لیست دوستان :: 32
لیست کلوبها :: 12اشعار من 1 اردیبهشت 85 - 21:04 |
گلایه نیامدی و من از یک غروب می گویم وآتش دل خود را به چوب می گویم گلایه ای که نه ... اما بهانه ای دارم که یک غزل به هوای تو - خوب - می گویم تو شعر خود به زبان درخت می خوانی و من هم از طرف دارکوب می گویم به حد دورترین نقطه ها دلم تنگ است سخن به سردی قطب جنوب می گویم و رنگ آبی شعرم که از ندیدن تو بخار شد ومن اینک رسوب می گویم قرار بود بیایی ببینمت شاعر نیامدی و من از یک غروب می گویم 24 اردیبهشت 85 و این غزل غزلی با ردیف یک مرد است وجود خسته و طبع لطیف یک مرد است دوباره این تو و این عا شقانه ای دیگر که ناشی از غم عشق شریف یک مرد است و مرد با غزل خود تورا صدا زده است صدا صدای نچندان ظریف یک مرد است نفس نفس ... نه نفس ... این صدای یک ضجه, صدای گریه گنگ و خفیف یک مرد است و آن دریچه چشمی که گریه می کندت نگاه خیس , و, چشم ضعیف یک مرد است تو هم بهانه خوبی برای یک غزلی که از تنوره قلب نحیف یک مرد است در انتهای همین بیت یک غزل چان داد و این غزل غزلی با ردیف یک مرد است 20 اردیبهشت 85 می رفت تا سپیده صبحی دگر شود می رفت تا مذاب قضا و قدر شود برداشت کوله ای و تفنگی و جاده بود تا عازم مسافرتی پر خطر شود با ما وداع کرد, و در راه عشق خویش آنقدر پیش رفت که بی پا و سر شود او رفت در شبی که زمان بغض کرده بود از آفتاب , خواست که پر نورتر شود با پای خویش رفت به دنبال حادثه تا چشم سبز حادثه ای سرخ , تر شود غرید مثل رعد , که از غرشش فقط_ کم مانده بود دورترین کوه کر شود گل کاشت روی پیرهنش از گلوله ها تا راهی بهشت ازین رهگذر شود او رفت تا که مادر پیری امیدوار با چشم خیس چشم براه پسر شود با رفتنش نگاه غزل غرق گریه شد «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود» *********** امروز این وظیفه شعر است بعد از او تا قصه گوی قصه مرد سفر شود از داستان رفتن اسطوره های عشق باید تمام ملت ما باخبر شود شاعر بیا , بیا , غزل تازه ای بساز در این مقوله , تا غزلت بارور شود از او بگو که در شب تاریک و مرگبار می رفت تا سپیده صبحی دگر شود 11 اردیبهشت 85 قصه گو یک سرفه... قدری مکث... از باران حکایت می کند با من او سرفه اش خشک است و آهش سردو چشمش خیس و... تنها من> می بینم آن اشک میان چشمهایش را که می خواهد- پایین بریزد در صدای گرم خش دارش... که حتی من> حتی من بیرحم را بی تاب کرده قصه هایی که خورشید را آتش زده جادوگر این قصه ها ... تا من من جرعه ای از چای خود را باز نوشیدم در این افکار او باز از بی رنگی و پاکی باران گفت اما من> هرگز نمی فهمم چرا در قصه اش باران تفاوت داشت با رنگ باران های زیبایی که دیدم تا به اینجا من ********* زنگ صدایش ,قصه هایش را ,چه زیبا بازگو می کرد, این زنگ هم , از فصل باران در صدایش مانده ؛ این را من> می دانم او از جمله آن قصه گوها نیست که دائم از چیز هایی که ندیده قصه می گویند با ما , من> ای کاش می دیدم تمام چیزهایی را که او تصویر- می کرد و مشتاقانه تنها می شدم غرق تماشا من: از مردهای خوب دریادل که چون ماهی سفر کردند همگام با سیلاب ها تا بی کران شهر دریا , من> هرچند می دانم نخواهم دید روزی شهر باران را ... یک سرفه... قدری مکث... از باران حکایت می کند با من 27 فروردین 85 بانوی غزلهایم با نوی شعـرها و غزلـهـای ناتمــام شیرین تر از عسل, عسلم, مریمم, سلام ********* بانو , دوباره روزه خود را شکسته ام- با یک غزل- دوباره غزل صبح ظهر شام> می گویم و تویی که کنارم نشسته ای تنها سکوت کرده و زل می زنی مدام> حرفی نمی زنی ولی از حرفها پری ... در آن سکوت باز دو بوسه دو التیام.. شاعر تویی,تویی,که نگاهت غزلسراست ای صاحب تمام غزلهای بی کلام من در کنار ساحل دریای چشم تو در حال بازی ام ...که غزل می شود تمام باری دگر سکوت مرا موج می زند این شعر هم تمام شد و ... باز والسلام گل مریم از شعرهایم می چکد باران نامت وقتی نگاهم می شود گریان نامت رفتی برو اما بدان تا آخرین شعر یک شاعر تنها شده حیران نامت آری گل مریم همیشه یک نفر هست دیوانه بویت بلا گردان نامت رفتی و می ترسم ازین رفتن بماند در جان من گفری پر از ایمان نامت حتی اگر تا آخرین فردا نیایی من می شوم با هر غزل مهمان نامت موسیقی نام تو با بغض جدایی آتش به چانم می زند قربان نامت صد خاطره صد حرف صد رؤیای شیرین در سینه ام جا مانده سرگردان نامت در آخر از تنها ترین چیزی که دارم از شعرهایم می چکد باران نامت 25 تیر 83 سرزمین دلتنگی بیا که کشور من سرزمین دلتنگیست تمام ثانیه هایم قرین دلتنگیست در آسمان نگاهم همیشه ابر پر است همیشه چشم ترم در کمین دلتنگیست و در تمام وجودم اگر صدایی هست صدای پنجره آهنین دلتنگیست میان غربت و در اوج غصه می خندم وخنده خنده غم آفرین دلتنگیست ولی صدای تو را نیز خوب می فهمم در آه سبز تو بغض غمین دلتنگیست در آخر سخنانم همیشه می گویم بیا که کشور من سرزمین دلتنگیست کاش ... کاش هرگز دوستیها پوچ و پوشالی نبود گل اسیر نقش تار و پود یک قالی نبود کاش عمر یاسها هم واقعا یک عمر بود عمر سر سبزی گل ماهی و یا سالی نبود یاد آن روزی که در بازار داغ دوستی قیمت دل بی نهایت بود و دلالی نبود در سؤال امتحان با تو بودن لحظه ها نقطه چین مبهم و لبریز جا خالی نبود وقت توصیفت لغت با روح جمله دوست بود جمله هایم اینقَدَر کوتاه و اجمالی نبود انعکاس بودنم بودی و حتی لحظه ای در طنین شعر هایم جای تو خالی نبود 12 خرداد 82 روزگار سرما سرما توان عقربه ها را ربوده بود در این میانه ثانیه ها داد می زدند تنها سکوت بود ولی با سکوت خود همراه لحظه ها همه فریاد می زدند آوای دلنشین هزاران حرام بود دلبستن به چهره زیبا حرامتر گلها به زی |


















