__
لیست دوستان :: 2
لیست کلوبها :: 26
  • نام کلوب :عشق و دوست داشتن
    نام انگلیسی : justlove
    تاسیس : 29 آذر 1383
    13253 عضو ، 3213 بحث ، 5 آلبوم ، 43 مقاله ، 19 لینک

    عشق و دوست داشتن

  • نام کلوب :رضا صادقی
    نام انگلیسی : reza_sadeghi
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    10317 عضو ، 936 بحث ، 13 آلبوم ، 10 مقاله ، 5 لینک ، 4 نظرسنجی

    رضا صادقی

  • نام کلوب :پرویز پرستویی
    نام انگلیسی : parviz_parastouie
    تاسیس : 29 دی 1383
    6055 عضو ، 26 بحث ، 7 آلبوم ، 4 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    پرویز پرستویی

  • نام کلوب :سامی یوسف
    نام انگلیسی : samiyusuf
    تاسیس : 12 خرداد 1385
    2508 عضو ، 129 بحث ، 12 آلبوم ، 21 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    سامی یوسف

  • نام کلوب :اخبار سینمای ایران
    نام انگلیسی : icn
    تاسیس : 19 فروردین 1384
    6261 عضو ، 862 بحث ، 29 آلبوم ، 17 مقاله ، 15 لینک ، 9 نظرسنجی

    اخبار سینمای ایران

  • نام کلوب :من و باران
    نام انگلیسی : man_va_baran
    تاسیس : 8 مهر 1384
    1202 عضو ، 97 بحث ، 6 لینک

