لیست کلوبها :: 64یکی بود یکی نبود 25 اردیبهشت 87 - 18:56 |
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را : |
لیست توصیفنامه ها25 بهمن 86 - 19:55 | |
وقتی به آرزوهای خود ، یا به چیزهایی می رسیم كه آن ها را در خیال مجسم می كردیم ، حتی از یاد می بریم توجه كنیم كه موفق شده ایم ! پس از خودتان قدردانی كنید و آفرین گویان به شانه خود بزنید و ضمناً فراموش نكنید كه كائناتی را كه نیاز شما را بر آورده است سپاس بگذارید |
22 بهمن 86 - 21:25 | |
دلتنگی ادمی را باد ترانه ای می خواندو
رویایش را اسمان پر ستاره نادیده میگیردو
هر دانه برفی به مانند اشکی فرونریخته می ماند
سکوت سر شار از ناگفته هاست
از حرکاتی نا کرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من
برای تو و من چشمانی ارزو می کنم که چراغ هاو نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنوند و
زبانی که در صداقت خود ما را ازخاموشی خویش بیرون کشد و
بگذارد از چیزهایی که در بندمان کشیده است سخن بگوییم
برای تو و خویش روحی را که این همه را درگیرد و بپذیرد
می خواهم اب شوم درگستره افق انجا که دریا به اخر میرسدو اسمان اغاز میشود
می خواهم با هرانچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس میکنم و می دانم دست ها می سایم و می ترسم
باور میکنم و امید وارم که هیچ چیز با ان به عناد بر نمی خیزد
می خواهم اب شوم درگستره افق انجا که دریا به اخر میرسدو اسمان اغاز میشود
چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده کلامی مهر امیز نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ اری
چند بار دامت را تهی یافتی
از پای منشین اماده شو تا دگربارو دگر بار باز دام بگستری
پس از سفرهای بسیار و عبور از فرازو فرود امواج این دریای طوفان خیز
برانم که درکنارتو لنگرافکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلق لنگرگاهت در ایم
کنارت پهلو گیرم
اغوشت را باز یابم.
استوری امن زمین را زیر پای خویش .
پنجه در افکنده ایم با دست هایمان بجای رهاشدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را بجای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی ست نه تصاحب در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
سپیده دمان از پس شبی دراز در جان خویش اواز خروسی مشنوم از دوردست و
با سومین بانگش در می یابم که رسوا شدم!
زخم زننده مقاومت ناپذیر شگفت انگیز و پر از رمزو راز است
افرینش و همه انچه که افرینش را امکان می دهد
این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همه علامت
و همچونان استواری به وفادار ماندن به راهم خودم هدفم و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نما ید .
جویای راه خوش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم خود را حقیقت را ازادی را
.در این میان می بالد و به بار می نشیند دوستی که توانمان می دهد که برای دیگران
مآمنی باشیم و یاوری
این است راه ما تو و من
در وجود هر بزرگ رازی نهان است داستانی راهی بی راهه ای
طرح افکندن این راز راز من و راز تو از زندگی پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است .
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم ها و شادی خویش سخن باز میکنیم
اما در همه چیزی رازی نهان است
گاهی به سخن گفتن از درد ها نیازی نیست
سکوت ملال ها از راز ما سخن توان گفت
به تو نگاه میکنم و
می دانم تنها نیازمند یک نگاهی که بتوان اسوده خاطرت کند بگشایدت تا به در ایی
من پا پس می کشم و دری نیمه گشوده به روی تو بسته می شود
حلقه های مداوم و پی پا پی تا دور دست تصمیم درست صادقانه است
به خود وفادار می مانم ایا؟؟؟ یا راهی سخت تر اختیار می کنم
بر انچه دلخواه من است حمله نمی برم خود را تماما بر ان م افکنم
اگر بر انم تا دگر بار و دگر بار بر پای توانم خواست
راهی به جز این نیست........
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم!!
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند!
اما اکنون هم اگر فریاد بزنیم کسی نمی فهمدو
دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم ...
