لیست کلوبها :: 13مجازات دانایی......... 2 مرداد 87 - 11:06 |
وطنش را دوست می داشت. آب و خاکش را هم. اما افسوس که در آن خاک ، گیاه دانایی نمی رویید و افسوس که آن آب عطش دانستن را برطرف نمی کرد. رفت تا از زیر سنگ و از پشت کوه، چیزی بیابد. اکسیری شاید. اکسیری تا بر این خاک بپاشد و بر آن آب بریزد.
وقتی که دانست وطنی ندارد. چه دردناک بود آن زمان که فهمید وطن آدمی، خاکی نیست که در آن به دنیا آمده است و زمینی نیست که خانه اش را بر آن بنا کرده است. اما او وطنی نداشت و بی وطنی ، مجازاتش بود. در جستجوی آبادی و در جستجوی دانایی است. و او مستوجب بی وطنی بود زیرا وطنش را آباد می خواست و مردمانش را دانا.
بی هم وطنی اما سخت تر. و بی هم وطنی اش را می گرید. او در به در هفت آسمان و هفت دریا و هفت اقلیم است. دعایش را مستجاب نمی کنند. |
لیست توصیفنامه ها31 خرداد 87 - 10:57 | |
خورشید را ببین و بیاموز که عشق یعنی با سخاوت بخشیدن ....
در آسمان دل دوست همیشه با مهر نور افشاندن و از شوق فردا غروب را رها کردن . عشق به جای اینکه تو را از حرکت باز دارد مرکب راهوارش را تقدیم دل منتظرت می کند تا آنچه را که در رویاها می بینی درواقعیت در کنار خود بنشانی . در دشوارترین زمانی که قلب تو می شناسد ، ترنم مهر آمیز عشق شاه کلید درهای بسته را تقدیمت می کند .....
هر که را دوست داری ، هر چه را می پسندی در لوای حمایتش می گیرد عشق دلیل آمدن و انتهای کمال است از یاد بردن همه ترس ها ، به خاطر نیاوردن کدورت ها و سبزی هر نهالی را به حسد ننگریستن همه ریشه در نورانیت عشق دارد . اگر تو قوی باشی و از هر چه می هراسی و آنچه قلبت را می لرزاند کلامی شکوه نکنی ....عشق را برگزینی و دل به او بسپاری ، دست در دست تو می تواند دنیا را برایت شاهراهی کند . هر چه به سوی عشق بیشتر بشتابی بیشتر یاد خواهی گرفت ، به خاطرش عفو می کنی ، می گذری و می مانی ....
وقتی سکوت می کنی و خود را به پاکی کودکی درونت بسپاری عشق حرف دل تو می شود و بس ....
بدون عشق حتی ابرها نیز برایت نخواهند گریست و گره های زندگی به دست دوستی پر مهر ، برایت گشوده نخواهد شد ...
کسی باش که می داند عشق ، بالی برای پرواز به سوی تجلی آرزوها و پل عبور به سوی سرزمین دلهای مشتاق است .....
عاشق باش و اوج گرفتن خود را ببین
مهر بورز و عشق خود را عیان کن
زمانی که می خواهی بسیار بزرگ باشی ،
بیاد بیاور که نخست باید
چون خورشید عاشق باشی .....
|
18 خرداد 87 - 15:17 | |
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند . مرد جوان ، در کمال افتخار ، با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : " اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست ! " مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد؟ مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت : " تو حتماً شوخی می کنی . . . قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. " پیرمرد گفت :"درست است ، قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند ، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام ، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟" مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد ، دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود. زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود |
8 خرداد 87 - 02:19 | |
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". |















