لیست کلوبها :: 17ثانیه ها درگذرند 8 خرداد 87 - 17:30 |
چگونه بگویم .. شاید سرعت باد . نه . سرعت نور .. نه .. نه ... این سرعت فقط مال ثانیه هاست .
این من و توییم كه به پای تجربه هامان پیر می شویم .. گاهی فكر می كنم .. قلبها گرامی تر از آنند كه بشكنند .. و عمر ها كوتاهتر از آنكه به بطالت بگذرند .. من همه ی اینها را از پیش آموخته ام .. خوب میدانم .. خوب می فهمم .. اما نمیدانم چرا .. گاهی ثانیه ها از تپش می ایستند .. من می مانم و اشك .... من می مانم و غم ... من و اندوه ... و تو در خلال ساعت ها تنهایی ... حتی نگاهم نمی كنی ... و این یعنی رنج ... من اما دانش آموخته ی كوهم ... نمی رنجم از این همه سردی تو ... تو با نگاهت ، با چشمانت ، با صدایت ، با اشاره ات رنج می دهی ... چون حتی معنای عشق را نفهمیده ای ... من اما ریشه های عشق را آبیاری كرده ام ...من از تو انتظاری ندارم ... این گناه من است ... من كه می فهمم ... من كه چشمانم با زلال رود آشناست ... آری .. تقصیر من است ... باز سكوت می كنم .. نه اینكه حرفی ندارماتفاقآ حرفهایم زیاد است اما نه تو حوصله ی شنیدنش را داری و نه من طاقت بازگو كردنش را كاش نمی دانستم و نمی فهمیدم آن وقت نگفتن و ندیده گرفتن آسان بود من می ترسم از این همه بی دردی تو می ترسم آخر بمیرم و تو هرگز نفهمی كه چشمان من روشنترین چشمه های این حوالی بودند و دستانم بی ریاترین سروهای عاشق من می نویسم اما تو نه می خوانی نه می فهمی ثانیه های من بدون تو با نگاههای سردت به شلاق درد عادت كرده است
كاش غرورت كمی زلال تر بود
كاش می فهمیدی دریا از وحدت قطره ها دریا می شود اما افسوس كه نه می فهمی نه تلاش می كنی و ثانیه ها همچنان در گذرند |













