استجابت دعای زوج جوان
زن و شوهری بعد از
سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با
هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به
نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در
جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده
و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر
رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان
رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی
فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت
و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب
فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید،
ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش
دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت
می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم
گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل
اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به
صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده
بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا
صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید
که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط
اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!
تعریف مشاغل مختلف
سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید.
مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.
روزنامه نگار: کسی است که P از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و P بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.
ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد که آنجا نیست.
هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.
فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.
جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.
برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند.
INTERVIEW WITH GOD
گفتگو با خدا
I dreamed , I had an interview with god.
خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
God asked?
خدا گفت :
So you would like to interview me !
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
I said ,If you have the time.
گفتم اگر وقت داشته باشید.
God smiled ,
خدا لبخند زد.
My time is eternity.
وقت من ابدی است.
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
What surprises you most about human kind ?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
God answered :
خدا پاسخ داد:
That they get bored with child hood .
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،
They rush to grow up and then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
long to be children again .
حسرت دوران کودکی را می خورند.
That they lose their health to make money .
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،
and then ,
و بعد
lose their money to restore their health .
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
That by thinking anxiously about the future,
اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present ,
، زمان حال را فراموش می کنند.
such that they live in nether the present ,
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ،
And not the future .
نه در آینده
That they live as if they will never die ,
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد.
and die as if they had never lived .
وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.
God's hand took mine and
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
we were silent for a while .
و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
And then I asked :
بعد پرسیدم
As the creator of people ,
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn?
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
God replied , with a smile ,
خداوند با لبخند پاسخ داد :
To learn they can not make any one love them .
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد
but they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد.
T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the
most,
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
but is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل
کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
, and it takes many years to heal them.
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
To learn to forgive by practicing for giveness .
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
T o learn that there are persons who love them
dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
T o learn that two people can look at the same
thing,
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it differently.
اما آن را متفاوت ببینند.
To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
And to learn that I am here
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
ALWAYS
همیشه
بهترین قلب دنیا
روزی مردجوانی وسط شهری
ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه
دارد.جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن
وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است
که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و وبا صدایی بلندتر به
تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت: اما قلب
تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند
. قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او
برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای
خالی را پرنکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد .
دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود
.مردم با نگاهی خیره به اومی نگریستند وبا خود فکر می کردند که این پیرمرد
چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مردجوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و
خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو
تنها مشتی زخم و خراش وبریدگی است . پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به
نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرزخمی
نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا
کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است
که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو عین هم نبوده اند.
گوشه
هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق
میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام
اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق
هستند گرچه دردآورند، اما یادآورعشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها
هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش
بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ
سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد
رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به
پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر
و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه
کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیبا تر بود .
چرا هیچ وقت نباید داخل دستشویی با موبایل صحبت کرد؟!
من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه؟
من
اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به
حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت
آوری دادم؛
- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟
آره
سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ
احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب
می ده!!! ول کن هم نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!..
نتیجه اخلاقی:خودتون بگید بهتره
خاطرات یك دانشجوی دم بخت!!!
دوشنبه اول
مهر:امروز روز اولی است كه من دانشجو شده ام. شماره ی كلاس را از روی برد
پیدا كردم. توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یك پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم
«كلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!)و دوباره در
مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمی شود و خندید.
با
اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون
پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كند و بیاید
خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد!
دو
هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور
به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من
خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته،
شما تا حالا كجا بودید؟" یكی از پسرهای كلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.»
من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون
شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد طعنه نزند!
چهارشنبه:امروز
صبح قبل از اینكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس
گرفتم او هم از من پرسید كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را
ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری كند، اما رویش نشد. اگر چه
خواستگاری هم می كرد، من قبول نمی كردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این
است كه تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!
جمعه:امروز من خانه
تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت: خانم میشه
مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و كارش پرسیدم
و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ كرد و گفت نه و
تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول
من برای ازدواج این است كه شوهرم خجالتی نباشد!
