__
لیست دوستان :: 24
لیست کلوبها :: 62
  • نام کلوب :محمد علی فردین
    نام انگلیسی : fardinmohammedali
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    506 عضو ، 87 بحث ، 87 آلبوم ، 17 مقاله ، 15 لینک ، 3 نظرسنجی

    محمد علی فردین

  • نام کلوب :تكنولوژی فكر
    نام انگلیسی : think_technology
    تاسیس : 23 دی 1384
    1659 عضو ، 97 بحث ، 2 آلبوم ، 19 مقاله ، 8 لینک

    تكنولوژی فكر

  • نام کلوب :كلوب دانشمندان
    نام انگلیسی : daneshmandanebartar
    تاسیس : 5 فروردین 1384
    185 عضو ، 32 بحث ، 9 آلبوم ، 9 مقاله ، 2 لینک

    كلوب دانشمندان

  • نام کلوب :پیاده روی
    نام انگلیسی : p_i_a_d_e_r_a_v_i
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    3612 عضو ، 300 بحث ، 5 آلبوم ، 2 مقاله

    پیاده روی

  • نام کلوب :دوچرخه سواری
    نام انگلیسی : cycling
    تاسیس : 28 اسفند 1383
    1726 عضو ، 395 بحث ، 11 آلبوم ، 12 مقاله ، 6 لینک

    دوچرخه سواری

  • نام کلوب :پرسپولیس
    نام انگلیسی : persepolis
    تاسیس : 8 دی 1383
    24022 عضو ، 3869 بحث ، 59 آلبوم ، 18 مقاله ، 21 لینک ، 45 نظرسنجی

