


لیست کلوب ها :: 22

16 آبان 86 - 01:36 |
خادم جوان کفشهایش را زد زیر بغل و به دنبال پیرمرد طول مسجد را از لابهلای ستونها و از زیر لوسترهای بزرگ و غولآسا طی کرد. پایش جایی که کنارهی دو فرش روی هم افتاده و قلمبه کرده بود گیر کرد و سکندری خورد.
سرفهی خشک پیرمرد در اتاق خالی کفشکن پیچید و گفت: -: اول کفشهایت را بگذار یه گوشه! حواست را خوب جمع کن! کارَت این است که این جا بیاستی! مردم از این طرف میآیند. کفشهایشان را میگیری و میگذاری توی یکی از این خانهها. از این خانهی اول شروع میکنی. توی هر خانه یک شماره هست. سه دیوار اتاق، جز در ورودی تا زیر سقف، خانه خانه قفسهبندی شده بود، زیر پیشخوان درازی که ضلع دیگر اتاق را تشکیل میداد نیز همینطور. داخل هر خانه تکه چوب گرد و سابیدهای که شمارهای رویش حک شده بود، انداخته بودند. -: حواست را خوب جمع کن! کفشها را گذاشتی توی هر خانه، شمارهی آن خانه را میدهی به صاحب کفش! خیلی ساده است. کفش میگیری شماره میدهی، شماره میگیری کفش میدهی!
خادم جوان روز سختی را پشت سر گذاشت و با کفشهای زیادی با رنگها و سایزها و طرحهای مختلف آشنا شد. چند بار شمارهها را اشتباه گرفت؛ چند بار هم کفشها را اشتباه داد اما خوبی کار این بود که هر کس کفش خودش را خوب میشناخت و قضیه با لبخندی حل میشد. قبلاً به فکرش هم نمیرسید این همه کفش جور و واجور، از کفشهای براق و نونوار گرفته تا کفشهای خاکی و زوار در رفته یکجا جمع شوند. برو بیاها که تمام شد هرچه گوشه و کنار کفشکن را جست و جو کرد مهمترین کفش مسجد را که هنگام ورود از پاهای خودش کنده بود و تا کفشکن بغل زده بود، پیدا نکرد. خانههای خاک گرفته با دهان بیلبخند خادم جوان را نگاه میکردند. سرفهی خشکی کرد و با خود گفت: حواست را خوب جمع کن! |






















