| کلوب آی دی | mah_di ، سن کلوبی : 4 سال و 1 ماه و 21 روز |
| درباره من | آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده خط امانی ز گناهم بده ای حرمت ملجأ درماندگان دور مران از در و راهم بده لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده لشگر شیطان به کمین من است بی کسم ای شاه پناهم بده ********* با شدتی وحشیانه و جنون آمیز ، آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ، آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ، بی درنگ ، آسمان از روی زمین برم دارد . یا لا اقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد ، اما ... نه ، من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را . من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار ، محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » . نه ، باشم و زنده بمانم . و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم . و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ، در برزخ شوم این « پیدای زشت » و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم . که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست . در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ... « زندگی » نام دارد ! ************ بهترین فرشته ها همین شیطان بود. مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه سجده نمیکنم.تو را سجده میکنم اما این آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش میکند سجده نمیکنم من از نورم، ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است، من این لجنهای مجسم پلید پست را سجده کنم... الان که خدا و شیطان بیایند و یک نگاهی به این بچه های قابیل بیندازند شیطان سرش را بالا نمیگیرد و سینه اش را جلو نمی دهد؟آن رجز (فتبارک الله) برای همین ها بود؟یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟ ناگهان خداوند خدا دستهای بزرگ و زیبایش را دستهایی که معجزه خلقت و حیات از آن دو سرزده اند در سینه فضا پیش آورد....کوهی از آتش ، آتش دیوانه و گدازان و بیقرار در کف دستهای وی پدید آمد ... وحشت همه کائنات را ساکت کرده بود. ناگهان ندای خداوند خدا هستی را در سکوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر کوهها و صحراها و دریاها عرضه میکرد هیچیک را از وحشت یارای پاسخی نبود . دشتهای پهناور دامن فرا چیدند دریاها پا به فرار نهادند همه از برداشتنش سرباز زدند من برداشتم!!ما برداشتیم!!!! خداوند خدا در شگفت شد و در حالیکه بر چهره اش گل سرخ شادی میشکفت و شهد محبتی از لبخند زیبای لبانش میریخت گفت : آه! که چه سخت ستمکار نادانی!! ****** پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. * فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است! ****** من آن خاکم که عاشق میشود سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه، یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛ یا حتی خاک یک گلدان باشد؛ خاک همین گلدان پشت پنجره. یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه، خاک باقی بماند، فقط خاک. اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب کند، عوض بشود، تغییر کند. وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم. همان خاکی که با بقیه خاکها فرق میکند. من آن خاکی هستم که توی دستهای خدا ورزیده شدهام و خدا از نفسش در آن دمیده. من آن خاک قیمتیام. حالا میفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودی شان شد. اما اگر این خاک، این خاک برگزیده، خاکی که اسم دارد، قشنگترین اسم دنیا را، خاکی که نور چشمی و عزیز دُردانه خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نکند، اگر همین طور خاک باقی بماند، اگر آن آخر که قرار است برگردد و خود جدیدش را تحویل خدا بدهد، سرش را بیندازد پایین و بگوید: یا لَیتَنی کُنت تُراباً. بگوید: ای کاش خاک بودم... این وحشتناکترین جملهای است که یک آدم میتواند بگوید. یعنی این که حتی نتوانسته خاک باشد، چه برسد به آدم! یعنی این که... خدایا دستمان را بگیر و نیاور آن روزی را که هیچ آدمی چنین بگوید..... اینک! چشمی بی دریغ که فانوس اشکش، شور بختی مردی را که تنها بودمو تاریک،لبخند میزند... آنکه منم که سرگردانی هایم را همه تا بدین قله جلجتا پیموده ام. آنکه منم پا بر صلیب باژگون نهاده با قامتی به بلندی فریاد. آنک منم میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده...!! |
| وضعیت | مرد32 ساله مجرد متولد 21/مهر/1359 |
| جنسيت | مرد |
| محل سکونت | Iran ، خراسان |
| زندگي با | با والدين |
| تحصيلات | ليسانس |
| اطلاعات اضافي | مرا کسی نساخت.خدا ساخت.نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم.کسم خدا بود.کس بی کسان.او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.نه از من پرسید نه از آن من دیگرم.من یک گل بی صاحب بودم مرا از روح خود در آن دمید.بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد. دکتر شریعتی /////////////////////////////////////////////////////////////// آنگاه که غرور کسی را له می کنی... آنگاه که کاخ آروزهای کسی را ویران می کنی ... آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ... آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ... آنگاه که خدار ا می بینی و بنده خدارا نادیده می انگاری ... دستانت رابه سوی کدام آسمان درازمی کنی تابرای خوشخبتی خودت دعاکنی!!!؟؟ |
| دین | اسلام |
| گرايش سياسي | هيچکدام ! |
| تاریخ عضویت | 30 آذر 1386 ساعت 20:57 |
| تلفن 1 | 091500000000 |