__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 8
  • نام کلوب :دانشکده مدیریت دانشگا
    نام انگلیسی : utmanagement
    تاسیس : 22 دی 1383
    336 عضو ، 87 بحث ، 6 آلبوم ، 4 لینک

    دانشکده مدیریت دانشگاه تهران

  • نام کلوب :دکتر شریعتی
    نام انگلیسی : shareiati
    تاسیس : 29 آذر 1383
    12581 عضو ، 2230 بحث ، 60 آلبوم ، 58 مقاله ، 30 لینک ، 24 نظرسنجی

    دکتر شریعتی

  • نام کلوب :سیاوش قمیشی
    نام انگلیسی : siavash
    تاسیس : 23 دی 1383
    8942 عضو ، 191 بحث ، 44 آلبوم ، 17 مقاله ، 30 لینک ، 4 نظرسنجی

    سیاوش قمیشی

  • نام کلوب :شریعتی و کویریات
    نام انگلیسی : shariiati
    تاسیس : 24 تیر 1384
    474 عضو ، 57 بحث ، 11 آلبوم ، 9 مقاله ، 1 نظرسنجی

    شریعتی و کویریات

  • نام کلوب :پائولو کوئیلو
    نام انگلیسی : paulo
    تاسیس : 15 دی 1383
    5182 عضو ، 244 بحث ، 2 مقاله ، 2 لینک

    پائولو کوئیلو

  • نام کلوب :شل سیلوراستین
    نام انگلیسی : shel_silverstein
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    2388 عضو ، 96 بحث ، 6 آلبوم ، 1 مقاله ، 4 لینک

    شل سیلوراستین

خسرو بازگشت
28 تیر 87 - 15:25

خسرو شکیبایی در گذشت.

کسی که مثل خودش بود.یک انسان .قبل از اینکه یک مرد باشد. و فراتر از آن. ساده و یک انسان خوب.

روحش قرین آرامش باد.

لیست توصیفنامه ها
30 تیر 87 - 15:40
یکی بود یکی نبود .یه روزی از روزا با یه دختری اشنا شدم اون اولا واسم مثه یه دوست خوب بود یه دوست که باهاش بتونم راحت دردو دل کنم ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم واسم با دیگران متفاوت بود عاشقش شدم عشق اولم بود نمیدونستم چه جوری بهش بگم چه جوری نشون بدم که دوسش دارم روزها گذشت منم هر کاری تونستم میکردم که بهش نشون بدم دوسش دارم یه روز قلبمو تقدیمش کردم قلبمو پس داد دختر عجیبی بود اصلا تو خط عشق و عاشقی نبود یه روز اومد گفت این دوستمه اسمش سعید یهو یه چیزی قلبمو فشار داد بغضمو خوردم لبخند زدم و گفتم خوشبختم دیگه چیزی از دلم نمونده بود اون لبخند از ته دل نبود فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یه لبخند شکل گرفته بودند یه روز در حالی که گریه میکرد به خونه اومد گفت:با هم جروبحثمون شده میتونم پیشت بمونم با این حال که میدونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه لبخند زدم گفتم بله که میتونی بغلش کردم سرشو گذاشتم روشونم که گریه کنه تا اروم بشه چنیدین ماه گذشت یه روز بهم زنگ زد وگفت:پنجشنبه هفته دیگه عروسیم کارت دعوت کی بیارم بهت بدم ؟دیگه نمیفهمیدم چی می گه منگ شده بودم یهو دیدم داره میگه الو... کوشی؟ گفتم اینجام یه لحظه رفتم تو فکر گفت:تو همیشه با من حرف میزنی میری تو فکر گفتم فردا خونه هستم فردا حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده اون شب اصلا خوابم نمیبرد یاد اون روزای اولی که تازه باهاش اشنا شده بودم افتاده بودم خلاصه با هزار تا ول خوردن و کلنجار رفت تونستم سه ساعتی بخوابم زنگ در به صدا در امد بازم سر ساعت خودش بود درو باز کردم به چشماش زل زدم هنوز عاشقش بودم گفت:یهو کجایی بیا اینم دعوت نامه پنج شنبه میبینمت.تا پنجشنبه بیاد نمیدونم چه جوری زندگی کردم همه چیز واسم مثل جهنم بود نمیتونستم تحمل کنم به سیگارو مشروبم عادت نداشتم دوست داشتم برم بالای یه کوهی تا دلم میخواست داد بزنم پنجشنبه کتو شلوارم پوشیدم به سالن که رسیدم اون تو لباس عروس دیدم چقدر زیبا شده بود امد جلو بهم گفت خوش امدی امین برو یه جا بشین امیدوارم بهت خوش بگذره دستشو گرفتم ولبم اوردم نزدیک گوشش گفتم اومدم این کادوی ناقابل بدم و برم تو همیشه تو قلب من هستی منو یادت نره گونش بوسیدم و گفتم خداحافظ حالا این من بودم تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم
__