__
لیست کلوبها :: 100
  • نام کلوب :كتاب
    نام انگلیسی : book
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    7376 عضو ، 99 بحث ، 6 آلبوم ، 95 مقاله ، 83 لینک ، 1 نظرسنجی

    كتاب

  • نام کلوب :شل سیلوراستین
    نام انگلیسی : shel_silverstein
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    2405 عضو ، 98 بحث ، 6 آلبوم ، 1 مقاله ، 4 لینک

    شل سیلوراستین

  • نام کلوب :اقاسی
    نام انگلیسی : agasishaer
    تاسیس : 3 تیر 1384
    147 عضو ، 22 بحث ، 3 آلبوم ، 4 مقاله

    اقاسی

  • نام کلوب :نوازندگان سه تار
    نام انگلیسی : 2007setar
    تاسیس : 26 دی 1383
    1151 عضو ، 316 بحث ، 11 آلبوم ، 11 مقاله ، 4 لینک

    نوازندگان سه تار

  • نام کلوب :اخبار و تحولات تازه دن
    نام انگلیسی : computer_technollogy_news
    تاسیس : 1 دی 1383
    7683 عضو ، 670 بحث ، 1 آلبوم ، 18 مقاله ، 4 لینک

    اخبار و تحولات تازه دنیای كامپیوتر

  • نام کلوب :پائولو کوئیلو
    نام انگلیسی : paulo
    تاسیس : 15 دی 1383
    5236 عضو ، 245 بحث ، 2 مقاله ، 2 لینک

    پائولو کوئیلو

پدر دستم را بگیر !
30 تیر 87 - 12:14

در آخرین ماه از بهار 56 دل به دریا زده و تصمیم گرفتم قبل از اینكه قافله بهار بار بندد و مرا به تابستان بسپارد هفت ماهه بدنیا آمدم !در شهری رویایی بنام مسجد سلیمان .تولد من باعث برهم خوردن نظم خانواده شد و در دوره ای كه بیش از دو فرزند داشتن مجاز نبود سوم شدم و مثل هر كودك دیگری ، پدر و مادرم در نهایت دقت و وسواس برای بزرگ شدن و قوی شدن من كوشیدند ! پدرم با تولد من به استخدام شركت نفت درآمد . دو ماهه بودم كه به شهر امیدیه هجرت كردیم وحالا كه 30 ساله ام و كارمند شركت نفت پدرم بازنشست شركت نفت شده است . همیشه همه جا از مادر گفته اند و من از پدر میگویم زیرا كه همیشه زحمات و خستگی هایش به نام وظیفه خوانده میشوند ...وقتی كوچكتر بودم پدرم كه خواب بود به دیدنش میرفتم نگاهش میكردم و نا خودآگاه اشك میریختم !زیرا كه همیشه خسته بود همیشه كارش سخت بود و در هوای گرم و شرجی تابستان و سوز سرمای استخوان سوز زمستان خوزستان در بیابان در كنار یكی از صدها چاه نفت وظیفه نگهداری و بازرسی از چاه را بعهده داشت كه مبادا چاه تب كند و یا نبضش تندتر یا كندتر از آنچه كه باید بزند بطپد.همیشه دلم می خواست وقتی خواب است دست هایش را ببوسم و لمس كنم و دستهای زبر و قدرتمند و پینه بسته اش را در دستهای كوچك و طرد و سفیدم كه روز بروز سبزه تر میشدند ! بگیرم ، هنوز هم دلم می خواهد .پدرم بی نهایت پاك و مظلوم بود انگار كه اهل زمین نبود و فیلسوفانه فكر و زندگی میكرد ! و بی شك فیلسوفانه به دنیا نگاه كردنش در رفتار ما فرزندان هم بی اثر نبود . وقتی خسته از كار روز یا شبش باز میگشت فقط دلش می خواست بخوابد و ما بچه ها فقط دلمان می خواست بازی كنیم و مادر فقط دلش می خواست حرف بزند و كتاب بخواند ! و اینگونه روزها گذشتند !ما بزرگ شدیم و تعدادمان زیادتر زیرا كه دیگر داشتن بچه های بیشتر غیر مجاز كه نبود هیچ ، مایه فخر و سربلندی پدر و مادر پیش اقوام و همچنین جامعه بود ! همیشه دلایل فخرفروشی در طول تاریخ تغییر میكند خواندن تاریخ اینرا به من آموخته ، البته نوشتم تاریخ ! فكر نكنید تاریخ خوانده ام یا حتی علاقه ای به خواندنش داشته ام هرگز هرگز همیشه از تاریخ متنفر بودم زیرا كه حماقت ها و اشتباهات و گاهی پیروزی های ملتها را ثبت میكند و هیچگاه هیچ ملتی تاریخ را نمی فهمد بلكه حفظ و حفظ (حفظ اولی :نگهداری در كتابخانه و موزه و... و حفظ دومی :درس تاریخ در مدارس بعنوان یك درس حفظی محسوب میشود ) میكند ! و من تاریخ را می فهمیدم و خواندن و فهمیدنش روحم را پلاسیده میكرد و معدلم را غیر 20 !

