__
لیست دوستان :: 9
لیست کلوبها :: 14
  • نام کلوب :متولدین 1364
    نام انگلیسی : 1364
    تاسیس : 22 دی 1383
    4534 عضو ، 96 بحث ،

    متولدین 1364

  • نام کلوب :دوستانه
    نام انگلیسی : doostaneh
    تاسیس : 10 شهریور 1385
    17282 عضو ، 12 بحث ، 24 آلبوم ، 58 مقاله ، 20 لینک ، 5 نظرسنجی

    دوستانه

  • نام کلوب :دلتنگیها
    نام انگلیسی : myheart
    تاسیس : 6 مرداد 1385
    185 عضو ، 27 بحث ، 4 آلبوم

    دلتنگیها

  • نام کلوب :دلم بد جوری گرفته
    نام انگلیسی : delamkerefteh
    تاسیس : 9 اردیبهشت 1384
    2668 عضو ، 212 بحث ، 11 آلبوم ، 16 مقاله ، 3 لینک ، 1 نظرسنجی

    دلم بد جوری گرفته

  • نام کلوب :جرم من عاشقیه
    نام انگلیسی : jorme_man_asheghi
    تاسیس : 16 اردیبهشت 1384
    2102 عضو ، 35 بحث ، 3 آلبوم ، 3 مقاله ، 6 لینک ، 1 نظرسنجی

    جرم من عاشقیه

  • نام کلوب :اشكای یخیمو پاك كن
    نام انگلیسی : ashkhay_yakhimo_pakkon
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    1992 عضو ، 268 بحث ، 20 آلبوم ، 7 مقاله ، 5 لینک

    اشكای یخیمو پاك كن

قلب من
29 خرداد 87 - 19:29

 

می بینی..

تو چه آرام می گذری از کنار تنهاییم

نیم نگاهی ولبخندی

به نشانه دوستی..

یا رسم وعادت دیرین..

برای تسکین قلب من است یا افکار خودت؟

نمی دانم!

هر چه هست

قلب مرا به آتش می کشاند..

چشمانم را بارانی میکند...

و مرا به سکوت میکشاند.

همین . . . . .

  • ارسال نظر (0)
لیست توصیفنامه ها
10 شهریور 87 - 11:43
از نوشته های خودم .... دیوانگی چیست؟ ، عاشقی در پس عقل..ولی من دیوانه ای را دیدم که عاشق عروسک چوبی بود..و عاشقی که به یادگاری درخت کهنه دیوانه وار مینگریست
14 دی 86 - 23:46
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه من دیگه بسه برام تحمل این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم وقتی فایده ای نداره ، غصه خوردن واسه چی واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم واسه اتیش همه یه هیزم اماده شم یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم وایسا دنیا ، وایسا دنیا من می خوام پیاده شم همه حرف خوب می زنند اما کی خوبه این وسط بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین اره دنیا ما نخواستیم دل با خودت نبین این همه چرخیدی و چرخوندی اخرش چی شد اون بلیت شانس داره بگو قسمت کی شد همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست
12 مهر 86 - 12:42
گل سرخی برای محبوبم " جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت. ". بنابراین راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اماچیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرابه شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!" تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد به من بگو که را دوست می داری و من به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟
__