__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوب ها برای هیچکس مقدور نمی باشد.
وطن یعنی همه دنیا
29 تیر 87 - 18:29

بنام تنها دلیل بودن

فر شاهنشاهی کورش بزرگ را میستایم

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم‌صدایی‌ها
پلیس ضدشورش نیست


نه بمب هسته‌ای داره
نه بمب‌افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو
روی مین جا نمی‌زاره
همه آزاد آزادن
همه بی‌درد بی‌دردن
تو روزنامه نمی‌خونی
نهنگا خودکشی کردن



جهانی را تصور کن
بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه
بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن
پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه
پر از تکرار آبادی


تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه پر از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندانی افسانه‌س
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش‌بس

کسی آقای عالم نیست
برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانِه
تن هر دونه‌ گندم
بدون مرزو محدوده
وطن یعنی همه دنیا

تصور کن
تو می‌تونی
بشی تعبیر این رویا

!!!

در پناه خداوند محبت.

  • ارسال نظر (0)
لیست توصیفنامه ها
20 شهریور 87 - 02:22
به کوروش چه خواهیم گفت؟ اگر سر بر آرد ز خاک اگر باز پرسد ز ما چه شد دین زرتشت پاک چه شد ملک ایران زمین کجایند مردان این سرزمین به کوروش چه خواهیم گفت؟ اگر دید و پرسید از حال ما چه کردید بُرنده شمشیر خوش دستتان کجایند میران سر مستتان چه آمد سر خوی ایران پرستی چه کردید با کیش یزدان پرستی به شمشیر حق ، نیست دستی که بر تخت شاهی نشسته است ؟ چرا پشت شیران شکسته است ؟ در ایران زمین شاه ظالم کجاست ؟ هوا خواه آزادگی ، پس چرا بی صداست ؟ چرا خامش و غم پرستید، های کمر را به همت نبستید، های چرا اینچنین زار و گریان شدید سر سفره خویش مهمان شدید چه شد عِرق میهن پرستیتان چه شد غیرت و شور و مستیتان سواران بی باک ما را چه شد ستوران چالاک ما را چه شد چرا مُلک تاراج می شود جوانمرد محتاج می شود چرا جشنهامان شد عزا در آتشکده نیست بانگ دعا چرا حال ایران زمین نا خوش است چرا دشمنش اینچنین سر کش است چرا بوی آزادگی نیست، وای بگو دشمن میهنم کیست، های بگو کیست این ناپاک مرد که بر تخت من اینچنین تکیه کرد که تا غیرتم باز جوش آورد ز گورم صدای خروش آورد به کوروش چه خواهیم گفت؟ اگر سر بر آرد ز خاک ...
29 مرداد 87 - 22:54
روزی خواهم رفت نه تو میدانی كی و نه من. روزی همراه پرنده های مهاجر خواهم رفت تا شاید در نبودن معنای بودن را بدانم شاید برایمان نبودن بهتر بودن باشد. روزی خواهم رفت و تندیس بلوری تو را با خود خواهم برد و آنرا روبروی خود روی صندلی خیالم خواهم نشاند و در سكوت غربت با آن راز نیاز ها خواهم كرد. بگذار این زندگی این بار هم در نبودن معنا شود برای پرنده همیشه در قفس پرواز كم است باید مهاجر باشد شاید مهاجر بودن هم كم باشد. وقتی هستی به تمامی باش و وقتی نیستی نباش اصلا نباش باید رفت باید به تمامی رفت برای همیشه باید رفت به جایی كه هیچ نشان پستی ندارد . هیچ بلیط برگشتی نیست..................
26 مرداد 87 - 23:31
به قلم می گویم : ای همزاد ای همراه ای هم سرنوشت هردومان حیران بازی های دورانهای زشت شعرهایم را نوشتی دست خوش اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟؟؟
__