به پنجه ای که ندارد نشان ز تاول و تیغ

                                          سزاست تا چو زنان باغ گل بپیراید

 

گفتی هجرت كنیم و مادر بقچه نان و پنیرو ریحانی آماده كرد

سفركردید بی هیچ !

دردهای تورا دیدم ، بارها شاهد كشته شدن و زنده شدنت بودم

 اشكها و دعاهای مادر را هم دیدم بارهاو بارها

پدر ، گم شده ام .دراین شهر خاك گرفته بی رویا و امید ذوب شده ام ، تمام شهر مرا می شناسد اما من هنوز غریبه ام ، اینجا جای من نیست !

روبرویم نشسته ای و با نگاه نگرانت بلندای قامتم را تماشا میكنی ، می دانم بد شده ام می دانم با تلخ زبانی هایم گاهی رنجورت می كنم ! تو می دانی و خدا كه پاك زیسته ام  و سرمایه ام قلب پاكیست كه هیچ ناپاكی اجازه ورود به آنرا ندارد و مادرو پدری كه همه زندگی خود را به پایم ریخته اند .

نمی خواهم بازهم با آب مانده تانكرهای فلزی این شهر وضو بگیرم دلم دریا می خواهد ، پدر ما اینجا غریبیم ! بیا از اینجا برویم .

پدر دلگیرمباش ، دخترت بزرگ شده بیش از چیزی كه باید می فهمد ، دخترك تنهایت در راه مانده اما دوباره بلند می شود ، دوباره حركت می كند .

نترس پدر می توانم نگران نباش  مادر یك جلد قرآن كوچك در كیفم گذاشته یعنی مرا به خدا سپرده توهم نگران نباش تاب دیدن چشمهای غمگینت را ندارم دستم را بگیر!

درست مثل زمان كودكی ام كه راه رفتن یادم دادی هربار كه زمین میخوردم دست وپایم را میبوسیدی وبلندم میكردی  یادت كه هست  !

پدر دستم را بگیر !

WomanFaravaharArtist.jpg

یک شبی مجنون نمازش را شکست 
      بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
  دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

كوپه ویژه خواهران نبود !

همراه من اصلا زنگ نخورد ...

كنارمن جای خالی كسی بیداد میكرد

و من اندوهگین از ابتدا تا انتهای سفر به دوردست خیره شدم !

گمكرده ای دارم نمیدانم ازچه تنها رهایم كرده نمیدانم !...

تو خبری از او نداری؟!

فرخی سیستانی

 

 

 

 

 

دل من همی داد گفتی گوایی
كه باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیكن
نه چندان كه یك سو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی

كه دانست كز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا كه اگه نبودم
كه تو بی وفا در جفا تا كجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیكن
نگویم كه تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش ازین آزمایی
!!!

کسی گفت چیزی را از یاد برده ام .مولانا گفت:

در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست . تنها یک چیز را نباید از یاد برد . تو برای کاری به دنیا آمده یی که اگر آن را به انجام نرسانی ، هیچ کاری نکرده یی . از آدمی کاری بر می آید که آن کار نه از آسمان بر می آید نه از زمین و نه از کوهها،اما تو می گویی کارهای زیادی از من بر می آید ، این حرف تو ،به این می ماند که :

شمشیر گرانبهای شاهانه یی را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته ام یا این که در دیگی زرین شلغم بار کنی ، یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو بری و کدوی شکسته یی را به آن آویزان کنی.ای نادان! این کار از میخی چوبین نیز بر می آید .خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی!

بهانه می آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند ، روزگار می گذرانم . دانش می آموزم ، فلسفه و فقه منطق و ستاره شناسی وپزشکی می خوانم ، اما اینها همه برای توست ، تو برای آنها نیستی .اگر خوب فکر کنی درمی یابی که اصل تویی و همه ی اینها فرع است .تو نمی دانی که چه شگفتیها و چه جهانهای بیکرانی در تو موج می زند.آخر این تن تو اسب توست ، اسبی بر سر آخور دنیا. خوراک این اسب که خوراک تو نیست !

فیه مافیه - مولوی

16/5/87

 
لیست توصیفنامه ها برای هیچکس مقدور نمی باشد.
__