سه هفته بعد
شنبه:امروز سرم درد می كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی
مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه كه به
مغازه اش بروم می گویم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتكلیفی
دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم گیر نباشد!
سه
شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نباید به فكر ازدواج
باشم. گفت كه می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد
ازدواج كند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم
داشت امتحانم می*كرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم به من
اعتماد داشته باشد!
چهارشنبه:امروز یكی از پسرهای سال بالایی كه
دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشیدمش. به نظرم
می*خواست از من خواستگاری كند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی
برایش می*شوم؛ اما من قبول نمی*كنم. شرط اول من برای ازدواج این است كه
شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند!
جمعه: امروز تمام مدت
خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته
بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی دهم. شرط اول من
برای ازدواج این است كه شوهرم مسئولیت پذیر باشد!
دوشنبه:امروز
از اصغرآقا بقال 2 تا كیك و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید
چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش كه تو هم رفت فهمیدم كه غیرتی است.
حالا مطمئنم كه او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج
این است كه شوهرم غیرتی نباشد، چون این كارها قدیمی شده!
پنچ
شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن
را قطع كردم. با او هم ازدواج نمی كنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این
است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند!
دوشنبه: امروز روز بدی بود.
همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش كرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم
كردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی كنم. شرط اول من
برای ازدواج این است كه شوهرم وفادار باشد!
شنبه: امروز یك پسر
بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال كردم خواهرزاده اش است، اما
بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب
شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زن
دیگری نداشته باشد!
یكشنبه: امروز همان پسری كه روز اول دیدمش
اومد طرفم. می دانستم كه دیر یا زود از من خواستگاری می كند. كمی كه من و
من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری كنم و اجازه بگیرم
كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج این است
كه شوهرم چشم پاك باشد!
ترم آخر : امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیك بشوم.
نتیجه اخلاقی:بشین سر جات بابا کسی از تو خواستگاری نمیکنه یا همون صد نا بده آش به همین خیال باش...........!!!
مردی با چهار همسر
روزگاری پادشاه
ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و
او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی
میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود
را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم
داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به
زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و
صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا
آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و
نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست
نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او
توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ
همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست
داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو
بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه
غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته
ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه
نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک
جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت
نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط
میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود
که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل میآوردم من در حق تو قصور کردم ...
در
حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم
:همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی
آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر
اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ
فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را
همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
از هر دست بدی از همون دست می گیری!!!!!!!
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک
در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام
داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه
ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن
جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر
بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن
فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن
مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در
خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
نتیجه اخلاقی:از هر دستی که بدی از همون دست میگیری یا همین ضرب المثل خودمون تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز
مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
دیروز
فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در
مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت
مىکنیم.؟
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت
مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت
آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام
کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد
مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: ؟این فرد چه کسى
بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!؟
کارمندان
در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت
نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى
درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود
را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
تنها یک نفر
وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما.
شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى
هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار
باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما
وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان
تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر
مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و
باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان
را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از
دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا
مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او
باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.؟
تفاوت زن و مرد!!
سبیل:
بعضی از مردان مانند هركول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد كه با سبیل زیبا بنظر برسد.
اسامی مستعار:
اگر
سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل
و رویا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند،
همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
پرداخت صورتحساب میز:
وقتی
صورتحساب را می آورند، با اینكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و
مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را
دریافت میكنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.
پول:
یك
مرد 2000 هزار تومان برای یك جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یك زن
1000 تومان برای یك جنس 2000 تومانی كه نیازی به آن ندارد می پردازد.
بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی كه یك مرد بعد از آن بگوید، شروع یك بگو مگوی دیگر خواهد بود
آینده:
یـك زن تــا زمانیكه ازدواج نكرده نگران آینده است. یك مرد تا زمانیـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.
