پیام های کوتاه
با سلام دوست من تولدت مبارك موفق باشی
2 ماه پیش
   
تولدتون مبارک ، هرچند هنوز بدنیا نیومدید و نمیدونید کامپیوتر و اینترنت چیه
2 ماه پیش
   
tavalodet mobarak تولدت مبارک
2 ماه پیش
   
پیام كوتاه خود را اینجا بنویسید
4 ماه پیش
   
سكوت دسته گلی بود، میان حنجره من!
__
لیست دوستان :: 178
لیست کلوب ها :: 22
  • متولدین اردیبهشت , ordibehesht_born
    نام کلوب :متولدین اردیبهشت
    نام انگلیسی : ordibehesht_born
    تاسیس : 28 دی 1383
    1199 عضو ، 159 بحث ، 2 لینک

    متولدین اردیبهشت

  • متولدین اردیبهشت , ordibehesht
    نام کلوب :متولدین اردیبهشت
    نام انگلیسی : ordibehesht
    تاسیس : 21 دی 1383
    6628 عضو ، 222 بحث ، 12 آلبوم ، 5 مقاله ، 8 لینک

    متولدین اردیبهشت

  • پرچوووووووووووونه , porchooneh
    نام کلوب :پرچوووووووووووونه
    نام انگلیسی : porchooneh
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    1637 عضو ، 65 بحث ، 2 آلبوم ، 7 مقاله ، 2 لینک

    پرچوووووووووووونه

  • نام کلوب :نیچه
    نام انگلیسی : niche
    تاسیس : 29 دی 1383
    3013 عضو ، 197 بحث ، 5 آلبوم ، 2 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

    نیچه

  • اورکات , orkut
    نام کلوب :اورکات
    نام انگلیسی : orkut
    تاسیس : 19 دی 1383
    20722 عضو ، 525 بحث ، 4 آلبوم ، 30 مقاله ، 4 لینک

    اورکات

  • كلوب كل كل ! , kal_kal
    نام کلوب :كلوب كل كل !
    نام انگلیسی : kal_kal
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    7889 عضو ، 36 بحث ، 2 آلبوم ، 33 مقاله ، 27 لینک ، 5 نظرسنجی

    كلوب كل كل !

تغییرات من
محمدعلی خامه پرست 3 ماه پیش فریاد زد!!!
سكوت دسته گلی بود، میان حنجره من!
16 آبان 86 - 01:36
خادم جوان کفش‌هایش را زد زیر بغل و به دنبال پیرمرد طول مسجد را از لابه‌لای ستون‌ها و از زیر لوسترهای بزرگ و غول‌آسا طی کرد. پایش جایی که کناره‌ی دو فرش روی هم افتاده و قلمبه کرده بود گیر کرد و سکندری خورد.

 

سرفه‌ی خشک پیرمرد در اتاق خالی کفش‌کن پیچید و گفت:

-: اول کفش‌هایت را بگذار یه گوشه! حواست را خوب جمع کن! کارَت این است که این جا بیاستی! مردم از این طرف می‌آیند. کفش‌هایشان را می‌گیری و می‌گذاری توی یکی از این خانه‌ها. از این خانه‌ی اول شروع می‌کنی. توی هر خانه یک شماره هست.

سه دیوار اتاق، جز در ورودی تا زیر سقف، خانه خانه قفسه‌بندی شده بود، زیر پیشخوان درازی که ضلع دیگر اتاق را تشکیل می‌داد نیز همین‌طور. داخل هر خانه‌ تکه چوب گرد و سابیده‌ای که شماره‌ای رویش حک شده بود، انداخته بودند.

-: حواست را خوب جمع کن! کفش‌ها را گذاشتی توی هر خانه، شماره‌ی آن خانه را می‌دهی به صاحب کفش! خیلی ساده است. کفش می‌گیری شماره می‌دهی، شماره می‌گیری کفش می‌دهی!

 

خادم جوان روز سختی را پشت سر گذاشت و با کفش‌های زیادی با رنگ‌ها و سایزها و طرح‌های مختلف آشنا شد. چند بار شماره‌ها را اشتباه گرفت؛ چند بار هم کفش‌ها را اشتباه داد اما خوبی کار این بود که هر کس کفش خودش را خوب می‌شناخت و قضیه با لبخندی حل می‌شد. قبلاً به فکرش هم نمی‌رسید این همه کفش جور و واجور، از کفش‌های براق و نونوار گرفته تا کفش‌های خاکی و زوار در رفته یک‌جا جمع شوند.

برو بیاها که تمام شد هرچه گوشه و کنار کفش‌کن را جست و جو کرد مهمترین کفش مسجد را که هنگام ورود از پاهای خودش کنده بود و تا کفش‌کن بغل زده بود، پیدا نکرد. خانه‌های خاک گرفته با دهان بی‌لبخند خادم جوان را نگاه می‌کردند.

سرفه‌ی خشکی کرد و با خود گفت: حواست را خوب جمع کن!


__