لیست کلوبها :: 5خانه ای غریب!! 29 مهر 86 - 11:54 |
شب را برای سیاهی بی پایانش، برای هزاران راز نگفته ،برای تنها معبد آرامشم ،برای محرم اسرارم ،برای بودن با تو ،برای تنهایی های بی تو ،برای هزاران هزار حرف نگفته ، برای سکوت بی پایانش و برای هزاران هزار دلیل دیگر دوست دارم. سکوت را برای صداقتش ،برای هزاران نگاه پر معنا ،برای تنهائیش ، برای بی پایانیش دوست دارم. قانون مرگ یک دیوانه را شاید هیچ کس نفهمد جز تو ... مرگ را تنها برای خودم دوست دارم ،چون تنها تویی که میدانی قانون مرگم چیست ؟؟؟تنها تویی که تمام بند های قانون مرگم را برایم روشن میسازی!!!!!!! قانون مرگ را برای سکوت همیشه بی پایانم ، برای رسیدن به تو ،برای آرامش ابدی در کنار تو ، برای اینکه تو درستش کردی دوست دارم. تنها تو به من بگو .... تو به من بگو حالا که در این کره خاکی همه مرا ( دیوانه ) می خوانند حتی (او ) چگونه تنها ترین دیوانه نباشم؟؟؟؟چگونه لب به خنده بگشایم در صورتی که قلبم مالامال از غم است؟؟؟؟؟ چگونه شاد باشم وقتی که قلبم در گرو خاطرات تو است !!!!!!!!!!!!!!! سرزنشم مکن میدانم از امانتی که تو به من هدیه داده ای به درستی مراقبت نکرده ام ،ولی تو.... ... را برای هزاران حرفی که از گفتنش عاجزم دوست دارم!!!!!! توی این غربت خونه یه نفـر سـاکت و خستــه
خسته از بـازیچه گشتن ، داره از غصه می میره
تنها مرگ به یاد اونه ، از اون هیچ یادی نمونده
یــــادِ عشقش مونده امــا تو این نجوای غصه
دیگه تنها و غریبه تـــوی این سکوت خونـــه
حتی محرمــی نــداره واسه دردِ عاشقـــونــه
توی تنهایی سردش ، سر به زانو ، تـوی دستش
شاخه ی پژمرده ای هست که ساکت شده قلبش
غصه ی یه درد کهنه ، که از اون گل به جا مونده
می خونه بـــا قلب پــاکش که چرا تنها مونده
زیرِ لب شعری می خونه ، شعری از جنونه گریه
ساکت و سرد و پر نجابت ، بازم از غصه می خونه
وقتی از زندگی سیرم ، تـــو که تسکین ِ دردی
دیگه تو هم نمی تونی پلک خیسمو ببنــــدی
وقتی حتی گریه با مـــن شعر رسوایی می خونه
همون بهتر که این دل درپیش تو بمونه
به ا یـــاد تو خوانـــــدم از گرمـــی دستانت در یــــــادِ مــن مــانــده اشـک دو چشمـــــانـت
در هر نفسی باید از عشق تو خوانـدن را زمزمه کرد با اشــــــک در این شب بـی سودا در این سکوت عشق ، دستانِ مرا در یاب هم صدا بخوان با من چون سکوت یک مرداب
در هـر تپش قلبت ، قلبــم تـــو را خوانـــــد عــاشق تــــر از دیــروز جز عشق نمی خواهد از عشقِ تو تا مرگم ، بـــی نمـازیم شیداست در رکــوع چشمانت بـــــــت پــرستیم پیداست
آمدنت چـون خواب دیــــری نمــی پـــایـــــد جــز بودنت ای گـــــــل این دل چه می خواهد در این شبِ تنهایـــــی جـز تــو نمی خواهــم ســـوگند بـــه چشمــانت مـن بی تـو نمی مانم
|


















