__
لیست دوستان :: 30
لیست کلوبها :: 33
  • نام کلوب :دانشگاه آزاد كاشان
    نام انگلیسی : daneshgah_azad_kashan
    تاسیس : 31 تیر 1384
    218 عضو ، 60 بحث ،

    دانشگاه آزاد كاشان

  • نام کلوب :متولدین آبان ماه
    نام انگلیسی : aban2
    تاسیس : 6 خرداد 1384
    2074 عضو ، 20 بحث ، 23 آلبوم ، 28 مقاله ، 39 لینک ، 1 نظرسنجی

    متولدین آبان ماه

  • نام کلوب :مهندسین
    نام انگلیسی : mohandesiin
    تاسیس : 1 بهمن 1386
    977 عضو ، 21 بحث ، 21 آلبوم ، 4 مقاله ، 2 نظرسنجی

    مهندسین

  • نام کلوب :دانشگاه آزاد کاشان
    نام انگلیسی : kasc
    تاسیس : 19 فروردین 1384
    703 عضو ، 521 بحث ، 17 آلبوم ، 3 مقاله ، 5 لینک ، 1 نظرسنجی

    دانشگاه آزاد کاشان

  • نام کلوب :دروغ نگیم
    نام انگلیسی : dontlie
    تاسیس : 10 شهریور 1385
    2905 عضو ، 81 بحث ، 10 آلبوم ، 111 مقاله ، 1 نظرسنجی

    دروغ نگیم

  • نام کلوب :خالی بندها
    نام انگلیسی : liars
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    122 عضو ، 32 بحث ، 5 آلبوم ، 1 مقاله ، 4 لینک

    خالی بندها

خسته تر از برگ برگ تاریخ!!!
21 شهریور 87 - 03:35

خسته تر از برگ برگ تاریخ!!!

صدای پیرمرد منو به طرف خودش كشید ...

- آقا یه كمكی به من می كنین؟

برگشتم اما این كه پیرمرد نیست... یه ماسك جلوی دهان و بینیش گذاشته بود كه شناختش رو سخت می كرد اما چین و چروك پیشونیش اونقدر زیاد و تركیده بود كه می تونستی از چند متر اون ور تر بدون چشم مسلح بشماریشون ... انگار دنبال یكی می گشت كه روش بشه ازش كمك بگیره از تو نیگاهش می خوندم میگه ببخشین مزاحم شدما اما كسی رو پیدا نكردم كه بتونم راحت ازش كمك بگیرم ... بی اختیار رفتم طرفش بوی آشنا می داد...

- گفتم: چه كمكی از دستم بر میاد داداش؟

درحالی كه نفس نفس می زد با دستان لرزونش كاغذی رو كه تو دستش خیس خیس شده بود بهم نشون داد... بیمارستان بقیه ا... رو می خواست ... آدرسو بهش گفتم و یواشكی با چشمام تعقیبش كردم ... دولا شد تا ساكشو از رو زمین برداره؛ انگار همه استخوناش خشك شده باشن مثل آدم آهنی ها تیكه تیكه و آروم آروم دستاشو به طرف ساك دراز كرد و پنجه های لرزونش رو به سختی دور دسته اون گره زد اما انگار داره یه كیسه 50 كیلویی برنج رو بر می داره، یكی دو باری سعی كرد ولی نتونست؛ رفتم جلو و ساك رو از رو زمین برداشت اما فكر نمی كنم بیشتر از 4 - 5 كیلو وزن داشت ... بهش گفتم: آقا اجازه میدین بهتون كمك كنم!!؟

چشمای پر از شرم شو تو اشك نگاهش قایم كرد و بعد از چند سرفه خشك و بی رمق درحالی كه لبخند تلخشو می شد از پشت ماسكش حس كرد؛ گفت: ق... ق ... قربونت ب ... ب ... برم ا... ا... اخوی؛ یه ... كا ... كاریش می ... می كنم.

جونش بلا اومد تا این چند تا كلمه رو بگه؛ انگار بعد از چندین كیلومتر دویدن داره حرف میزنه، صداش خسته خسته بود و بدنش خیس عرق؛ نمی دونم دردش چی بود اما خب می شد حدس زد ... خودم و جمع و جور كردم و گفتم: داداش ببخشین فضولی می كنم آسم دارین؟!