وقتی حرفی برای گفتن نیست در حالیکه صد ها حرف در قلبت جا دادی
وقتی کسی را دوست داری ولی توان گفتنش را نداری
این همان تکرار مردن است *
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه كنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال كردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می كند؟»
خدا جواب داد....
« اینكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند»
«اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینكه با نگرانی به آینده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می كنند»
«اینكه به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینكه یاد بگیرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند»
«اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند كه فرد غنی كسی نیست كه بیشترین ها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین ها است»
« اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند»
« اینكه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینكه بدانند من اینجا هستم»
همیشه
ای هد هد صبا به سبا می فرستمت
بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
حیف است طایری چون تو در خاکدان غم
زینجا به اشیانه وفا می فرستمت
در راه عشق مر حله قرب و بعد نیست
می بینمت عیان و دعا می فرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای کن
کابن ایینه خدای نما می فرستمت
تا لشگر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود بنوا می فرستمت
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
می گویمت دعا و ثنا می فرستمت
تا مطربان ز شوق منت اگهی دهند
قول و غزل بساز و نوا میفرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم بمژده گفت
با درد صبر کن که دوا میفرستمت.
( چشم به راه )
ای مرد !چشم به راه که مانده ای؟
دلواپس فروغ نگاه که مانده ای؟
اینگونه در غروب غریبانه غرور
یاد طلوع گاه به گاه که مانده ای؟
در گیرو دار وحشت این قرن سرب ودود
مجنون چشمهای سیاه که مانده ای؟
این شهر را خسوف مداوم گرفته است
دیگر به شوق صورت ماه که مانده ای؟
اینجا تمام رهگذران غریبه اند
ای مرد چشم به راه که مانده ای؟
گل اگر گل باشد
ماه بالا امد و
خدا بر سر راهش گل کوکب افشاند
من چه باید بکنم که دلم سامان گیرد و
نگاهم از تاریکی بر چیده شود!
من کسی هستم که صدایم سبزو نگاهم غمناک است
گل شببویی دارم که به صد فاصله از من دور است و به صد
چهچه از من خاموش!
ورنه وقتی شب از تنهایی حوصله اش سر میرفت
من و شببویم او را به تفرج می بردیم و
به هر دیدارش عطر گل ابریشم می ساییدیم!
راستی گل اگر گل باشد می شود در همه فصلی انرا پژمرد
و به ویرانگی باد سپرد.
می شود در همه فصلی انرا بویید و به سینه فشرد
اه ه ای تنهایی من باید از تو برجی ساخت
ودر ان دل به تماشاگری ابری بست
اسیابی که به نوبت باید می گردید
وقت دلتنگی ما کی گردید!!!
|
22 بهمن 86 - 21:21 | |
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت!
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش اشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد!
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که (می خواهمت )را
به شرم و خموشی _نگفتیم و گفتیم!
دو اوای تنهای سر گشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دور ها پر گشودیم.
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد .با هم شکفتیم!
چه شب .چه شب ها که همراه حافظ
در ان کهکشان های رنگین
در ان بی کران های سر شار از نرگس و نسترن
یاس ونسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم.
تو با ان صفای خدایی
تو با ان دل و جان سر شار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی
من ان مرغ شیدا!
در ان باغ بالنده در عطر و رویا
بر ان شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم......
چه مغرور بودم......!
من و تو چه دنیای پهناوری افریدیم!
من و تو به سوی افق های نا اشنا پر کشیدیم
من وتو ندانسته .دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم.
چنان شاد .خوش .گرم.پویا
که گفتی به سر منزل ارزو ها رسیدیم!
دریغا دریغا ندیدیم
که دستی در اسمان ها .
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است!
دریغا در ان قصه ها و غزل ها نخواندیم
اب و گل عشق با غم سرشته است
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست.
من کور بودم.....!
از ان روز ها _اه _عمری گذشته است
من وتو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته است!
