__
لیست دوستان :: 1079
لیست کلوبها :: 7
  • نام کلوب :مسائل زندگی زناشویی
    نام انگلیسی : mz_zanashoei
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    139 عضو ، 28 بحث ، 3 مقاله

    مسائل زندگی زناشویی

  • نام کلوب :متولدین اسفند
    نام انگلیسی : esfand
    تاسیس : 10 دی 1383
    5749 عضو ، 74 بحث ، 33 آلبوم ، 15 مقاله ، 9 لینک ، 3 نظرسنجی

    متولدین اسفند

  • نام کلوب :آنجلینا جولی
    نام انگلیسی : anjelina_jolie
    تاسیس : 16 دی 1383
    9987 عضو ، 15 بحث ، 2 مقاله ، 3 لینک ، 1 نظرسنجی

    آنجلینا جولی

  • نام کلوب :رنین
    نام انگلیسی : ronin
    تاسیس : 7 مرداد 1384
    264 عضو ، 10 بحث ، 1 آلبوم

    رنین

  • نام کلوب :شب گرد عاشق
    نام انگلیسی : all_night_long_lover
    تاسیس : 24 شهریور 1385
    133 عضو ، 10 بحث ، 10 آلبوم ، 10 مقاله

    شب گرد عاشق

  • نام کلوب :طرحهای زیبا
    نام انگلیسی : nice_patterns
    تاسیس : 23 اردیبهشت 1384
    6021 عضو ، 15 بحث ، 10 آلبوم ، 3 مقاله ، 10 لینک ، 1 نظرسنجی

    طرحهای زیبا

لیست توصیفنامه ها
9 اردیبهشت 87 - 16:50
می خواهم سی ثانیه وقتتون را بگیرم: می خواهم یک سئوالی ازتون بپرسم: سه تا ازبزرگترین آرزوهات چی هستند؟ (اول فکر کن و آرزوهات را بگو و بعدش ادامه پیام را بخون).... حالا اگه بهت خبر بدهند که قراره فردا بمیری اون وقت دوباره بپرسند سه تا از بزرگترین آرزوهات را بگو این دفعه چی می گی؟ چیه! تعجب کردی؟ فکر کردی این پیام هم از اونهاست که با جمله "می شه با شما بیشتر آشنا شوم .." شروع می شه. نه عزیز! گاهی تو زندگی خط رو خط می شه و پیامهای اون جوری هم برامون میاد تا شاید مسیر زندگیمون را عوض کنیم. چرا ما آدمها اینطوری شدیم؟ آرزوهامون شده ثروتمند شدن و شهرت و همسر زیبا و ... ارزشهامون شده پول و تیپ و تظاهر و فخر فروشی... اخلاقمون شده خودخواهی و ریا و حسادت ... زندگیمون شده تیره و تاریک و غبارآلود... چرا؟! چه زمان این وجدانهای در کما می خواهند بیدار شوند؟
30 فروردین 87 - 02:00
به چشمی اعتماد كن كه به جای صورت به سیرت تو می نگرد به دلی دل بسپاركه جای خالی برایت داشته باشد دستی را بپذیركه بازشدن را بهترازمشت شدن بلد است اینگونه زندگی كنیم ساده اما زیبا ،مصمم اما بی خیال ،متواضع اما سربلند ، مهربان اما جدی ، سبزاما بی ریا ، عاشق اما عاقل
23 فروردین 87 - 21:15
درشبان غم تنهایی خویش عـابد چشم سخنگوی تو ام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی تو ام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم کاش بر این شط مواج سیاه همه عمر سفر میکردم شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است وای باران ! باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران، باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابم که درآن دولت خاموشی هاست با تو در خواب ، مرا لذت ناب هماغوشی هاست از گریبان تو صبح صادق میگشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ نه ، از آن پاکتری تو بهاری؟ نه ، بهاران از توست از تو میگیرد وام هربهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به شب جشن عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس گل به گل، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و دشت در تمام در و دشت سوگواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت میمیرد رفته ای اینک، اما آیا باز برمیگردی چه تمنای محال خنده ام میگیرد آرزو میکردم دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را من گمان میکردم دوستی همچون فصلی سرسبز چار فصلش همه آراستگی ست من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست من چه میدانستم سبزه میپژمرد از بی آبی سبزه یخ میزند از سردی دی من چه میدانستم دل هرکس دل نیست قلب ها بی خبر از عاطفه اند و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت و چه پیوند صمیمیت ها که به آسانی یک رشته گسست چه امیدی، چه امید؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید دل من میسوزد که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستوها را بشکستند و کبوترها را آه کبوترها را... و چه امید عظیمی به عبث انجامید من در آیینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه، میبینم، میبینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ تو همه هستی من، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری؟ همه چیز تو چه کم داری؟ هیچ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی ، روی تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که_ مهم نیست زیاد_ و تکان دادن سر را که عجب ، عاقبت مرد ، افسوس! کاشکی میدیدم من به خود میگویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز برخواهم گشت تو به من می خندی من صدا میزنم، آی باز کن پنجره را پنجره را میبندی با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها با تو اکنون چه فراموشی هاست چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم من اگر ما نشوم خویشتنم تو اگر ما نشوی خویشتنی از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمیخیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور؟ من چه میگویم آه با تو اکنون چه فراموشی ها با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من من اگر بر خیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند
__