__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوب ها برای دوستان مقدور می باشد.
22 فروردین 86 - 17:48
www.taranehhagroups.blogfa.com
  • ارسال نظر (1)
لیست توصیفنامه ها
31 اردیبهشت 87 - 10:24
به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود.به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ . در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم : هر كه در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند. هركه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدیم كه بهم می گفتند: سحر میداند،سحر! سر هر كوه رسولی دیدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كردیم تا كلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش. جیبشان را پر عادت كردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ . در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم : هر كه در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند. هركه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدیم كه بهم می گفتند: سحر میداند،سحر! سر هر كوه رسولی دیدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كردیمبه تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ . در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم : هر كه در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند. هركه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدیم كه بهم می گفتند: سحر میداند،سحر! سر هر كوه رسولی دیدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كردیم تا كلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش. جیبشان را پر عادت كردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیمبه تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ . در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم : هر كه در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند. هركه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدیم كه بهم می گفتند: سحر میداند،سحر! سر هر كوه رسولی دیدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كردیم تا كلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش. جیبشان را پر عادت كردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم تا كلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش. جیبشان را پر عادت كردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یك تكه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش كوهستان نیست همچنانی كه فلز ، زیوری نیست به اندام كلنگ . در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید. لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید. و من آنان را ، به صدای قدم پیك بشارت دادم و به نزدیكی روز ، و به افزایش رنگ . به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت. و به آنان گفتم : هر كه در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند. هركه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه. زیر بیدی بودیم. برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز كنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟ می شنیدیم كه بهم می گفتند: سحر میداند،سحر! سر هر كوه رسولی دیدند ابر انكار به دوش آوردند. باد را نازل كردیم تا كلاه از سرشان بردارد. خانه هاشان پر داوودی بود، چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش. جیبشان را پر عادت كردیم. خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم
23 اسفند 86 - 15:08
دلم تنگ شده . هر روز دورتر میشوم از تو و تو خود را به من نزدیک تر میکنی گیج میزنم در هزار راه آدمیان و شاه راه تو فراموشت میکنم زود و به یاد می آورمت چه دیر دیروز فروختمت...بسیار ارزان...به پول آدمیان فکر میکنم پانصد تومانی میشد بسیار ارزان هم نبود...به قد حماقتم و عذابی که میترسم حتی از خیالش و امروز به ثانیه ای شهوت...چه زود گذشت...فقط نگاهی کردم در حالی که می دانستم نگاهم می کردی دلم گرفته نارفیقت دوباره سرگردان است ... وقت تنهایی تو را می خواهم...میدانم . به پای آدمیتم بگذار که بسیار ناتوانم و مفلوک تنها همدمم توئی از وقتی ابلیس ; ابلیس شد به هیچکس اطمینان ندارم شاد میشوم و میجنگم شاید روزی برسم...تا بینهایتت
23 بهمن 86 - 22:39
tavalodet mobarak dost khobam omid varam 100 sal zende bashi va saye pedaro madar bala saret bashe va dar tamam marhel zendgi mofagh bashi kiss
__