لیست دوستان :: 130
لیست کلوبها :: 42پاره ای از زندگی نامه خودم 12 تیر 85 - 07:56 |
.بسم رب سید الشهدا ساعت5:30بعدازظهربودمدرسه ی ما تعطیل شد.من وعده ای از بچه ها منتظر سرویس مدرسه بودیم.هرچه انتظار كشیدیم سرویس نیامد.تصمیم گرفتیم با پای پیاده به سمت خانه هایمان كه در فاصله دوری از مدرسه قرار داشت ، حركت كنیم.راه افتادیم در راه بچه هابرای هم تنقلات می گرفتنداما من حس غریبی داشتم.كم كم داشتیم به میدان آزادی نزدیك می شدیم ومن حسم شدیدتر می شد.به میدان كه رسیدیم بچه ها به دنبال گرفتن تاكسی بودئدتا اینكه سید محمد نصیری كه سال سوم راهنمایی بود یك تاكسی كرایه كرد.بچه ها یكی پس از دیگری سوار تاكسی می شدندمن به خاطر ترسی كه از دزدیدنم داشتم سوار نشدم انگار به سیدمحمد الهام شده بود مرتب به من می گفت حمید سوار شو... به زور دست مرا گرفته بوداما من می ترسیدم وسوار نشدم.تا اینكه بچه ها رفتند. من پسربچه ا ی تنهادرآن تاریكی شب درخیابان پرازماشین آزادی در حركت بودم ازمیدان كم كم دورمی شدم وبه سه راه شریف آبادرسیدم به چراغ خطر هیچ توجهی نكردم ومی خواستم به آن طرف خیابان بروم به راه افتادم. باسرعت می دویدم. خدارحم كرد اولین ماشین به من نزد.چون یك ده تن بود.همین طوربه دویدنم ادامه می دادم، كه درعرض چند ثانیه سپرجلوی ما شین راننده ای كه در نیروی انتظامی خدمت می كردبه من برخوردكرد. نفهمیدم چه اتفاقی رخ داد.به روی زمین افتادم. خوب بود كیفم رابه پشتم انداخته بودم وسرم به زمین نخورد.درآن لحظات مردم اطراف من رااحاطه بودند اماهیچ كس جرات بلند كردن من رانداشت بعدازبیست دقیقه ناگهان یك مردخدایی رسید ومراازروی زمین بلند كردوبه داخل ماشینش برد. سربازمی ترسیدوگریه می كرد.من در آن لحظات دیدم كه خون تمام وجودم راگرفته .در حال رسیدن به بیمارستان بودیم. به بیمارستان كه رسیدیم سربازمرابلندكردوبه سرعت من را به سوی اورژانس برد و روی تخت خوابان. همه با لباسهای یك دست سفیدبه طرف من می آمدند.یكی به سرعت پای مراباندپیچی می كرد یكی آدرسم رامی پرسید.تا اینكه آن مرد خدایی دانست كه فامیل من كیهانی است ،عمویم را شناخت وبه طرف خانه ی عمویم حركت كرد.مراوارداتاق عكس برداری كردندهنوزازاتاق بیرون نیامده بودم كه خبر به پدرومادر وهمسایه ها وهمكاران پدرم رسیده بود. وقتی از اتاق بیرون امدم مادرم ازیك طرف گریه وزاری می كرد و دیگران هم از طرفی دیگر. دكترها جواب رد داده بودند.پدرم تصمیم داشت هرچه زودترباهرچه امكان داشت مرا به تهران برساند .حتی قرار شدمراباهواپیمابه تهران برسانند.اما دكترهامی گفتند اگراین واقعه درامریكارخ می داد به احتمال 99% این پارا قطع می كردند. اگراین بچه رابخواهیدبه تهران ببرید درراه جانش را از دست می دهد . به همین دلیل تصمیم به قطع پایم كردند. مرا به سوی اتاق عمل می بردند.همه جا سبزبود .روی سرمن چندچراغ روشن بود.مثل اینكه لحظه ی مرگم رسیده بود. پرستارها مرا برای قطع پا آماده می كردند. مردخدایی متوجه ی چیزی شد. انگاربه او الهام شده بود كه پایم قطع نمی شود. دیدم كه او یكد فعه نماند. بعداز چند دقیقه با یك مرد از سادات واردبیمارستان شد. او فوق تخصص قلب وعروق بود وقتی كه از جریان پای من مطلع شد ، گفت: دراین جا امكانات لازم برای پیوندپا وجود ندارد.