لیست دوستان :: 15
لیست کلوبها :: 9فلسفه ی دوستی ما 29 مرداد 87 - 12:58 |
فلسفه ی دوستی ما من نمی دانم فلسفه ی دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست؟ شاید ... ! ما انسان ها با هم دوست می شویم تا طرف مقابل مان را شاد کنیم و خودمان هم نشاط را مزمزه کنیم. دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد. ما... من نمی دانم فلسفه ی دوستی تو و من چیست؟ من مدام باید فقط به نبودنت فکر کنم مزه ی تنهایی گرفته تمام وجودم را! دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد! من هر روزم را با تکرار جملات تاکیدی ومثبت شروع می کنم. یک احساس خوبی در رگ هایم ول ول میخورد با این کار. اما... فقط کافی ست به خلا نبودنت فکر کنم. دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست. ... لطفا فلسفه ی دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن؟ لطفا! تو چجوری می توانی بدون من زندگی کنی؟ توئی که سه قرن پیش می گفتی "دوستت دارم". تویی که با مهربانی هایت به من خاطرنشان می کردی که برایت ارزش دارم. حالا فلسفه ی این تنهایی و دلتنگی ... چیست؟ این فقدان خواسته یا ناخواسته ات را ترجمه کن برایم ، شاید خمودگی دست از سرم بردارد. من این شهر شلوغ غرب زده را نمی خواهم. این پله های روزافزون پیشرفت را دوست ندارم. دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم! این بیگانگی بزرگترین فاجعه ی زندگی من است (البته بعد از فاجعه ی کوچ کردن تو!) کاشکی دیر نشود. کاشکی جنون دست از نوشته های من بردارد، کاشکی! دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده، عزیز روزهای زندگی! دلم برایت تنگ شده دوست عزیزی که به من تکرار جمله ی دوستت دارم را آموختی چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه؟! می بینی؟ سطر به سطر نوشته هایم لهجه دلتنگی شدید ، به خود گرفته اند؟! راستی! این نوشته ها را هنئز هم می خوانی؟ اگر پاسخت آری ست کاری کن که فلسفه دوستی، زیباترین فلسفه ی زندگی مان شود!!
پرستو عوض زاده |
لیست توصیفنامه ها26 مرداد 87 - 18:27 | |
بخاطر بسپار، زندگی از عوامل بزرگ ساخته نشده، بلکه اتفاقات کوچک است که زندگی را می سازد. یک جرعه چای، در صبح زود... همین را عالی و کامل انجام بده، چنانکه گوئی آخرین فنجان چائی است که در تمام زندگی خواهی نوشید. عصارهء هر لحظه از زندگانی بگیر... از آن استفاده کن. |
1 مرداد 87 - 13:31 | |
آه باران، باران...کدامین دلتنگی عاقبت بغضت را شکست؟...
دلمان کنار اشکهایت نشسته کنار این قاب فلزی پنجره که گریستنت را قاب کرده بر دیوار اتاق...
چشمان خیس و درشتت چونان کودکی حق به جانب از اعماق آسمان نگاه می کند...
حق داری باران...چه ساده دلت را می شکنند...
باران، بلندبگو...آسمان فرداها ابریست؟...آسمان بودنمان بارانیست؟...
آه باران...
با تو سخن می گویم...ویرانم کن...که هوایت بوی ویرانی می دهد و زمینت بی تابی می کند...
ببار باران بر سر و صورتمان، ببار و ببر این سیاهی های صد رنگ روزگار را...
وای باران باران...بر طاقچه که می کوبی دلم آتش می گیرد...
این خودسوزی از کدامین مصیبت است؟عشق است؟دلتنگیست؟
در هر قطره ات ستاره ای می درخشد...وای باران...چه ستارگانی را بر زمین می کوبی...و هر ستاره میل خودکشی دارد...
باران...نشانی کدامین راه را گم کرده ایم؟...
آه باران...از مقصد تو می پرسم، از کدامین سرزمین می آیی که اینچنین ترا دل نازک بار آورده اند؟...
که ترا اینچنین به گریه انداخته اند...
ما سالهاست بر همین خاک نفس می کشیم و اشک هایمان گاه گاهی قطره قطره...نم نم...می بارد...
با این همه درد...با این همه تنهایی...
باران... کدامین حادثه ترا به اینچنین گریه ای وا می دارد...این چنین رگباری...؟...وای باران، باران...
با کدامین حس تنهایی به سخن نشسته ای...
بالهای پروازت بر سر و رویمان کشیده می شود...و ما هنوز سخت ترین زنجیر ها و حلقه ها پای بندمان است...
|
27 تیر 87 - 19:16 | |
آسمان میخواند. اگر از دوری دلها ثانیه ها دلگیرند . اگر از آبی احساس قلبها میمیرند . من هنوز در پس دیوار گلی پی لبخندت ..... منتظر می مانم ....... |



























