__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوب ها برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست توصیفنامه ها
23 دی 86 - 14:03
در تشخیص عشق از هوس که غالبا چنان در هم می آویزند که از هم بازشان نمی توان شناخت چه بیشتر هوس نیز خود را در زیر ردای عشق پنهان می کند آنچنان که انسان خود نیز به تردید می افتد اما من به سادگی میتوانم از هم جداشان کنم و ان اینکه؛اگر هر چه نزدیکتر اییم ریشه دارتر وسنگین تر وعمیقتر و پر جلال تر نماید ، عشق است و ارادت ودوست داشتن زاده معرفت و....و اگر حقیر تر شد وکم ارج تر وعادیتر و بی شکوهتر هوس است و شهوت است و....
15 دی 86 - 19:29
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود می زیستند. تا اینكه یه روز ... دانایی به همه گفت: "هرچه زودتر این جزیره را ترك كنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید". تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش كردند و پس از عایق كاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند. روز حادثه كه رسید همه چیز از یك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترك كردند. در این میان، "عشق" هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد كه همگی به كنار ساحل آمده بودند و "وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند كه او سوار بر قایقش شود. "عشق" سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و "وحشتِ" زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای "عشق" نماند. قایق رفت و "عشق" تنها در جزیره ماند. جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و "عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا"ترس" جزیره را ترك كرده بود. اما نیاز به كمك داشت. فریاد زد و همه ی احساسها كمك خواست. اول كسی جوابش را نداد. در همان نزدیكیها، قایق دوستش "پولداری" را دید و گفت: " "پولداری" عزیز، به من كمك كن". "پولداری" گفت: "متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد!" "عشق" رو به سوی قایق "غرور" كرد و گفت: "مرا نجات میدهی؟" غرور" پاسخ داد: "هرگز، تو خیسی و مرا خیس می كنی" "عشق" رو به سوی "غم" كرد و گفت: "ای "غم" عزیز، مرا نجات بده." اما "غم" گفت: "متاسفم "عشق" عزیز، من اونقدر غمگینم كه یكی باید بیاد و خودمو نجات بده!" در این بین "خوشگذرانی" و "بیكاری" از كنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست! از دور"شهوت" را دید و به او گفت: "شهوت عزیز، من را نجات میدی؟" شهوت پاسخ داد: "هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر این لحظه بودم كه و بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟!! "عشق" كه نمی تونست "ناامید" باشه، رو به سوی خدا كرد و گفت: "خدایا... منو نجات بده" ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید كه فریاد می زد: " نگران نباش من دارم به كمكت می آیم." عشق آنقدر آب خورده بود كه دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق "دانایی" یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد، زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود. "عشق" برخاست. به "دانایی" سلام كرد و از او تشكر نمود. "دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت: "من "شجاعتش" را نداشتم كه به سمت تو بیایم. "شجاعت" هم كه قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا كند. پس می بینی كه هیچكدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حكم فرمانده بقیه ی احساسها را داری" "عشق" با تعجب گفت: "پس اون صدا كی بود كه بمن گفت برای نجات من می آد؟ "دانایی" گفت: " او زمان بود." "عشق" با تعجب گفت: " زمان؟!" "دانایی" لبخندی زد و پاسخ داد: " بله، "زمان".... چون این فقط "زمان" است كه لیاقتش را دارد تا بفهمد كه ............ "عشق" چقدر بزرگ است." 13 دی ارسال نظر (2)اشتراک لینک وبلاگ من می دونی وقتی خدا تو رو بدرقه می کرد بهت چی گفت؟ جایی که داری میری مردمی داره که می شکننت،نکنه غصه بخوری. من همه جا باهاتم،تو تنها نیستی. تو کوله پشتی برات عشق می ذارم که بگذری،قلب می دم که جا بدی،اشک می دم که همراهیت کنه، مرگ می دم که برگردی پیش خودم
30 آذر 86 - 05:39
قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست . قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست . مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
__