همه ی امیدها از دست رفته بود دكتر امیری، فوق تخصص اورتوپد می خواست از پدرم اجازه ی قطع پایم رابگیرد. پدرم كه هنوز در شك بود ازحرف های دكتر چیزی متوجه نمی شد.عمویم به جا ی پدر م قبول كرد دكتر، عمو وپدرم را برای گرفتن آمپول قطع پابیرون فرستاد. بعدازچنددقیقه آن دو به بیمارستان رسیدند. وارد بیمارستان كه شدندبه سرعت از پله ها بالا می رفتند كه عمویم به خاطر شكی كه از دیدن من داشت، روی پله ها افتاد.به هر طریقی كه می توانست بلندشد. هر دو به طر ف اتاق عمل آمدند تاآمپول را به دكتر بدهند همین كه می خوا ستند آمپول را به دكتربدهند صبری آمد. انگارخداآن را رساند .دكتر برگشت دكتری كه با آن بیمارستان هیچ قراردادینداشت ،وضو گرفت وبه همه گفت دعا كنید من یك وسیلم همه چیز در دست خداست. اوست كه به دستم فرمان میدهد ومن آن را اجرا می كنم . ساعت8:30بود دكتر وارد اتاق عمل شد باخود فكر می كردم آنان كه لباس سبز رنگی به تن دارند حتما فرشته اند، فرشتگان این كره خاكی اطرافم را احاطه كرده اند. یكی از این فرشتگان كم كم نزدیك من می شود. انگار می خواهد مرا به آسمان تاریك ببرد. به من رسید .بله با تزریق آمپول مرا به آسمان تاریك برد. عمل آغاز شد . همه پشت در اتاق عمل منتظر بودند ،مادرم دعا می كرد پدرم طاقت نمی آورد. عمویم پر جنب و جوش بو د . لحظات یكی پس از دیگری می گذشت . همه منتظر بیرون امدن من بودند لحظات انتظار به اتمام رسید. من را ساعت4:30صبح از اتاق عمل بیرون آوردند .همه دور اطرافم گرفته بودند. به داخل بخش رسیدم. مرا سوار مر كبی كردند دكترها به پدرم گفته بودند اگر خون از داخل شریان پا بگذرد . این عمل با موفقیت انجام شده واحتیاجی به قطع پا نیست .همه منتظر عبور خون بودند. پدرم هر چند لحظه یك بار نبض پای من را می گرفت. نبض نمی زد. نا امید شده بود. دست به دعا برداشت .موقعه اذان فرا رسید پدرم انگشتش را روی پایم گذاشته بود همین لحظه بانگ((الله اكبر)) مؤذن از بلند گوی بیمارستان بلند شد. خون از داخل پایم عبور كرد وپدرم سجده ی شكر به جاآورد.همه خوشحال بودند. واما منتظر ادامه ی داستان باشید.این هم یكی از عنایتهای خداوند بزرگ بود امیدوارم كه خوشتان آمده باشد .دوست دار شما حمید رضا همیشه به خدا توكل كنید وظهور آقارو ازش بخواید . به یاد عدل گستر جهان التماس دعا |
لیست توصیفنامه ها10 مرداد 86 - 17:57 | |
تولددددددددددت مباررررررررررك |
7 مرداد 86 - 04:43 | |
tavalode mola va shoma mobarak |
22 شهریور 85 - 18:05 | |
سلام علیکم
خوب هستین؟
امیدوارم همیشه موفق باشین
و همیشه سالم وسلامت باشین
...................................................................................................................................................................................................................................................................
خدانگهدار |






















