیست که تو می پنداری. اگر در جهان 313 نفر از یاران مخلص من پا به عرصه گذارند، ظهور می کنم، اما در شهر حله که می پنداری بیش از هزار نفر از یاوران من حاضرند، جز تو و مرد قصاب، احدی در ادعای محبت و معرفت ما صادق نیست. اگر می خواهی حقیقت بر تو آشکار شود، به حله بازگرد و خالص ترین مردانی را که می شناسی، به همراه همان مرد قصاب، در شب جمعه به منزلت دعوت و برای ایشان در حیاط خانه خویش مجلسی آماده کن. پیش از ورود مهمانان، دو بزغاله به بالای بام خانه ات ببر و آن گاه منتظر ورود من باش تا حقیقت را دریابی!»

شیخ علی حلاوی، با شادی و سرور فراوان، بلافاصله به حله باز می گردد و یک راست به خانه مرد قصاب می رود و ماجرای تشرفش را می گوید. این دو نفر، پس از بحث و بررسی فراوان، از میان بیش از هزار نفر که همه از عاشقان و منتظران حقیقی مهدی موعود (عج) بودند، چهل نفر را انتخاب و برای شب جمعه به منزل شیخ دعوت می کنند تا به فیض دیدار مولایشان نایل شوند.

شب موعود فرا رسید و چهل مرد برگزیده پس از وضو و غسل زیارت، در صحن خانه شیخ جمع شدند و ذکر و صلوات فرستادند و دعا برای تعجیل فرج خواندند، چون شب از نیمه گذشت، به یک باره تمام حاضران نوری درخشان دیدند که بر پشت بام خانه شیخ فرود آمد.

قدری نگذشت که صدایی از پشت بام بلند شد. حضرت مرد قصاب را به بالا بام فرا خواند. مرد قصاب بلافاصله به پشت بام رفت و به دیدار مولای خویش نایل گشت. پس از دقایقی امام زمان(عج) به مرد قصاب دستور داد که یکی از آن دو بزغاله روی بام را در نزدیکی ناودان سر ببرد، به گونه ای که خون آن در میان صحن جاری شود.

وقتی آن چهل نفر خون جاری شده از ناودان را دیدند، گمان کردند حضرت سر قصاب را از بدن جدا کرده است. در همان هنگام، حضرت جناب شیخ را فرا خواند. جناب شیخ بلافاصله به سوی بام شتافت و ضمن دیدار مولایش، دریافت خونی که از ناودان سرازیر شده، خون بزغاله بوده است، نه خون قصاب. امام زمان (عج) بار دیگر به مرد قصاب امر فرمود تا بزغاله دوم را در حضور شیخ ذبح کند.

قصاب نیز طبق دستور بزغاله دوم را نزدیک ناودان ذبح کرد. هنگامی که خون بزغاله دوم از ناودان به داخل حیاط خانه سرازیر شد، چهل نفری که در صحن حیاط حاضر بودند، دریافتند که حضرت گردن جناب شیخ علی را زده و قرار است گردن تک تک آن ها را بزند. با این پندار، همه از خانه شیخ بیرون آمدند و به سوی خانه هایشان شتافتند.

در آن حال، امام زمان (عج) به شیخ علی حلاوی گفت: «اینک به صحن خانه برو و به این جماعت بگو تا بالا بیایند و امام زمانشان را زیارت کنند!»

جناب شیخ، غرق شادی و سرور، برای دعوت حاضران پایان آمد، ولی اثری از آن چهل نفر نبود. پس با ناامیدی و شرمندگی نزد امام بازگشت و فرار آن جماعت را به عرض آن حضرت رساند. امام زمان(عج) فرمود: «جناب شیخ، این شهر حله بود که می پنداشتی بیش از هزار نفر از یاوران مخلص ما در آن هستند. چه شد که تنها تو و این مرد قصاب ماندند؟ پس شهرها و سرزمین های دیگر را نیز به همین سان قیاس کن.»

حضرت این جمله را فرمود و ناپدید شد. اینک در خانه جناب شیخ علی حلاوی، بقعه ای موسوم به مقام صاحب الزمان (عج) ساخته شده که روی سر در ورودی آن، زیارت مختصری از امام زمان(عج) نگاشته شده است. مردمان آن سامان، از دور و نزدیک برای دعا و تضرع به بارگاه الهی به سوی این مکان می شتابند.
ادامه
کامنت بنویسید...
ریحانه  , reihan_afshar
یکشنبه 24 تیر ، 22:28
اللهم عجل لولیک الفرج
ادامه