__
لیست دوستان :: 51
لیست کلوبها :: 4
  • نام کلوب :خاطرات شیرین وتلخ زند
    نام انگلیسی : zendghe_talkhe8sahede
    تاسیس : 9 تیر 1385
    483 عضو ، 14 بحث ، 3 آلبوم ، 5 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

    خاطرات شیرین وتلخ زندگی

  • نام کلوب :عشق اینترنتی
    نام انگلیسی : bache_marand1385
    تاسیس : 19 خرداد 1385
    372 عضو ، 14 بحث ، 8 مقاله ، 4 لینک

    عشق اینترنتی

  • نام کلوب :بچه خوشتیپ ها
    نام انگلیسی : bachekhoshtipa
    تاسیس : 9 اردیبهشت 1384
    5766 عضو ، 29 بحث ، 9 آلبوم ، 25 مقاله ، 16 لینک ، 6 نظرسنجی

    بچه خوشتیپ ها

  • نام کلوب :بر و بچ شهرک غرب
    نام انگلیسی : reychildren2
    تاسیس : 12 خرداد 1385
    3062 عضو ، 43 بحث ، 18 آلبوم ، 9 مقاله ، 1 لینک ، 5 نظرسنجی

    بر و بچ شهرک غرب

m
24 تیر 86 - 11:22

 wOw

خش خش خش....این صدای برگ درختاس که زیر پام له میشه... خش خش خش...دینگ.دینگ..دینگ...این صدای زنگ مدرسه س که به گوش می رسه..یه سال دیگه گذشت...دوباره پاییز اومد ...دوباره بهار عاشق شد و دلش گرفت و به این روز افتاد ..میبینی از بی قراری بهاره که برگ درختا از غصه زرد شده ئ تند تندو رو زمین میریزه ...ان قد دلش گرفته که حاظره زیر پای هزاران نفر له بشه...آخی طفلک بهار...آسمون هم به حالش داره نم نم گریه می کنه...شیشه ی پنجره رو بخار گرفته..چیه لابد می خوای بگم اسم تو رو یواشکی کنارش می نویسم هان؟...نه بابا الان دیگه مثه اون موقع ها خام و زود باور نیستم ..می دونم اگه یکی بهم قول بده...یعنی به زودی باید از دسستش گله مند بشم ...اما دلم خیلی رویایی شده کوچه باغ یه دست پر شده از برگای زرد خسته....درختای کوچه باغمون داره جامه شو در می یاره تا دو سه ماه دیگه عریان بشه....اما پاییز دلش خیلی گرفته ...رفتم یواشکی در گوشش گفتم چیه چرا ان قد غصه می خوری؟ طفلک زمستون اون که وضعش بد تر از توست


 

اما می دونی بهم چی گفت؟آخ از جوابش دلم گرفت با همون غمی که تو دلشه گفت:


 

من تنها تر از زمستونم چون هیچ وقت نمی تونم بعد از خودم بهارو نمی بینم


 

راست می گفت باز زمستون دلشو به اومدن بهار خوش می کنه اما پاییز چی؟...دارم تو خیابونا را میرم...تنهام تنهای تنها...اون طرف دوتا مرغ عشق دارن با هم روی یه درخت زیر نور کم رمق خورشید واسه هم لونه می سازن...کاش ما هم همت اونا رو داشتیم.....یه لحظه دلم تورو خواست اما زود به خودم گفتم...


 

ااااا نهههههه تو دیگه اونو فراموششششش کردی..اره از اون موقع دیگه دلم برات تنگ نشد ...یعنی میشد اما.....نه نخیر اصلا تنگ نمی شد..نمنم داره بارون می یاد ..دلم داره پر می کشه برای حضورت .اما نه قراره که دلم برات تنگ نشه....


 

لحظه هام بوی تو رو گرفتن اما نه ...بایدقبول کنم خاطرات قشنگم تموم شده...لحظه ها می یان و بی تفاوت از این همه احساس زود کوله بار سفر و آماده می کنن و می ذارن می رن....


 

ما هم که عادت کردیم همه چیز و پای تقدیر بذاریم ....بگیم قسمت بود....روزگار اینو خواست....


 

!!!!!!!!!!چه می دونم حسرتا و افسوسای ما آدما مگه تمومی داره؟؟؟؟؟؟؟


 

مدتی بود همه بهم می کفتن خل شدی دیوونه شدی ...اون موقع چشامو بسته بودم به روی همه چیز حتی واقعیت ها ....همیشه عشق عقل و کور می کنه ...منم کور شده بودم ...فقط تو رو می دیدم ...همه چیز برام در تو معنی می شد فقط تو......


 

آخ ....دلم از بی قراری اون روزا که انتظارتو می کشیدم بی قرار تر شد .......یه حسی یه نیروی منو پرت می کنه به اون موقع ها ...وقتی من و تو ته همین کوچه باغ با صدای جیغ جیغی مون می زدیم زیر آواز....


 

وقتی یواشکی از کیف بزرگترا پول بر می داشتم و می رفتیم آلوچه و لواشک می گرفتیم...اخ که چه لذتی داشت ...پشت درختا قایم می شدیم تا کسی نفهمه باز دست به وسایل بزرگترا زدیم....اون روزا که یه لیلی می کشیدم از این سر کوچه تا اون یکی سر کوچه....