موفقیت:
یــك مرد موفق كسی است كه بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میكند درآمد داشته باشد. یك زن موفق كسی است كه بتواند چنین مردی را پیدا كند.
ازدواج:
یك
زن به امید اینكه شوهرش تغییر كند با او ازدواج میكند،ولی تغییر نمیكند.
یك مــرد به این امید با همسرش ازدواجمیكند كه تغییر نكند، ولی تغییر
میكند.
روابط:
اول از همه، یك مرد یك رابطه را یك رابطه بحساب
نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را
برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می
سراید. سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندكی مشكلاتش
بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یك پنجشنبه، تلفن میزند و
میگوید: "فقط میخواستم بدونی كه زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت،
ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون
باقی مونده." نام این كار تماس تلفنی "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد
مردان حداقل یك بار آنرا انجام میدهند. برخی كلاسهای مشاوره ای مخصوص
مردان برای رها شدن از این نیاز تشكیل میشود كه معمولا تاثیری در بر
ندارند.
بلوغ:
زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب
دختران 17 ساله میتوانند مانند یك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17
ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین
دلیل است كه اكثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میكنند.
فیلم كمدی:
فرض
كنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می
شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میكنند، و حتی ممكن
است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و
شكایت منتظر تمام شدنش میشوند.
دست خط:
مردها زیاد به دكوراسیون
دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده میكنند.
زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ی" ها و "ن" ها قوس
زیبایی میدهند. خواندن متنی كه توسط یك زن نوشته شده، رنجی شاهانه است.
حتی وقتی می خواهد تركتان كند، در انتهای یادداشت یك شكلك در انتها آن
میكشد.
حمام:
یك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد -
مسواك، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یك قالب صابون و یك حوله. در
حمام متعلق به یك زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یك مرد
قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی كند.
خواروبار:
یك
زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به
فروشگاه میرود. یك مرد آنقدر صبر میكند تا محتویات یخچال ته بكشد و سیب
زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را كه خوب بنظر
برسر می خرد.
بیرون رفتن:
وقتی مردی میگوید كه برای بیرون رفتن
حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید كه برای بیرون
رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میكنند.
آینه:
مردها
خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چك میكنند. زنان بامزه اند،
آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میكنند -- آینه، قاشق، پنجره
های فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقای زلفیان...
تلفن:
مردان
تلفن را به عنوان یك وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای كوتاه و ضروری به
دیگران در نظر میگیرند. یك زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم
باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه
ساعت دیگر با هم شروع به صحبت كنند.
آدرس یابی:
وقتی یك زن در
حال رانندگی احساس میكند كه راه را گم كرده، كنار یك فروشگاه توقف كرده و
از كسی كه وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف
میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور
خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فكر كنم یه راه بهتر پیدا
كردم،" و "میدونم كه باید همین نزدیكی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو
میشناسم."
پذیرش اشتباه:
زنان بعضی اوقات قبول میكنند كه اشتباه كردند. آخرین مردی كه اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.
فرزند:
یك
زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دكتر، مسابقات فوتبال،
دوستان نزدیك و صمیمی، قرارهای رمانتیك، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها
و رویاها. یك مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد كم سن و سال
هم در خانه زندگی میكنند.
لباس شیك پوشیدن:
یك زن برای رفتن به
خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی
لباس شیك می پوشد. یك مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس
رسمی برتن میكند.
شستن لباسها:
زنان هر چند روز یك بار
لباسهایشان را میشویند. مردها تك تك لباس های موجود در كمد، حتی روپوش و
اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیكه لباس تمیزی باقی
نماند، یك لباس كثیف بر تن نموده و كوه ایجاد شده از لباسهای چرك خود را
با آژانس به خشك شویی منتقل میكنند.
عروسی:
هنگام یاد كردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میكنند، مردان درباره "میهمانی های دوران مجردی."
اسباب بازی:
دختران
كوچك عاشق عروسك بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان
را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فكر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا
رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند.
نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و كوچك،
تلفنهای اتومبیل، مخلوط كن و آب میوه گیری، اكولایزرهای گرافیكی، آدم آهنی
های كنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و
حداقل برای كار كردن به شش باتری نیاز داشته باشد.
