لیست دوستان :: 15
لیست کلوبها :: 14دهقان فداکار 2 دی 86 - 12:03 |
دكمههای پیراهنش رو بالا و پایین بسته بود، كت و شلواری كهنه و رنگپریده به تن داشت، صورتش نتراشیده با تهریش نامنظم، یه كلاه لبهدار قهوهای سرش بود، فكر كنم عمر كلاهش از كت و شلوارش بیشتر بود، دستهای خسته و پینه بسته داشت، روی دوشش مثل برف شوره نشسته بود، در تمام مدت بر نامه یك بار هم ندیدم لبخند بزنه، داشتم با بیحوصلهگی عكس میگرفتم كه یكی از همكارها با اشاره سرنشونش داد... میدونی كیه؟ نه؟ فلانیه دیگه،.... باور نمیكردم، چند ثانیه طول كشید تا یه تصمیمی بگیرم، بیدرنگ رفتم سراغش، دوربین رو كه دید خودش رو جمع و جور كرد، از پشت عینك زول زده بود تو لنز، چشمان نافذ ولی كمسو داشت، خیلی بد و ناشیانه ژست میگرفت، سلام كردم... بهش گفتم از دیدنش خوشحالم، هیچی نگفت... گفتم همیشه فكر میكردم كه یه قصهای یه افسانه، هیچ نگفت... بغل دستیش با لهجه غلیظ آذری گفت: فارسی بلد نیست، خواست ترجمه كنه گفتم خودم تركی بلدم... سلام... آقای خواجوی حالیز یاخچیدی؟ گفت: خواجوی؟ اوغلوم حاجوی (نمیتونم تركی بنویسم بیخیال) گفتم مگه میشه تا جایی كه من یادم مییاد خواجوی بودید... كلی باهاش گپ زدم، میگفت خیلی بد تركی حرف میزنی.... اسمش رو صدا زدن... ازبرعلی حاجوی... وقتی داشت میرفت رو سن حول كرده بود،وزیر و وزرا هم با بی حوصلگی براش دست زدن... دقیقاً نمیدونم ولی فكر كنم دو تا سكه بهش دادن با یه تقدیرنامه... بدین شكل ازش تقدیر به عمل آمد. برنامه كه تموم شد نصف جمعیت افتادن دنبال وزیر راه و وزیر مسکن، نصف دیگه دنبال فرمانده راهنماییورانندگی، یه سری هم افتادن دنبال چند تا آدم دیگه كه پست و مقام دولتی داشتن.... سالن خالی و ساكت شد، انگار كه نه انگار اون تو سالن حضور داشت، من بودم و همكارم حمید و رضا دهشیری با خبرنگار صداوسیما و فیلمبردار.... خبرنگار صداوسیما ازش پرسید... میشه خودتون رو دقیقاً معرفی كنید؟ به تركی ترجمه شد، جواب داد: ازبرعلی حاجوی متولد... در روستای... دارای...... فرزند و.... نتیجه...میگفت 8 سال قبل اومدن سراغش، میگفت ماهی 200 هزار تومان پول میگیره، خیلی حرفهای دیگه زد كه باورم نمیشد (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا میتونید كامل بخونید)خبرنگار همشهری خوب نوشته ولی آخرش رو خراب کرده...خودتون بخوانید. میگفت آرزوش اینه كه دولت بهش وام بده تا یه كمباین بخره، میگفت من كه نمیگم مجانی بهم بدن... میگفت وقتی جلوی قطار رو گرفت چند تا از مسافرها و مأمورهای كوپهها كتكش زدن كه چرا جلوی قطار رو گرفتی؟ میگفت بعد از اون قضیه سرمای شدیدی خورده تمام دارائیش كه چند تا گوسفند و یه سری خرت و پرت بوده فروخته تا بتونه پول دوا و دكتر رو بده، آخه بدنش از شدت سرما عفونت كرده بود. باهاش یه عكس یادگاری گرفتم، عكاس همون آقا مترجمه بود، عكس فولو شد،تا اون لحظه با خیلی از آدمهای معروف روبهرو شده بودم با بعضیهاشون هم كار كردم ولی هیچوقت دوست نداشتم باهاشون عكس یادگاری بگیرم....برام جالب بود که با شخصیتی که سالها قبل تو کتاب درسیم بوده عکس یادگاری بگیرم. چند تا سوال تو ذهنم شکل گرفته.. 1- چرا اسم اونو اشتباهی تو كتاب درسی آوردن؟ 2- چرا تا 8 سال قبل كسی ازش خبر نداشت؟ 3- چرا كسی نبود كه دكمه پیراهنش رو درست كنه؟ 4- چرا كت و شلوارش كهنه و رنگ پریده بود؟ 5- چرا نمیخندید؟ 6- چرا بعد از تموم شدن برنامه كسی نیومد سراغش؟ 8- چرا كسی كه تقریباً میشه گفت یه اسطورس خونه نداره توش زندگی كنه؟ 7- چرا ما ایرانیها اینجوری شدیم؟ و هزاران چرای دیگه مادرم همیشه میگه دوره زمونه عوض شده... دهقان فداكار پیر شده... دهقان فداكار فولو شده.... دهقان فداكار فید شده... نه تنها دهقان بلكه فداكاری اوت شده.... چوپان دروغگو عزیز شده...شنگول و منگول گرگ شدن..... كوكب خانم زن بیسلیقهای شده... كبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه... روباه مكار با كلاغ دستشون تو یه كاسه شده....حسنک رفته شهر کار پیدا کنه...اما کرکی شده... |
لیست توصیفنامه ها10 اردیبهشت 87 - 09:26 | |
کدوم گوری هستی ؟؟؟ |
2 اسفند 86 - 05:10 | |
به ستاره ها نگاه کن، به چشمک زدنشون بخند اما بهشون دل نبند، چون چشمکشون از روی عشق نیست از روی عادته...!! |
14 آذر 86 - 12:35 | |
gij |






