 

آره منو تو از بچگی باهم بزرگ شدیم .....!!!!!


 

نگو دلت تنگ نشده برای اون روزا.....اون روزا که با یه قلک شکستنی که هفته یه بار با یه پنج تومنی پر میشدحس قشنگ خوشبختی می کردیم ....می گفتیم ما هم واسه خودمون ادمیم...یه قلک داریم....یه عالمه پول داریم....


 

یادتته آرزوی بچگیمون چی بود؟؟؟؟همیشه دلمون می خواس تو فنجون کمر باریک خان جوون چای بخوریم....یادتته خان جون وسواسی مون هیچ وقت نذاش حتی به فنجونش دست بزنیم....اما یادم رفته بود بهت بگم من یه بار یواشکی تو فنجوم خان جون چای خوردم.....به تو هم نگفتم ترسیدم باز وقتی با هم دعوا کردیم...منو بترسونی ... و هی بگی می رم به خان جون می گما.....!!!!!!!


 

گذشت و گذشتو گذشت ...منو تو بزرگ بزرگ و بزرگتر میشدیم.....تو هر روز آقا و آقا تر می شدی ....منم هر روز مثل شیشه شکننده تر می شدم...درس و کار و زندگی بهونت شد ...دیگه تو حیاط با صفای خان جون خبری از تو نبود همه می گفتن (......) دیگه واسه خودش مرد شده ....وقت نداره ...سرش شلوغه...آره تو دیگه لیلی من شده بودی....لیلی من...


 

منو تو از هم خیلی دور شده بودیم ....خیلی....تو دیگه آدم با صفای اون موقعا ها نبودی وقتی کنارت می شستم فقط از درس و کار و زندگی یک نوتختت حرف می زدی ....دلم می گرفت ...همه چیز برات ارزش داشت جز یه مجنون که تا می فهمید می خوای به خان جون سر بنی خودشو اون جا می رسوند......چه می فهمیدی مجنون چیه؟؟؟ کیه؟؟؟اما من باز دلم به همین خوش بود ...


 

همین که ماهی یه بار همدم دوران قشنگ بچه گیمو می دیدم به من یه امید دیگه ای برای زندگی میداد ....


 

دیگه انتظار رو آوردم بخشی از زندگیم کردم..... آخه بد جوری لیلی من شده بودی ..پاک خل شده بودم....همه می گفتن بچسب به زتدگیت .....این به درد تو نمی خوره اما کو گوش شنوا؟؟؟؟


 

شازده کوچولوی افسانه های صورتی من ...دلش هوای سفر کرد.....گفتم بمون ... گفتی جای من این جا نیس گفتم بد جوری مجنونت شدم ....


 

خندیدی و گفتی.درست می شه هر آن که از دیده برفت از دل برود....اما نرفتی ....الان خیلی وقته که همه خاطرات قشنگ کودکی را که مجنون هم بخشی از آن بود در گودال بی تفاوتی ها دفن کردی..... اما از دلم بیرون نرفتی......بارون هنوز داره می باره ....یادمه یه بار وقتی زیر بارون بازی می کردیم ..من سردم شده بود....تو لباستو در اوردی و انداختی رو شونه های من تا گرم بشم...همون لباسی که مامانم به اصرار من برات بافته بود...یادتته رنگش سبز بود ...رنگشو من انتخاب کردم ...آخه رنگ آرزوهای من همیشه سبزه....


 

افسوس .همه ی اینایی که برات تعریف کردم بخشی قشتگی از زندگی منه ..که هیچ دلیلی برای فراموش کردنش نمی بینم..با این هر وقت بر می گردم به اون روزا قلبم از نبود تو فریاد می کشه....هر ماه اون روزی که همیشه من انتظارشو می کشیدم تا لیلی مو ببینم..می رم پیش خان جون ...میشینم کنارشواتظار تو رو می کشم با این که میدونم فرسنگها از من فاصله گرفتی اما باز ته دلم یه امیدی دارم ...تو آسمونم نور کم رمق یه ستاره س که منو دل خوش می کنه به اومدنت.......


 

تو بر می گردی مگه نه؟؟؟ببین از کجا رسیدم به اینجا....مگه قرار نبود دلم برات تنگ نشه؟؟؟بگو چه کرده ای که هر گه نامت بر سر زبان ها جاری می شود چراغ بهانه های من روشن می شود ...تب تند انتظار دیوونه م میکنه؟؟؟


 

همیشه اسم تو اول و آخر همه ی حرفای من بوده ....از بس اسم تو رو خوندم نفسام هم بوی تو رو گرفته....


 

یه عالمه شعر دارم ...همشونو برای تو نوشتم....به هیچ کس هم ندادم بخونتش...اونا برای شازده کوچولوی افسانه های صورتی خودمه.....دوباره رسیدم ته کوچه باغ ...دوباره منم و تنهایی....نه نه نه تنها نیستم یاد تو همیشه در کنارمه.....


 

یاد توااا که منو این جوری رویایی کرده ....می شینم زیر درخت پیر چنار ته کوچه باغ همون که همه ی خاطرات منو نو رو بغل گرفته....


 

می شینم زیرش به یاد همه ی رویاهای قشنگی که زیر همین درخت قول دادیم هیچ فراموششون نکنیم....


 

غروب سرد پاییزی....

__