فریبا 11 اسفند 86 - 09:53 |
چشم هایم را که تووی تخت خواب باز می کنم ، او کنار دستم نیست . بوی حادثه می آید . می روم تووی پذیرایی . نوشته های دیشبم روی میز عسلی ولو ست . طوری نگاهش را رد می کند از من که بدانم اتفاقی افتاده . به جای جواب سلام می گوید ؛ - این فریبا کیه ؟ ... اول گیج می زنم . بعد یاد داستان نیمه کاره ی دیشبم می افتم . مثانه ام از شاش دارد می ترکد . نمی دانم باید خوشحال باشم از اینکه داستانم را خوانده یا نه . تووی دستشویی شورتم را پایین نکشیده رهایش می کنم . از طناب دار رها شده ام . یک نفس عمیق تمام سلول هایم را صفا می دهد . صدای ش از تووی هال می آید ؛ - لب هاش مثل کوره بوده نه ؟ ... می آیم تووی آشپزخانه درِ یخچال را بی خودی باز می کنم . - چی می گی عزیزم ؟ ... این یه داستانه ... زیر چاییو چرا روشن نکردی ؟ سیگارش را که آتش می زند فندک را پرت می کند وسط میز . - داستانه ؟ ... هه ... داستان ! ... گوشای منم مخملیه آخه ... هوای سردی مور مور می شود تووی تنم . در یخچال باز مانده . می بندمش . - بله عزیزم ... اتفاقیه که تووی داستان افتاده ... تووی ذهن ... لبهای سردش لای دندان هایش بازی می کند . سیگارش را که هنوز به خاکستر ننشسته هی می تکاند تووی زیر سیگاری . - دیگه بدتر ... اگه آرزو شو نداشتی توو ذهنت اتفاق نمی افتاد ... اتفاق که همینجوری نمی افته ... تو اتفاقش می ندازی ... از حرف " تو اتفاقش می ندازی " خنده ام گرفته . ورق ها را از جلوی دستش جمع می کنم . - خوبه ... همیشه از این چیزا بنویسم که بخونیشون پس ... سوار ماشین که می شوم سرم مثل کوره دارد هورّه می کشد . با این داستان امشب از شام خبری نخواهد بود . دارم فکر می کنم امشب اگر فریبا بیاید باهاش بخوابم یا بکشمش . بهتر است بکشمش . و الا فردا شب هم باید سر بی شام بگذارم زمین ... |











