لیست دوستان :: 62
لیست کلوبها :: 40حسرت 13 شهریور 87 - 22:09 |
حسرت
در حسرتت ای سیب سرخ
ماندم, چه شیرین حسرتیست
چاشنی عشقم حسرت است
بیا ببین, چه دیدنیست!
عشقت مرا دیوانه کرد
دیوانه تر کن تو مرا
در آستان عشق تو
خواهم فنا گردم, فنا!
خواهم بمیرم در برت
کارم برایت مردن است
دل را برایت تا ابد
به حسرتت سپردن است
خواهم بمیرم, نه نگو!
علاج این دیوانگیست
دیوانگیست, عاشق شدن
اما به تو, فرزانگیست!
کاش تو کتابی بودی و
می خواندمت تا عمق جان
جاری روحم می شدی
پر می شد از تو, این روان
اکنون اگر عشق تو را
از یاد و خاطر می برم
دلگیر نباش, چون ظاهرا
آسوده خاطر میروم
ظاهر من با باطنم
افسانه تا حقیقت است
بد بین نشو که در حقیر
کم یابی صداقت است
کاش از دلم پر می زدی
تا یک کویر سوت و کور
حسرت تو همیشگیست
عاشق تو دیده ای صبور؟!
کاش از میان اسم تو
عطر پریشانی نبود
کاش در پس احساس من
احساس ویرانی نبود
اگر برای هر دمی
یک بازدمی کافی نبود
در کوچه های قلب من
یک دانه زندانی نبود
معنی این شعر عجیب
کسی نداند جز پری
تمام داغ دل او
در این دو بیت آخری
معنی این شعر غریب
کسی نداند جز خودم
سهم من از عاشق شدن
هرگز نبوده جز ستم
در حسرت نگاه تو
جا ماندم از عاشق شدن
ماندم میان حسرتت
تا لحظه لایق شدن...! |
لیست توصیفنامه ها22 آبان 87 - 18:38 | |
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی، و نه هر خار و خسی، زندگی کرده بسی زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان می توان آن را دید و نه بیش روشن است اما به اندازه ی خویش زندگی تابلویست نیمه راه که از سر منزل مقصود خبر می آرد کار او هشدار است ، گر مسافر رهش بیدار است زندگی تجربه تلخ فراوان دارد دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد زندگی زندانیست که در آن بیشتر از زندانی ،زندانبان دارد زندگی دین بزرگیست که بر گردن ماست .......... |
4 آبان 87 - 13:30 | |
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ، نیست یاری كه مرا یاد كند دیده ام خیره به ره ماند و نداد، نامه ای تا دل من شاد كند خود ندانستم چه خطائی كردم، كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا، پس چرا دیده ز دیدارم بست هر كجا می نگرم؛ باز هم اوست، كه به چشمان ترم خیره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز، بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم، بیگمان زودتر از دل برود مرگ باید كه مرا دریابد، ورنه دردیست كه مشكل بروم تا لبی بر لب من می لغزد، میكشم آه كه كاش این او بود كاش این لب كه مرا می بوسید، لب سوزنده آن بدخو بود میكشندم چو در آغوش به مهر، پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود، شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم كه ز دل بردارم، بار سنگین غم عشقش را شعر خود جلوه ئی از رویش شد، با كه گویم ستم عشقش را مادر ؛ این شانه ز مویم بردار، سرمه را پاك كن از چشمانم بكن این پیرهنم را از تن، زندگی نیست به جز زندانم تا دو چشمش به رخم حیران نیست،به چكار آید این زیبائی بشكن این آینه را ای مادر، حاصلم چیست ز خودآرائی در ببندید و بگوئید كه من، جز او از همه كس بگسستم كس اگر گفت : چرا؟ باكم نیست، فاش گوئید كه عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور، زود پرسید كه پیغام از كیست گر از او نیست، بگوئید آن زن دیرگاهیست ، در این منزل نیست |
18 مهر 87 - 13:19 | |
در دل من چیزیست!
مثل یك بیشه ی نور،
مثل خواب دم صبح،
من چنان بی تابم
كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر كوه
دورها آواییست،
كه مرا می خواند...
[-]!$@\/\/
|

























