لیست دوستان :: 14
لیست کلوبها :: 15پریشان نامه 5 آبان 87 - 18:14 |
تو کیستی؟ تو را چه خوانم ای رفیق لحظه های نیستی؟ در این غروب وعده های عشق و دوستی چرا بخوانمت که در برابر هجوم عشق کهنه ای بایستی؟
مرو، بمان و بشنو این ترانه را که از حدیث بغضهای ناشکفته است: تو آن بتی که ابرهیم تبر به گردنش نشاند و با تکان عشق هزار تکه اش نمود تو قصر خسروی که ضربه هایی تیشه ای چنان خرابه اش نمود تو سرو راست قامتی که تندباد عشق تازه ای خمیده اش نمود
چگونه می توان به پای عشق تو نشست غرور را به سنگ کوچکی ز سوی تو شکست و این میان کمر به وصلت نگاه بی ترانه بست چگونه می توان چو شمع شد دمی که شاپرک مدیحه گوی جمع شد
بدان نگاه تو نگاه هرزه گلی ست که عشوه های آن کلاغ را به سوی خود کشاندش کمان ابروان تو پلی ست که جان زار و خسته و شکسته ای به انتها رساندش لبان تو چو غنچه ایست چو غنچه ای که هیچگاه از آن گلی به دست ما نمی رسد چنان فشرده در خودی که شاپرک ز شهد تو نمی چشد
چه گویم از فریب گیسوان تو که باد را به دوردستها می برد و دست پر نوازش مرا در انتظار بازگشت باد می نهد چه انتظار خسته ای ستیغ آفتاب و روز و دیدن ستاره ای؟!
فریب من در این دراز راه بی نشان زندگی دگر سراب راه عاشقان مشو تو مرده ای به خیل پرشمار رهروان زندگی مرو |





















