لیست کلوبها :: 20رضا ، خودم ، مصطفی 25 آبان 87 - 12:00 | ||
| ||
لیست توصیفنامه ها19 دی 86 - 12:51 | |
گفتگو با خدا.......
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت :پس می خواهی بامن گفتگو کنی؟
گفتم:اگر وقت داشته باشید!
خدا لبخند زد....
وقت من ابدی است.
چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد.....
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند.
این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند نه در حال.
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد وچنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم.......
به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درس هایی را از زندگی یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد......
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد ,اما میتوان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد , بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم ,
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند وآن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست که دیگران آنها را ببخشند, بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و
یاد بگیرند که من اینجا هستم.
"همیشه"
|
21 آذر 86 - 08:41 | |
چشم تو همرنگ دریا ؛ دل من تنهای تنها
تو خودت گفتی بیا ؛ با هم میریم اونور دنیا
دل من یه قطره اشکه توی اقیانوس چشمام
دل تو پاره ی آتیش واسه ی این دل تنهام
تو شکار کردی دلم رو گفتی که برام میمیری
اما بعد رفتی و گفتی که دیگه بسه اسیری
گول اون چشماتو خوردم از همه دنیا گذشتم
با وفا قولت کجا رفت چرا من تنها نشستم
آخه تو چرا نداری تو دلت یه ذره احساس
پس چرا دادی به من این همه شاخه گل یاس
من گفتم این همه شعر تا بشی یه ذره عاشق
توی گلخونه ی گلهام همیشه باشی شقایق
عاشقی رو تو ولش کن ؛ دلمو چرا شکستی
من خودم اینو می دونم پیش دیگری نشستی
گفتی بیا عاشق شیم ؛ مثل فرشته ها شیم
اما بعد رفتی و گفتی بهتره از هم جدا شیم
رفتی از پیشم عزیزم دلم رو تنها گذاشتی
منو با یه کوله بارغم و حسرت جا گذاشتی
از وقتی رفتی عزیزم ؛ روز خوشی نداشتم
باورت نمیشه اما ؛ جز غم یاری نداشتم
سر گذاشتم روی زانوم زار و زار گریه کردم
از همه خسته شدم و به خدا هم گله کردم
آخر نامه است و اشکام عزیزم به پات حروم شد
دیگه من دوستت ندارم ؛ صبرمم دیگه تموم شد
|