گل و گیاه:
یك
زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب
میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد.
كسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است.
تله موش
موش ازشكاف دیوار سرك
كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر
رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن
بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .
موش
با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به
هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه
یك تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان
داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب
خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من
ندارد .»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت :
«آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می
دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو
خواهد بود .»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ
گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا
حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده
ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در
نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه
دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود
، ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ،
موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه
زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا
بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ،
وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند
روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن
همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن
تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما
هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت
و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور
شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها
می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ،
در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود
در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین
، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان
دور و نزدیك تدارك ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد !
11 پیشگویی 2008 به روایت پیشگوی كانادایی

روزنامه آمریكایی دیلی
نیوز با انتشار پیشگویی های یك زن معروف اهل تورنتو كانادا، «2008» را سال
حمله آمریكا به ایران توصیف كرده است.
خانم نیكی (Nikki) در مصاحبه با روزنامه دیلی نیوز اظهار داشت: 2008، سالی سرشار از بلا و مصیبت خواهد بود.
فهرست پیشگویی های وی برای سال جاری میلادی به شرح زیر است:
1 – آمریكا به ایران حمله می كند.
2 - دو هواپیما در فرودگاه "كندی" به هم برخورد می كنند و یك فاجعه فضایی دیگر نیز رخ می دهد.
3 – عملیاتی تروریستی در جریان بازی های المپیك پكن به وقوع می پیوندد.
4 - توفانی میامی آمریكا را در می نوردد.
5 - "جان ادواردز" در پی استعفای "هیلاری كلینتون" از نامزدی ریاست جمهوری آمریكا به دلیل مشكلات جسمانی، به كاخ سفید راه می یابد.
6 - پرنس ویلیام یا پرنس هری از خاندان سلطنتی انگلیس ربوده می شوند.
7 - "جورج كلونی" هنرپیشه هالیوود در این سال ازدواج كرده و بچه دار می شود.
8 - "پنه لوپه كروز" بازیگر مشهور اسپانیایی تبار به فعالیت های سیاسی در اسپانیا روی می آورد.
9 - "شون پن" بازیگر مشهور سینما در جریان سفر به خاورمیانه زخمی می شود.
10 - درمانی نو برای ناشنوایی كشف می شود.
11 - جنین انسان شبیه سازی می شود.
این پیشگو ادامه داد: گرچه امسال مملو از بلایا و فجایع خواهد بود، اما سال 2009 به سوی آرامش بیشتری سوق می یابد.
به
نوشته روزنامه دیلی نیوز، پیشگویی های این زن به نظر عجیب می رسد اما باید
این نكته را در نظر گرفت كه وی در آوریل سال 2001 نیز برخورد دو هواپیما
به مركز تجارت جهانی (واقعه 11 سپتامبر) و مرگ استیو ایروین شكارچی تمساح
و یكی از چهره های سرشناس استرالیایی را درست پیش بینی كرده بود.
این
در حالی است كه برخی پیش گویی های وی برای سال 2007 درست از آب در نیامد
كه از آن جمله می توان به مرگ فیدل كاسترو رهبر كوبا، حمله آمریكا به كوبا
و وقوع انفجار در مركز راكفلر نیویورك اشاره كرد.
نتیجه اخلاقی از نظر مدیر سایت:من که باورم نشد شمارو نمیدونم....
خود كشی
یه نگاهی بندازم...وای خدا جون چه بلنده هفت طبقه... ای بابا تو هم كه اون پایین ایستادی... خوب شد اومدی...
بهت
كه گفته بودم خودم را فقط برای تو خواهم كشت تا بفهمی چقدر دوستت دارم...