    پرسپولیس

اطلاعات ارتباط برای دوستان مقدور می باشد.
لیست توصیفنامه ها
31 تیر 87 - 00:55
ای کاش ازوهایت بودم تا همیشه در قلبت بودم.ای کاش خندهات بودم تا همیشه بر لبانت بودم.ای کاش اشک بودم تا نوازشگر گونه هایت بودم نمیدانم که چگونه تو را فراموش کنم در حالیکه تو در جان منی بدان با فراموشی تو خود را فراموش میکنم نه تو را. مثل همیشه برات مینویسم دلم برات تنگ شده ولی میدونم تو باز هم برام چیزی نمینویسی آخرین بار که خوابتو دیدم بهم گفتی پست چی های خدا آدرس منو پیدا نمیکنن ولی........ در دل من کسی است که تا درخشش آخرین ستاره تا پژمردن آخرین گل و فرو افتادن آخرین برگ دوستش دارم ...... اینو هیچ وقت فراموش نکن: تو فرشتــــــــه روشنی شبهای تاریک منـــی ................ اگر میتوانستم مجازاتت کنم از تو میخواستم به اندازه ای که تورا دوست دارم مرا دوست داشته باشی _________________ تو به دنیای من سكوت , به چشمم اشك و به قلبم درد آفریدی! ...چگونه میتوان خالق این همه زیبایی را دوست نداشت ------------------------------- به خدای عاشقان سوگند که مرا عاشق توکرد: اگرروزی بدانم که دوستم نداری گریه نخواهم کرد بلکه آرزو خواهم کرد کسی را دوست بداری که دوستت نداسته باشدروزی از عشق خودم را حلق آویز می کنم و آخرین آرزوی من این است در روی طناب اسم تو را حک کنم تا حداقل در مرگم فکر کنم همیشه در کنارت خواهم بود در همه عالم گشتم و عاشق نشدم تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدمگفتمش بی تو چه میباید کرد ؟ عکس رخساره ی ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهایم کو ؟ تاری اززلف سیاهش راداد .. وقت رفتن همه رومیبوسید به من ازدور نگاهش راداد .. یادگاری به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!عشق شاید زود تو را عاشق و دلتنگ کند اما هرگز تو را سیر نمی کندبه غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر نداردغلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر نداردمراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند.گلهای یاس تو باغچه غروبا بونه میگیرن همشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرنبا چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداندعاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست کاش می شد عشق را ابراز کرد یا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم یا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت اگه تو کوچه پس کوچ های دلم گم شدی.دنباله کسی نگرد که آدرس بهت بده چون غیر از تو کسیی اونجا نیست ای نگاهت نخی از مخمل وابریشم.....چندوقتی است که به تو میاندیشم به تو اری به همان منظر دور......به همانسبز صمیمی به همان باغ بلور می رسد روزی که بی من روزها رو سر کنی می رسد روزی که مرگ رو باور کنی می رسد که تنها در کنار قبر من شعر های کهنه ام رامو به مو از بر کنیهمیشه بودی و هستی انتخاب اخرینم! من میخوام با تو به فردا برسم تو بهار به شب یلدا برسم! گل یکدونه ی گلدون بلور زندگی چی دارم برات به جز یه عالمه شرمندگی! اینو میدونن تودنیا همه هرچی از تو بنویسم کمه گفت : عاشقی مرد ، بیا به یادش لحظه ای سکوت کنیم . گفتم : اگر بخواهیم برای عاشقان سکوت کنیم ، باید عمری را ساکت باشیم ... عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بیاموزی زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم ام گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.....تو نیز به آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموخت که چگونه تو رو فراموش کنم عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز ، قلب پر می شود یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر...پر سوزترین گدازه از عشق بگیر در هر نفسی که می تپی ای دل من...یادت نرود اجازه از عشق بگیر زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. همیشه هر چیزی را که دوست داری به دست نمی آوریم پس بیایید آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. بهای عشق چیست بجز عشق ؟ (ماری لولا) نمی خوام بگم قدر 1 دنیا دوست دارم چون دنیا 1روز تموم می شه نمی خوام بگم سیاهی چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم می شه نمی خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلکه عاشقتم دیدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگاه گفته بودند از من و هرچه در من نهان بود می رمیدی می رهیدی یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش میکشیدی آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سواله بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد من در این ویرانه ها احساس غربت میکنم هرز نکن ثانیه های قفس را ، شتاب کن ! ناب ترین لحظه من که بسی خوشایندتر از پرواز است، رویای پرواز با تو است ... ! بیا در رویا غرق شویم با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان آمدنت را به انتظار نشسته ام باشد تا به یاری شانه های مهربانت خیل خستگیهایم را زمین بگذارم ای کاش می شد مثل یه برگ زرد توی پاییز زندگی رو رها کرد و خود رو به دست باد سپرد... ای کاش می شد. هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد. اون که عاشقانه خندید خنده های من دزدید زیر چشمه مهربونی خواب یک توطئه میدید همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...! و تو... هیچ وقت او را ندیده ای به من میگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگویی بمیر می میرم . . . . . . . باورم نمی شد . . . . فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر . . . ! سالهاست که در تنهایی پژمرده ام کاش امتحانش نمی کردم شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد .بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت میکارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم اشکی که بی‌صداست پشتی که بی‌پناست دستی که بسته است پایی که خسته است دل را که عاشق است حرفی که صادق است شعری که بی‌بهاست شرمی که آشناست دارایی من است ارزانی شماست ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند.... با تو زندانم ! با تو آزادم ! با تو قفسم ! با تو انبوهی از تضادم ! سرخ و سبز ، صورتی و آبی ... زمزمه می کنم هر لحظه هرز ، ترا ... بیهوده از بهشت سخن می رانیم ... تنها یک روز پریدن به آنطرف دیوار بهشت موعود است ... پرواز کن قناری و نترس ... آسمان برای تو بی انتهاست ... عشق در لحظه ای پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است . ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد خوشبختی به کسانی روی می آورد که برای خوشبخت کردن دیگران می کوشند عشق ، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاک ) محبت را به هیچ چیز تشبیه نتوان کرد زیرا که هیچ چیز دقیق تر و لطیف تر از محبت نیست. (سمنون محب) عشق هرگز به رنگ تردید در نمی آید . (بوبن) ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است . (آلبرت کامو) اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. (مارکز) شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید. (کیم وو چونگ) عشق، افسر زندگی و سعادت جاودانی است. (گوته) عشق نور است که هرچه را در مسیرش قرار بگیرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن می سازد. (باربارا دی آنجلیس) عشق همانند مغناطیسی است که ما را به مبدا خود جذب می کند. (باربارا دی آنجلیس) آنان که از خود عشق ساطع می کنند با عشق زندگی می کنند و با عشق نیز نفس می کشند ، دیگران را به سمت خود می کشانند. (باربارا دی آنجلیس) عاشق هر که هستید ، با وفاداری به او عشق بورزید. (باربارا دی آنجلیس) تنها با عشق میان دلهای شماست که عشق میان شما عمق و استحکام واقعی خود را نشان خواهد داد. (باربارا دی آنجلیس) عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است. عشق ویران کردن خویش است ، دوست داشتن ساختن است . عشق و دوست داشتن از پی هم می آیند ، اما هر گز در یک خانه منزل نمی کنند. یافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غیر ممکن است . فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند . هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خیالم که همه کار و کسم شد. اون که عاشقانه خندید خنده های من دزدید زیر چشمه مهربونی خواب یک توطئه میدید داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است => شکسپیر یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستیم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند.. عشق فوران می کند چون آتش فشان ، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ای با شیب نرم...
25 تیر 87 - 01:08
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم
7 آذر 85 - 08:39
کاش میشد اشک را تهدید کرد - مدت لبخند را تمدید کرد - کاش میشد در میان لحظه ها ؛ لحظه دیدار را نزدیک کرد
__