محمد رضا حسینی , javvan

محمد رضا حسینی

 حوای مصرع های من دارد هوای آدمت...!!!  با گندم موهای تو،من باز کافر میشوم...!!!
محمد رضا حسینی , javvan

محمد رضا حسینی

مطالبدوستان 6
cloobid
javvan
، 5 سال و 5 ماه و 7 روز
مرد 41 ساله مجرد
فوق ليسانس ،

دوستان

  • علی عظیمی , haaha
  • سارا  مظلوم ساده , sara0tanha
  • بابلسر نیوز  خبری , baboolsarnews
  • بانو سنبل , sonbol90
  •  رزی  رزیان , roze_khanoom

رسانه ها

  • ولوله , velvelee
  • جمع ما , jamema
  • شهر دوستان , shahre_doostan
  • آلاچیق , alachighcloob
  • دِ نـَـه دِ , dee_naa_dee
  • 394 رسانه

    morebox img


تبلیغات

محمد رضا حسینی , javvan

اصل حالت نیک واحوالت بخیر

قهوه ات را نوش کن، فالت بخیر

دی گذشت وبهمن واسفندهم

آخرین ایام امسالت بخیر
ادامه
99
محمد رضا حسینی , javvan
ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان
ای جانک خندانم من خوی تو می دانم
تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان
من مرد خریدارم من میل شکر دارم
ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان
ادامه
محمد رضا حسینی , javvan
او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا
داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا
عجز راگر در جناب بی‌نیازیها رهی‌ست
اینقدرها بس‌که تاکویت رسد فریاد ما
نیست برق جانگدازی چون تغافلهای ناز
بیش از این آتش مزن در خانهٔ آیینه‌ها
هرکه را الفت شهید چشم مخمورت‌کند
نشئه انگیزد زخاکش‌گرد تا روز جزا
از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض
رنگ تمثالی مگر آیینه‌گردد توتیا
ادامه
محمد رضا حسینی , javvan
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
ادامه
محمد رضا حسینی , javvan
کاش می شد گِل شود از نو ...
و رهگذری مرا به دست کوزه گرمیرساند
تا کوزه گر با نوازش دستانش آرام آرام
جسمی که در سرش می پراند از من بسازد
و شاید گلدانی شوم با لباسی هفت رنگ
خانه ام در گوشه ازایوان و یا حوض ماهی ....
تا گُلی را که در من کاشته شد بقل کنم
وهرروز به تماشایش بنشینم ....
تا ابد...
ادامه