لیست دوستان :: 16
لیست کلوبها :: 6هو 2 خرداد 87 - 22:22 |
بنام حق، بنام حقیقت و بنام خداوند ایثار و انصاف داور بر حق بنام دوست که همه از اوست بنام وجودی که وجودم ز وجود اوست بنام آغاز و بنام پایان بنام ابتدای آغاز و بنام غایت پایان بنام تک صلیب کلیسای عشق بنام یگانه بنام تنهاترین یگانه بنام معبود و بنام یگانه معبود بنام تک نوازنده گیتار هستی بنام خداوند امواج خدای بر و بحر آفریدگار طلوع گرم و غروب سرد بنام خداوند بهار و خزان بهار گلریزان و پاییز برگ ریزان بنام خدای عشاق بنام تنها ماندگار و بنام آخرین پناه بنام خداوند پاکیها بنام زلال بنام نظاره گر زشتیها تاریکیها سیاهیها
عجب صبری خدادارد! اگر من جای اوبودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم. عجب صبری خدادارد! اگر من جای اوبودم که می دیدم یکی عریان ولرزان ، دیگری پوشیده ازصد جامه رنگین زمین وآسمان را واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدادارد! اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم . نخستین نعره مستانه راخاموش آن دم برلب پیمانه می کردم. عجب صبری خدادارد اگر من جای اوبودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیزکرده پاره پاره درکف زاهد نمایان سبحه صددانه می کردم. عجب صبری خدادارد! اگرمن جای اوبودم برای خاطرتنهایی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین راکوه به کوه آواره و دیوانه می کردم .
عجب صبری خدادارد! اگر من جای اوبودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق راپروانه می کردم. عجب صبری خدادارد! اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی زبرق فتنه این علم آدم سوز مردم کش به جز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری دراین دنیای پرافسانه می کردم. عجب صبری خدادارد! اگر من جای او بودم
چرامن جای اوباشم؟ همان بهتر که او خود جای خود بنشسته وتاب وتماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق رادارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی باجاهل فرزانه می کردم؟
--- معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد برای آنکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان تساویهای جبری را نشان میداد با خطی خوانا به روی تختهای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد این تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و انکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود وان سیه چرده که مینالید پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو میشد حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟ یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت: بچهها در جزوههای خویش بنویسید: هنوز بر روی زمین دیر است یک با یک برابر نیست!
|



























