__
لیست دوستان :: 12
لیست کلوبها :: 10
  • نام کلوب :آرسنال
    نام انگلیسی : fc_arsenal
    تاسیس : 24 دی 1383
    1065 عضو ، 348 بحث ، 32 آلبوم ، 2 مقاله ، 2 لینک ، 6 نظرسنجی

    آرسنال

  • نام کلوب :پرسپولیس
    نام انگلیسی : persepolis
    تاسیس : 8 دی 1383
    23292 عضو ، 3861 بحث ، 59 آلبوم ، 18 مقاله ، 21 لینک ، 42 نظرسنجی

    پرسپولیس

  • نام کلوب :تیری آنری
    نام انگلیسی : tthenry
    تاسیس : 2 اردیبهشت 1384
    315 عضو ، 51 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک

    تیری آنری

  • نام کلوب :نماز
    نام انگلیسی : prayer
    تاسیس : 6 اردیبهشت 1384
    16776 عضو ، 67 بحث ، 9 آلبوم ، 49 مقاله ، 5 لینک ، 1 نظرسنجی

    نماز

  • نام کلوب :قران سفره ی اسمانی برا
    نام انگلیسی : qoranasemani
    تاسیس : 3 مهر 1386
    2241 عضو ، 182 بحث ، 34 مقاله ، 14 لینک ، 1 نظرسنجی

    قران سفره ی اسمانی برای زمینیان

  • نام کلوب :منتظران ظهور
    نام انگلیسی : pejman2007
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    5695 عضو ، 897 بحث ، 24 آلبوم ، 47 مقاله ، 5 لینک ، 5 نظرسنجی

    منتظران ظهور

الهی....
3 مرداد 85 - 03:37


 

- الهی ، تو پاک آفریدی ما آلوده کردیم


 - الهی ، راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر


 - الهی ، شکرت که فهمیدم که نفهمیدم 


 - الهی ، به سوی تو آمدم به حق خودت مرا بر مگردان 


 - الهی ، اگر بخواهم شرم سارم و اگر نخواهم گرفتار


 - الهی ، ظاهر که اینقدر زیباست باطن چگونه است


- الهی ، انگشتری سلیمانی ام داده ای ، انگشت سلیمانی ام ده 


 - الهی ، اگر ستارالعیوب نبودی از رسوایی چه می کردیم 


 - الهی ، ...