آهای نگاه كن من هستم عاشقت شناختی؟ دیگه تموم شد. تمومش می كنم خودم را
می اندازم پایین می خواستم تو اطاق خودم را دار بزنم راستش ترسیدم طناب
پاره بشه سقف بریزه بعد بابام مجبورم كنه این همه راه برم تا محله دیگه گچ
بخرم و بیام سقف را گچ بگیرم بعد دستم را بگیره ببره پیش حسن مكانیك
دوستش... تو كه میدونی من حوصله كار كردن ندارم درس هام میمونه... تو
مكانیكی هم آنقدر صدا هست كه نمیشه صدای آهنگ را از گوشی شنید یا درس خوند
..در ضمن بابا حتما بهم ناهار و شام نمیداد و میگفت پسر گشنگی نكشیدی تا
عاشقی یادت بره....
گوش كن دیگه تحمل ندارم می خوام خودم را فقط بخاطر
تو بندازم پایین خوبه...خوبه بیخودی گریه نكن به صورتت چنگ ننداز آرایشت
پاك می شه من كه پول ندارم برات روژ گونه و روژ لب بخرم تو هم كه هر روز
وقتی میای بیرون باید آرایش كرده باشی .
آهای دختر خوشگل نیگا كن می
خوام خودم را بندازم از این بالا پایین بذار وقتی مردم گریه كن به صورتت
چنگ بنداز حالا زوده وقتی موهات را می كشی و زار میزنی مواظب باش آرایش
موهات خراب نشه
خودت گفتی تازه آرایشگاه بودی مگه نه؟؟؟
خوبه...خوبه...
نشین رو علف ها روپوشت كثیف می شه وقتی خبرنگارها اومدند بگو كه من بخاطر
تو خودم را انداختم رو آسفالت خیابون یادت نره وقتی من مردم می فهمی چقدر
عاشقت بودم آخه تو خیلی خوشگل هستی دیگه گریه نكن حرف گوش كن برو عقب كنج
اون دیوار اونور خیابون
نمی خوام له شدن منو ببینی برو...برو...
ای بابا چی دارم می گم امتحان ها نزدیك شده از بس درس خوندم مثل این كه قاطی كردم اصلا واسه چی اومدم پشت بوم؟؟؟ آهان بابا
ملحفه هارو شسته داده پهن كنم رو بند به من چه؟؟
من فقط یه عاشق هستم رخت شور كه نیستم
زورت به مامان نمی رسه به من می گی
رخت هارو پهن كنم...باید زودتر برم پایین ناهار حاضره
ناهارم را بخورم بشینم درس ریاضی بخونم...آهای با تو هستم دختر خوشگل محل .. درسم كه تموم شد من سر كوچه هستم با بچه ها بازم بیا می خوام ببینمت....باشه؟؟؟؟
نتیجه اخلاقی:هر وقت رفتی بالا پشت بوم جو نگیرتت
گربه چکمه پوشیکی
بود یکی نبود در روزگاران قدیم پیرمردی دم مرگ سه پسرش را جمع کرد تا
دارایی های خود را بین اشان قسمت کند، پیرمرد خانه را به برادر بزرگتر،
مغازه را به برادر وسط و چون چیزی باقی نمانده بود گربه اش را به به برادر
کوچک و برای این که سه نشود با لحن حکیمانه ای افزود "پسرم اگر عقل داشته
باشی خودت ارزش سهم الارث ات را خواهی فهمید» (اساساً آدم وقتی بلد نباشد
چهار قلم جنس را درست تقسیم بر سه کند ناچاراست که سخنان حکیمانه ول بدهد.)
بعد
هم مُرد چون نقش دیگری در این قصه نداشت. گربه با لحن مودب گفت ارباب غم
به دل خود راه نده، من تو را خوشبخت خواهم کرد، کافی است برای من یک جفت
چکمه مهیا کنی.
" پسر چنین کرد، گربه چکمه های ساق بلند را پوشید و در
حالی که از در خانه بیرون می رفت گفت: " ارباب عزیز، هنگامی که باز گردم
تو ثروتمندترین مرد این شهر خواهی بود متأسفانه این قصه همین جا تمام شد
چون همان روز گربه را به جرم پوشیدن چکمه ساق بلند و «تبرج» دستگیرو روانه
زندان کردند. به هر حال واگویی
قصه های قدیم این دور و زمانه کار چندان راحتی نیست