لیست دوستان :: 126
لیست کلوبها :: 30eashegh 31 اردیبهشت 87 - 18:11 |
عاشق همه سال مست و رسوا باد دیوانه و شوریده سر شیدا باد با هشیاری غصه هر چیز خوریم چون مست شدیم هر چه بادا باد دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام امروز به خون دل قضا خواهم کرد از بس که برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه اگاه از من تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش ترا ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا مارا سر تازیانه ای بس باشد ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم |
لیست توصیفنامه ها22 دی 86 - 23:56 | |
درود بر شما
دوست عزیز تولدت مبارك، آرزومندم هر روزتان سبز و مالامال آرامش و شادی باشد ...
بدرود |
26 فروردین 86 - 05:23 | |
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... .
روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛ پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود!
آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی!
غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟
غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم!
پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست!
عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!
آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند.
از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!!
منتظر شما هستم(امتیاز فراموش نشه) :
کلوب بچه های باحال اصفهان
http://www.cloob.com/club.php?id=18358 |
8 فروردین 86 - 04:09 | |
خداوندا در این سالی كه در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ؛ لیكن
در آغاز طلوع روشن سالی ؛ كه می آید
كمك كن تا رها سازم ز خود
من كوله بار یك هزار و سیصد و افسوس
هزار و سیصد و اندوه
خدایا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم كن
بفهمان زندگی زیباست
خداوندا ؛ تو راه سبز ایمان را نشانم ده
تو نیكی پیشه ام فرما
كه راه حق صبورانه بپیمایم
و هرگز من نباشم از زیانكاران
رفیقا ؛ مهربانا ؛ عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت ؛ شست و شویم ده
تو پاكم كن ؛ قرارم ده
كریما ؛ دست های گرم و لبخندی عطایم كن
تو ای نزدیك تر از من به من
اینك مرا دریاب پناهم ده
عزیزا ؛ پاسدار حرم هر لحظه ام فرما
تو ذكرت را عطایم كن
كه با یادت دلم آرامش یابد
حبیبا قدردان خوبی ام فرما
تو گرداننده دل ها و چشمانم
تو ای تدبیر بر هر روز و هر شام
تو چرا خاننده احوال این دنیا
بگردان حال من را سوی آن حالی كه می دانی
تو آرامش عطایم كن
تو ای آموزگار پاك خوبی ها
تو را مهرورزی را نشانم ده
بگیر این دست تنهای مرا در دست پر مهرت
طبیبا ؛ ای كه نامت مرهم دردم
شفایی مرحمت فرما
تو را می خوانمت اینك
اجابت كن مرا ای منتهای راه رهجویان
تو بر مینای این هستی
رضا بودن عطایم كن
كه من همراه هر سختی
بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را
خدایا مزه پاك عطش را بر لبان تشنه ام بنشان
بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی
مرا مست می جام حضورت كن
برای محو تاریكی بسوزان جهل من را
شعله ام گردان
مرا در این سینه سودا وین سرمای پر سوز و سكوت
سایه های سرد یاری كن
و با تدبیر پر مهرت
سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی
هدیه ام فرما
خداوندا
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و شش لبخند زیبا را .
..........................
شاید وقتی دیگر
برق باش که بدرخشی و بسوزانی ،نه شمع که بر فــــروزی و خود را بکاهی |