درین روزگاران بی روشنایی
در این تیره شب های غمگین .که دیگر
ندانی کجایم
ندانم کجایی!
چو با یاد ان روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال ان لحظه ها می کشانم
سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش اشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد.....
پر از مهر بودی
پر از نور بودم......
عاصی از این فاصله ها سایه به سایه با منی
گم شدن از تو ساده نیست تا تو خود رسیدنی
قلب جریحه دار عشق زخمی گریه هاته باز
چاره کن فاصله رو با خنده هات پلی بساز
شکل خود شکستنه واهمه های بی کسی
وقتی تو شعر غرور به سطر گریه می رسی
تن به ترانه می سپاره با تو تمومه لحظه ها
تا به اشاره بشکنی سکوت رو با سنگ صدا
تو این غروب جاری مرگ عذاب من باش
گلواژه ای می یونه شعر خرابه من باش..
خیلی غریبی واسه من
از چه شبی جدا شدی
از چه زمین خاک تو
لونه سایه ها شدی؟
کدوم غروب نشونی داد
شب از کدوم جاده بیاد
از عاشقای رهگذر
نشونی منو بخواد
وقتی که حرف من نبود
کدوم صدا در تو نشست
کدوم ستاره پر کشید
تو چشمای تو نطفه بست
غریبه ای اما دلم
برای تو پر میزنه
برای پیدا کردنت
به هر دری سر می زنه
ای غریبه خوش اومدی
به جشن ساده دلم
بیا که من به گریه هات
یه رنگ تازه میزنم
غریبه ای اما دلم
برلی تو پر میزنه......
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد
در کوچه باد می اید
در کوچه باد می ایدو من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی با ساقه های لاغرکم خون و این زمان خسته مسلول
و مردی که از کنار درختان خیس می گذرد.مردی که رشته های ابی رگ هایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند ودر شقیقه های منقلبش ان
هجای خونین را تکرار میکند سلام _سلام ومن به جفت گیری گل ها می اندیشم
در استانه فصلی سرد در محفل عزای ایینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه می شود به انکسی که می رود اینسان
صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچ وقت زنده نبوده است
ای یار ای یگانه ترین یار چه ابر های سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
انروز هم که دست های تو ویران شدند باد می امد
ستاره های عزیز ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در اسمان دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه اورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم وانگاه خورشید
بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کردو
از میان شکل های هندسی محدود به پهنه حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس گذر داده م و تکه تکه شدن
راز ان وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش افتاب به دنیا امد
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند که دست های تو ویران خواهد شد و
من نگاه نکردم تا ان زمان که پنجره ساعت
گشوده شد و ان قناری غمگین چهار بار نواخت
به مادرم گفتم (دیگر تمام شد )
گفتم (همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیت بفرستیم)
انسان پوک
انسان پر از اعتماد
نگاه کن که دندان هایش چگونه وقت جویدن سرود می خوانند و
چشم هایش چگونه وقت خیره شدن می درند و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد
صبور سنگین سرگردان
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد و زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می کشد
این کیست این کسی که روی جاده ابدیت به سوی توحید میرود و
ساعت همیشگی اش را
با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند
این کیست که تاج عشق به سر دارد ودر میان جامه های عروسی پوسیده است
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ایستگاهای وقت های معینو
در زمینه مشکوک نور های موقت و
شهوت خرید میوه های فاید بیهودگی....
اه...
چه مردمانی در چار راها نگران حوادثند
و این صدای سوت های توقف در
لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس گذرد
سلام ای غربت تنهایی من اتاق را به تو تسلیم می کنم
ایمان بیا وریم ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد به ویرانه های باغهای تخیل
به داس های واژگون شده بیکار و دانه های زندانی
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد.......
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گلوار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش افرینی
که صورتگری را نبود ی چنینی
پریزاد عشق مه اسا کشیدی خدا را به شوق تماشا کشیدی
تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق خوشترم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب
درون درگه عشق چه محتاج نشستم که هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوز شور عشقو به سر داری یانه
هنوز هم تو شبها اگه ماه و داری من اون ماه و دادم به تو یادگاری.