                                                              برگرفته از الهی نامه علامه   


                                                               استاد حسن زاده عاملی    

لیست توصیفنامه ها
10 اردیبهشت 87 - 13:30
روز خلیج فارس بر همه مبارك...اینم شعری كه هفته ی پیش برای ایران و خلیج فارس و ایرانی های عزیز گفتم ................................... پاك ترینْ خاك ( فارس ترین خلیج ) ........................................ درْ می گذرمْ ازْ تو...در می گذرم ازْ من...در می گذرم ازْ خود...در می گذرم ازْ روح...منْ سبزم...منْ درختم...ولی آتشْ به میانْ آمد...بسوزاندْ اینْ من...ویران كردْ فاصله ی خاك و درخت...خاكسترْ كردْ سبز شدن هایت ، ای برگهای من...ازْ خاك تا خارك...ازْ كوی سرشتْ تا گیلان بهشت...ازْ گرمی زاهدان تا سردی های همدان...همه راه بهشت...همه ساز بهشت...درْ پاك ترین خاك بهشت ، همه بوی تو و اینْ خاك و شهید پیچیده...لاله ها برخاسته و دلداده خاك...شقایق های كثیر و ره بی پایان تو... در فارس ترینْ خلیج ، آبی تویی...من ، آب و تو آبی تر...من ،‌ ساحل و تو دریایی...درْ خاك رهت هرْ دلْ می رود به سویت... آبت همه نعمت...اسمت همه شكر...نامت شده برْ نقشه ی دنیا جاوید...ازْ آسمان خزرت تا كه ته شیرازت...ازْ تهران تا بندر عبّاست ، همه شاعرها ، همه عارف ها دادی به دنیاها...ازْ بدو جاوید نامتْ‌ ایْ ایران ، مردمانت همه بودند ، پاك وشریف... و اینْ پاك ترینْ خاكْ تویی ،‌ ایْ ایران...اینْ خاك بهشتْ ما را به تو می رساندْ ایرانم...خلیجت همیشه بوده به فارس و بازْ می ماند...و كسی نتواند بدهد نام دگر...چونْ تو نام منی و هزارانْ من...چون تو جان منی و هزارانمْ من...چون تو خاك وطن، بوی عطر بدنم...چون تو فارس ترینْ خلیج هرْ ایرانی...چون تو كشور پهلوان ، پوریا و نامدارانی...چون تو،‌منزل اماممان رضا(ع) ،‌خراسانی...چونْ زنجیر كوهانتْ البرز...چون دو قطب عظیم ،‌ شود الوند و دماوندت...تو ایرانی...تو ایران منی... نتوانی بگیری وجبی را ازْ ما ،‌ ایْ دست پلید...اینْ منْ هستم ، اینْ خواهر و برادرانم هستند...اینْ ایرانْ‌ است...اینْ فارس ترینْ خلیج اینْ دنیا است...اینْ خلیج فارس و آبی رفیق آبی هاست...اینْ نامی است كه مادرم گذاشته برْ من...جزْ نام خودم ،‌ نام تو و هزارانْ تكه ی خاكتْ برْ من...اینْ‌ نام تو را با خدا همراه است...ایران ، آبی ام؛؛؛
8 اردیبهشت 87 - 16:40
.....................لحظه ی شادی ها (می شد).................... لحظه ی شادی ها محدود شدند...و دردهامان پُر ازْ حدّ بی مرز نگفتن هاست...و درد دلهامان پُر ازْ حرف و كلام كو؟؟؟و دلم بازْ پُرْ ازْ‌ اینْ غربت هاست...و غصّه ها پُرْ ازْ‌ اینْ‌ های و هوی مدید...هرْ بی تپشی دستم را خوانده...هرْ خاری دستم را بوسیده ...و هرْ آیینه ای درْ فطرت غمناكمْ شكسته...لحظه هایم همه بی حرف...دستم اگر خار برفته به دنبال گل نبود...قلبم اگر بازْ شكسته كارم هوس نبود...پایم اگرْ بریده ازْ خستگی جادّه نبود...راهم اگر ناهموار شده ازْ بی همّتی ام نبود..امّا بازْ دستم پُر زخم شده ، تو خاری...قلبم شكسته ، تو سنگی...پایم بریده ، تو بیراهه ای...همّت داشته ام ، تو نومید گشته ای...كاش می شد...كاش می شدْ همیشه درونْ بودیم...می رفتیم به عمق دوست داشتن و می خواندیم خدا را به عشق...می گفتیم تك تك ذرّاتش شكر... تو منی...تو شیطانی ، تو نفس پلید هرْ انسانی...تو قلب كه نه ، زخم دلی...تو عشق كه نه ، یك هوسی...قطره قطره ایمْ اگر كه ابرْ شدیم...دریا بودیم و دیگر بخار شدیم...منْ خاك خشكیده ی بی بارانم...كه درختانْ همه منتظر آب و من اند...ای چه زشت... ایْ چه زشتْ لگد سایه ها زیر آفتابت...ای چه زشتْ غلدری ابرهایت...ای چه زشتْ گرمای مفرط خورشیدت...ای چه زشتْ آسمان پُرْ سیاهت...ای چه زشتْ بهار بی بارانت...و ای چه زشتْ ناشكری تو برْ اینْ نعمات خدا...ای چه زشت...من دعای بارانْ‌ نخوانده ام ،‌ ولی منْ‌ خاكم...داد می زنمْ كو باران؟؟؟باد گوید : ای ببارد باران!!!كو بهاری كه پُرْ ازْ سبزی بود...آمده انگارْ تابستانْ به زور...و گرما ازْ سر دیوار همه خانه ها رفته انگارْ بالا...و دزیده خنكی را، رطوبت را...و تو دزدیدی دلم را ، خدایم را...و هدیه می دهی گناهی را به من...ولیكنْ منْ نخواهم تو...و نگویم چه درد...و نگفتم حتی كلامی ازْ دردم...و نخواندمْ سرود رهایی ازْ درد...كاشْ تنها درون بودم ازْ خود گذر می كردم...كاش آسمان بودم و آبی به تن می كردم...كاش پاك بودم و اسمم بودْ رفیق آبی؛؛؛ ..............اینم شعر دیشبم.............................
13 اسفند 86 - 16:20
.................دوست ، كه بود؟؟؟ (سرو درخشان)............... عشق ، یعنی ، یك نفر، داد خدا را هدیه ، به یك ، لایك...عشق ، یعنی ، یك نظر، دیدن دوست...چه در، نماز، چه در، دعا و در، دل سپیده روی...دوباره باز، حضورمان ، پُر، از، خداست...كه می دهد ، دست ، به ، این ، نیاز...و در، این ، دلتـنگی های ما ، باز، می توان ،‌ تـنها گفت : به یاد سرنوشت!!!حضور كودكانه ی خودم ، در، این ، سنین ، آبی آسمانی را، دوباره دیدن است...و خدا را، در، آغوش ،‌ كشیدن است...و قرآن ،‌ براستی كه ،‌ دستْْ خط خداست...و چه ، زیـباست ، براستی ها و درستی هایش...و انگار، سبزی تن من ،‌ تنها برگی است كه ، فتاده از، شاخه ی عشق...و خدا می داند ، كه ، هر، برگ زرد ، روزگـاری عاشق سبز( خـدا ) بود...و بـاز، رنگـش را به عشق ،‌ تقـدیم كرده...كه عشق ، كه خـداست...و عشق ، سبزی بهاره ی ماست...و عشق ، بوی رطوبت تـنهایی هاست...و افق دوست ، كجاست؟؟؟تا طلوع یادگاری ها ، چقدر ، است ، زمان معرفت؟؟؟در، پیرترین ، درخت كهنْ گناه ما ریشه ی ادراك سیاهی هامان ، چه تـنومند...و امّا هست ، بذر ثوابی كه می زند ، روزی ،‌ سر، از، خاك دلم ، بیرون...و امّا كو بسیارها؟؟؟كو پاكی ها؟؟؟كو مرز حجاب عشق؟؟؟ و من ،‌ از، خود می پرسم : به راستی دوست ، كه بود؟؟؟سرو درخشان دلم (وجدان) ، پُر، از، بی برگی هاست...ولیكن ، بیدار و شوق دیدار بهار(توبه) را دارد...دوست ، یعنی ، تـنها ، اعتكاف عشق ، را دیدن...روزه ی نور، را بُردن...نماز راست ها گفتن...توبه ی شب ،‌ صبحْ كردن...دعای خاك ، بودن ، كردن...زندگی را ،‌ در، كنار نورها ، كور ، كردن... و عشق را ، دوباره ، معنا كردن...و خدا را ، در، دل هویدا ساختن...و جرعه ای از، آب عفت ، بلعیدن...و صداقت را ، بارها گفتن؛؛؛
__