لیست کلوبها :: 44داستانی از ابتدای خلقت تا كنون ! 31 مرداد 87 - 15:10 |
این جریان كه مینویسم واقعا بامزه و در عین حال پیچیده ! هست . پیچیدگی البته خاص نیست و فقط یك قانون كلی هست كه به تعبیر خودم داستانی هست كه البته فكر نمیكردم انقدر زود در دستور كار دختر خانومها قرار بگیره! مثل بعضی درسها كه پیش نیاز داشت این مطلب هم به نظرم پیشنیازش دیدن فیلم كیسه برنج هست ... البته برای چند صحنه هم ترجیح میدادم میشد اتفاقات را بازی كنم براتون و ویدئوش را بزارم اینجا / بگزریم! ذ ز ظ ض =========
از شمال با هواپیما میام تهران و این عكس هم مربوط به همین هست! هربار این احساس وسطهای پرواز میاد پیشم كه اینبار دیگه قـــوزیدی خشایار جان و میخوایم بپیچیم پایین ! خب حاشیه كافیه
==
توی یكی از این سفرها یك خانم توجهم را جلب كرده بود كه زیبا بود ، البته فكری نكنید چون دختر كوچولوش هم خوشگل بود و ازین حرف. خلاصه بعد از اینكه از هواپیما پیاده شدیم در اتوبوسی كه باید میبرد مسافرها را به ترمینال خروجی ، یك آقا هم با پسرش كه حدودا 5-6 سالش بود نزدیك به این دو نفر ایستادن {پسر شبیه پسربچه فیلم كیسه برنج یه كلاه بافتنی سرش بود كه فقط چشمهاش و بینیش معلوم بود} خلاصه ، اون مادر و دختر 2-3 ساله كنار هم روی 2 صندلی نشسته بودن و این پسر هم روبروی اونها با پدرش ایستاده بود
خانوم مادر روبه پسربچه كرد و بهش گفت بیا بشین اینجا / پسر فقط نگاه كرد و با سر گفت نه! این كار دوبار انجام شد و خانوم مادر، دختر كوچولو را نزدیك به خودش كرده بود تا پسر هم بتونه بشینه
مادر منصرف شد از اصرار به پسر كوچولو . دختر كوچولو مامانش را نگاه كرد ، بعد به پسر نگاه كرد . پسره به نظرم خجالت كشید! و باباش را نگاه كرد و مثلا حواسش را جلب باباش كرد. قسمت با مزه اینجاس
دختر كوچولو یه صدایی مثل " ســیس.خسس.ســس" درآورد و توجه پسر را جلب خودش كرد. بالبخند جای كنارش را اشاره كرد به پسره كه بیاد بشینه!!! پسره جا خورده بود و البته كلی كیف كرد . یه نگاه به پدرش كه سخت مشغول موبایلش بود كرد و با لبخند رفت كنار دختر كوچولو نشست
نشستن این پسر همانا و محو لبخند و هر گونه اقدام دلبرانه از طرف معشوق اتوبوسیش همان!! انگار نه انگار كه تا چند لحظه پیش داشت نهایت سعی را میكرد تا این زبون بسته بیاد بشینه كنارش
شد عین مجسمه و یك طرف دیگرو نگاه كرد ... حالا پسره گیر افتاده بود! یكم نگاهش كرد ، بعد یه كوچولو به مادر دختر نگاه كرد و چشم از مادر برنداشت اما دستش را كه دستكش بافتنی هم داشت كشید رو لپ دختره و لبخند زد - یكم اینكارو كرد اما دختره بدجوری رفته بود تو كلاس!! پسر هم با لبخندش اما به حالت كنف!رفت كنار پدر ایستاد
جالبه اما دختركوچولومون دوباره شروع كرد به همون ارسال علائم صوتی! پسره باز گول خورد ، رفت كنارش ولی ایندفعه ایستاد/ اینبار اما دختر هم كلاسو كنار گذاشت و لبخند زد .... اما یه كم برای جبران بی محلیاش دیر بود، رسیدیم به ترمینال و هركی به یك طرف رفت
===
تمام جالب بودن این ماجرا برام بازیی بود كه انجام شد اما در این سن! برام جالب بود كه یك دختر كوچولو نهایتا 3 ساله چطور این بازی را كه مربوط میشد به حداقل 12-13 سال بعدش در همچین سنی، تـــــــمـــــریــــن كرد!خ خ |
لیست توصیفنامه ها16 مرداد 87 - 13:40 | |
عشق در دریا غرق شدن است دوست داشتن در دریا شنا کردن است.
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر ..
دوست داشتن از عشق برتر است.
دکتر شریعتی
دوستت دارم |
24 اردیبهشت 87 - 22:08 | |
dadash,ba in karat pak maro sharmande kardiaa.
vaghean nemidonam javabe in hame khoobio chejoori mishe dad.:P |
1 مهر 86 - 13:32 | |
فقط می تونم بگم خیلی ماهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی:-) |














vaghean nemidonam javabe in hame khoobio chejoori mishe dad.:P