    من و باران

لیست توصیفنامه ها
28 دی 86 - 11:43
تفاوت های دختر ها و پسر های ایرونی 1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند 2-اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده! 3-یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه 4-یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!! 5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!!!!!!!!!!!!!!! 6-دخترا می خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن 7-اگر به یه دختر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر خوبی و عاشقت میشه اما اگر به یه پسر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر بی جنبه و جوات هستی دست به هر کاری میزنه تا از شرت خلاص شه! 8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست. 9-دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره. 10-دخترا فکر می کنن بهترین راه برای بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله! 11-دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند! 12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن. 13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید. 14-دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن 15-دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا و و خواب و تخت خواب 16-اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن! 17-یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه. 18-پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن! 19-یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه! 20-یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم! 21-اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش! 22-دختر ترشیده میشه اما پسر نه!!!! 23-اینو دیگه من نمی گم علم اثبات کرده عشق در پسرها هیچوقت از بین نمی ره بلکه از دختری به دختره دیگه منتقل میشه 24- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باهال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!
21 آذر 86 - 09:47
اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی مادری دارم بهتراز برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که دراین نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند روی آگاهی آب روی قانون گیاه من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم پی قد قامت موج کعبه ام بر لب آب کعبه ام زیر اقاقی هاست کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر حجرالاسود من روشنی باغچه است اهل کاشانم پیشه ام نقاشی است گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود چه خیالی چه خیالی ... می دانم پرده ام بی جان است خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است اهل کاشانم نسبم شاید برسد به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی پدرم پشت زمانها مرده است پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟ من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ پدرم نقاشی می کرد تار هم می ساخت تار هم میزد خط خوبی هم داشت باغ ما در طرف سایه دانایی بود باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب آب بی فلسفه می خوردم توت بی دانش می چیدم تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت فکر بازی می کرد زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود یک بغل آزادی بود زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر من به مهمانی دنیا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا تا ته کوچه شک تا هوای خنک استغنا تا شب خیس محبت رفتم من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق رفتم ‚ رفتم تا زن تا چراغ لذت تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی چیزها دیدم در روی زمین کودکی دیدم ماه را بو می کرد قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز بره ای را دیدم بادبادک می خورد من الاغی دیدم ینجه را می فهمید در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور کاغذی دیدم از جنس بهار موزه ای دیدم دور از سبزه مسجدی دور از آب سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال قاطری دیدم بارش انشا اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو من قطاری دیدم روشنایی می برد من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی خک از شیشه آن پیدا بود ککل پوپک خال های پر پروانه عکس غوکی در حوض و عبور مگس از کوچه تنهایی خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید و بلوغ خورشید و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت پله های که به سردابه الکل می رفت پله هایی که به قانون فساد گل سرخ و به ادرک ریاضی حیات پله هایی که به بام اشراق پله هایی که به سکوی تجلی می رفت مادرم آن پایین استکان ها را در خاطره شط می شست شهر پیدا بود رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ سقف بی کفتر صدها اتوبوس گل فروشی گلهایش را می کرد حراج در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست پسری سنگ به دیوار دبستان میزد کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاری چی مردگاریچی در حسرت مرگ عشق پیدا بود موج پیدا بود برف پیدابود دوستی پیدا بود کلمه پیدا بود آب پیدا بود عکس اشیا در آب سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون سمت مرطوب حیات شرق اندوه نهاد بشری فصل ولگردی در کوچه زن بوی تنهایی در کوچه فصل دست تابستان یک بادبزن پیدا بود سفره دانه به گل سفر پیچک این خانه به آن خانه سفر ماه به حوض فوران گل حسرت از خک ریزش تک جوان ازدیوار بارش شبنم روی پل خواب پرش شادی از خندق مرگ گذر حادثه از پشت کلام جنگ یک روزنه با خواهش نور جنگ یک پله با پای بلند خورشید جنگ تنهایی بایک آواز جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل جنگ خونین انار و دندان جنگ نازی ها با ساقه ناز جنگ طوطی و فصاحت با هم جنگ پیشانی با سردی مهر حمله کاشی مسجد به سجود حمله باد به معراج حباب صابون حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی حمله واژه به فک شاعر فتح یک قرن به دست یک شعر فتح یک باغ به دست یک سار فتح یک کوچه به دست دو سلام فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر قتل یک قصه سر کوچه خواب قتل یک غصه به دستور سرود قتل مهتاب به فرمان نئون قتل یک بید به دست دولت قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ همه ی روی زمین پیدا بود نظم در کوچه یونان می رفت جغد در باغ معلق می خواند باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود مردمان را دیدم شهر ها را دیدم دشت ها را کوهها را دیدم آب را دیدم خک رادیدم نور و ظلمت را دیدم و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست شهر من گم شده است من با تاب من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد و صدای سرفه روشنی از پشت درخت عطسه آب از هر رخنه ی سنگ چک چک چلچله از سقف بهار و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق مترکم شدن ذوق پریدن در بال و ترک خوردن خودداری روح من صدای قدم خواهش را می شونم و صدای پای قانونی خون را در رگ ضربان سحر چاه کبوترها تپش قلب شب آدینه جریان گل میخک در فکر شیهه پک حقیقت از دور من صدای وزش ماده را می شنوم و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق و صدای باران را روی پلک تر عشق روی موسیقی غمنک بلوغ روی اواز انارستان ها و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب پاره پاره شدن کاغذ زیبایی پر و خالی شدن کاسه غربت از باد من به آغاز زمین نزدیکم نبض گل ها را می گیرم آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت روح من در جهت تازه اشیا جاری است روح من کم سال است روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد روح من بیکاراست قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ هر کجا برگی هست شور من می شکفد بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن مثل بال حشره وزن سحر را میدانم مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم مثل یک میکده در مرز کسالت هستم مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر من به سیبی خشنودم و به بوییدن یک بوته بابونه من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند من صدای پر بلدرچین را می شناسم رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را خوب می دانم ریواس کجا می روید سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد ماه در خواب بیابان چیست مرگ در ساقه خواهش و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود زندگی جذبه دستی است که می چیند زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است زندگی بعد درخت است به چشم حشره زندگی تجربه شب پره در تاریکی است زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست خبر رفتن موشک به فضا لمس تنهایی ماه فکر بوییدن گل در کره ای دیگر زندگی شستن یک بشقاب است زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است زندگی مجذور اینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟ من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است روشنی را بچشیم شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم روی قانون چمن پا نگذاریم در موستان گره ذایقه را باز کنیم و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد و نگوییم که شب چیز بدی است و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ این همه سبز صبح ها نان و پنیرک بخوریم و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها و نپرسیم کجاییم بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را و نپرسیم که فواره اقبال کجاست و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند پشت سرنیست فضایی زنده پشت سر مرغ نمی خواند پشت سر باد نمی اید پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است پشت سر خستگی تاریخ است پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد لب دریا برویم تور در آب بیندازیم وبگیریم طراوت را از آب ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس کنیم بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین می رسد دست به سقف ملکوت دیده ام سهره بهتر می خواند گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوترنیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه انگور می اید به دهان مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد و همه می دانیم ریه های لذت پر کسیژن مرگ است در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند بگذاریم غریزه پی بازی برود کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد بگذاریم که تنهایی آواز بخواند چیز بنویسد به خیابان برود ساده باشیم ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت کار مانیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم هیجان ها را پرواز دهیم روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم نام را باز ستانیم از ابر از چنار از پشه از تابستان روی پای تر باران به بلندی محبت برویم در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن
22 شهریور 86 - 23:53
کتایون جان به جمع بهترین ها خوش اومدی امیدوارم لحظه لحظه زندگی قشنگت سرشار از معجزات الهی و باور نکردنی باشه نازنینم
__