ای گل یخ ! ای گل یخ! زمستونم بارشو بست!
طلسم زمهریر شب تنها با دست تو شکست
تو یاد دادی به این صدا که سر بده ترانه رو
تویی که زنده میکنی شعرای عاشقونه رو
از من و تو گذشت عزیز ! به شب بگو افتابی شه
ستاره رو سرم بریز !به شب بگو افتابی شه
ای گل یخ! با تو میشه دل به ترانه ها سپرد
با تو میشه ستاره بود همیشگی شد و نمرد
وقتی که تو کنارمی تازه من و من میبینم
کلید نمی خوام گل یخ!قفلا با بوسه باز میشن
وقتی که تو پیش منی گمشده ها پیدا میشن
قناری تو کنج قفس پروازو معنا میکنه
برای دیوار که دست پنجره رو وا می کنه
از من وتو گذشت عزیز !
به شب بگو افتابی شه
ستاره رو سرم بریز !
به شب بگو افتابی شه...
روزی خواهم امد
با دستانی پر از همیشه بهار و
لبانی پر از اواز
روزی خواهم امد که
پنجره تو باز باشد انوقت چون
قناری های عاشق که کنار شکوفه ها
می نشینند و اواز سر می دهند
کنار پنجره ابی رنگت خواهم نشست و
ترانه خواهم سرود.
زمان می گذرد و کوله بار خاطرات را سبز تر از گذشته همچو پیچکی شاد بر دیوارکاهگلی دلها یمان اویزان میکند .
پیچکی که در قبله مهر دلم کاشتی تا همیشه انرا به یاد داشته باشم .اگر انرا یافتم فقط به خاطر تو و سر گذشت توست .
باغ گل سرخی را که زیبا ترین گلش را همراه تو و با تو کاشتم به یاد می اورم .شقایقی را که چشمش در انظار شکفتن توست بیش از این به انتظار مگذار
.بیا تابا هم ثانیه های عشق را سپری کنیم تا کبوتر محبت با دو بال سپیدش در اسمان نور اوج گیرد و زیباییهای گل سرخمان را متجلی تر از گذشته با هم ببینیم.
از اینجا تا کوچه باغ خوشبختی راه زیادی نیست
اگر بر بال مهربانی سوار شوی
وسبد سبد لبخند نثار چشمهای سردو بی بهار کنی
خوشبختی واژه گنگی نیست
خوشبختی یعنی ثانیه ای که کسی در بن بست نگاه با تو اشنا می شود. .
یعنی سینه ریزی از شعر که در ان گوهر ابی امید می درخشد
من فکر میکنم در متن سرد ها و زرد ها نیز می توان گرم ماند
وسبز می توان رویش را از خویش اغازکرد
و به دیگران پیوند زد
وقتی از پیله خودخواهی بیرون ایی وقتی دلت مثل دربا پر از ابی مهر شود
و دلتنگیت از محدوده زندگی شخصی بیرون اید و
انعکاس اندوه دلشکستگان روزگار گردد
انگاه می بینی که خوشبختی
می فهمی که خوشبختی حاصل تقسیم عاطفه است با مردم
حاصل تفریق خودخواهی از وسعت بودن خویش
گل یخ صدای تو
از تو برای تو مینویسم قصه هایی که هیچ کیس تعریفشان نکرد
افسانه هایی که در گلوگاه نفس خفه شدند
وسو گند هایی که در وا پسین دم گسسته شدند
شب هایی که به سپیده عشق پیوسته شدند
تو مرگ نور را ندیدی ! همیشه با تو بودن غصه نگاه من بود ولی تو این قصه را نمی دانی
از تو برای تو مینویسم چون تو را با تو راست دیدم .گل یخ را به تو هدیه داده ام ولی از تو می خواهم که پرمرده اش نسازی.
|












