| کلوب آی دی | kohenoor77 ، سن کلوبی : 4 سال و 4 ماه |
| درباره من | دراین غوغای مردم كش/ در این شهر به خون خفتن/ خوشا درچنگ شب مردن/ ولی ازمرگ شب گفتن/چراتن زنده وعاشق كنارمرگ فرسودن/ چرادلتنگ آزادی/ گرفتارقفس بودن/ قفس بشكن كه بیزارم/ ازآب ودانه درزندان/ خوشا پروازما حتی/ به باغ خشك بی باران... |
| وضعیت | مرد34 ساله مجرد متولد 26/آذر/1357 |
| جنسيت | مرد |
| محل سکونت | Iran ، گیلان |
| علت عضويت | تماس با آشنايان و دوستان |
| زندگي با | با والدين |
| تحصيلات | ليسانس |
| اطلاعات اضافي | از باغ می برندچراغانی ات كنند/ تاكاج جشنهای زمستانی ات كنند/ پوشانده اند صبح توراابرهای تار/تنهابدین بهانه كه بارانی ات كنند/ یوسف!به این رهاشدن ازچاه دل مبند/این بارمی برند كه زندانی ات كنند/ای گل گمان مبر به شب جشن می روی/ شاید به خاك مرده ای ارزانیت كنند/ یك نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست/ازنقطه ای بترس كه شیطانی ات كنند/ آب طلب نكرده همیشه مرادنیست/ گاهی بهانه ایست كه قربانی ات كنند... |
| دین | اسلام |
| گرايش سياسي | بالا ! |
| قد | 165-170 |
| وزن | 65-70 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، جدي ، خشک ، دوستانه ، بد اخلاق ، گوشه گير ، شلوغ ، تيزهوش ، هوش متوسط |
| مد و ظاهر | متغيير ، جين ، راحت ، کت و شلوار ، مد روز ، معمولي ، مدرن |
| تاریخ عضویت | 21 مهر 1386 ساعت 18:07 |
| علایق | جاده هاهمه بیمارند-مسافری به راه نمی آید.بیاترانه بخوانیم ونقشهایی را كه به هیچ كجای جهان نمی خوانندازدرودیواربرداریم وجیبهایمان راازیاس پركنیم.سفیدرنگ من است ویرانه عطرتوست. ابرنیست-چیزی نمانده است وهرچه ازتورنگ میگیرد-زیباست. ای ماه ای نازنین!تمام درهای بسته خوب می دانند چقدرتنهایی ام به تنهایی ات گره خورده است.مارا نگاه به هم بوسه می دهد. بیا...ستاره بدزدیم. |
| من در يک جمله ! | هرگزازمرگ نهراسیده ام-اگرچه دستانش ازابتذال شكننده تر بود هراس من-باری-مردن درسرزمینی ست كه مزدگوركن ازآزادی آدمی افزون باشد.جستن-یافتن-وآنگاه به اختیاربرگزیدن واز خویشتن خویش باروئی پی افكندن-اگرمرگ راازاین همه ارزشی بیشترباشد حاشاكه هرگز-هرگزازمرگ هراسیده باشم... |
| مهمترين چيزها | به پیوندشاخه هایش باستاره می اندیشیدچناربی ترانه ای كه كودكیش راكنارچشمه گم كرده بود.كنارخیابان عاشق شدوریشه هایش به نفت كه رسیدخاطره هایش به شعله بدل شد.( درختی كه ترانه هایش چیده می شودهیچ پرنده ای برشاخه های سوخته اش پرنمی زننداین راتمام فصل های ناتمام می دانند. ) نه پیچكی كه همه چیزرازیرپاگذاشت-نه شقایقی- كه هیچ باغچه ای اهلی اش نكرد...منم كه به پیوندشاخه هایم باپنجره های بلندفكرمی كنم ودرغروب ریشه هایم...كم كم... ازچشم تومی افتم. |