یه نیگاه بهم انداخت از تو نیگاهش فهمیدم كه زدم تو جاده خاكی، اوت زدم بد فرم و دیگه خفه شدم دستش رو گرفتم كه ببرمش طرف خیابون و براش ماشین بگیرم ... سرد سرد بود مثل میت می لرزید و از نوك انگشتاش عرق می چكید اولش چندشم شد دستاشو بگیرم خیس عرق بودن ولی همین كه دستم به دستش رسید انگار همه انرژی نداشتش بهم منتقل شد.

پنجه هامو محكم تو پنجه هاش گره زدم و با دست دیگم زیر بغلش رو گرفتم و یواش یواش آوردمش كنار خیابون و رفتیم...

تو ماشین سرش رو گذاشت رو شونه هام و چشماشو بست ... چقدر زود خوابش برد ... انگار سالهاست نخوابیده ... داداش بیدارشو رسیدم بیمارستان ... الووووو اخوی چقدر سنگین خوابی ... راننده كه خیلی هم آدم جالبی نبود برگشت گفت: آقا مرتیكه معتاد و ولش كن ... كه با نیگاه پر از غضبم بهش فهموندم كه اگه خفه نشه ... خودم خفش می كنم ... روشو برگردوند و گفت: 800 تومن میشه زودباشین جناب الان پلیس جریممون می كنه وا ... یه هزاری انداختم جلوی ماشینش و گفتم: اون 200 تومنم وردار یه وقت از گشنگی نمیری!

با هر زحمتی بود اون بنده خدا رو بغل گرفتم و آوردم بیرون از ماشین، هنوز چند قدمی راه نرفته بودم كه دیدم دو تا جوون كه معلوم بود از باشگاه اومده بودن و قیافه های اون چنانی داشتن و هیكل (بزنم به تخته) غولی داشتن اومدن جلو گفتن: آقا كمك نمی خوای و بدون اینكه حرفی بزنم یكی پای اون بنده خدا رو گرفت اون یكی هم زیر بغلاشو،گفتن: شما برو هماهنگ كن تا ما بیایم...

رفتم از درب درمانگاه تو و خلاصه سرتون رو درد نیارم بعد از كلی دعوا و مرافعه با مسئولان اونجا بالاخره پذیرش كردیم این بنده خدا رو.

رفتم به خونه زنگ زدم كه یه كم دیر میام و برگشتم پیش این بنده خدا و دیدم یه برگه گذاشتن روی تختش كه نوشته مجروح شیمایی سیداحمد موسوی ... انگار همه دنیا رو سرم خراب شده منو بگو كه فكر كردم این بنده خدا مریضی خونی داره و جالب اینجاست كه اون دوتا جوون هنوز وایساده بودن و یكیشون كه اشك تو چشماش جمع شده بود و جوونتر بود

اومد جلو و درحالی كه بغضشو با غرورش قورت می داد گفت: آقا شما بسیجی هستین!؟

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اشك از چشمام جاری شد و گفتم: كاش بودم و رومو برگردوندم به طرف اون سید اولاد پیغمبر و گفتم: اینهاش این بسیجیه نه من خاك بر سر.

جوونه انگار بعد از سالها تشنگی حالا یه لیوان آب پیدا كرده گفت: واقعا تو جنگ شیمیایی می زدن و آدمها رو اینجوری می كردن!!؟

-small;">

بند دلم پاره شد یادم نیست فكر كنم یه 2 ساعتی واسش رفتم بالای منبر حیف از حوصله این روایت خارجه وگرنه اونا رو هم براتون می نوشتم؛ بگذریم. دیدم دارن جفتشون گریه می كنن خودم نفهمیدم ولی همه صورتم اشك بود و دستای سید تو دستم ... عاشقش شده بودم وایسادم چشماشو كه باز كرد یه بوسه به پیشونیش زدم بنده خدا بچه شهرستان بود نمی دونم كجا اما دكترش كه اومد گفت: به به سید جون خودم باز اومدی بركت بدی به بیمارستان و شروع كرد به معاینه ...

13-3-4.jpgهر سه تایی مون (من و اون دو تا جوون) همه هیكلمون شد چشم و به معاینات دكتره دقیق شدیم وقتی كارش تموم شد انگار فامیل خودمونه دوئیدیم بیرون و دكتر بیچار رو دور كردیم چی شد آقای دكتر؟ اون جوونكی كه سئوال می كرد ازم قبل از اینكه من لبامو باز كنم سئوال كرد و دكتره كه انگار تعجب كرده بود گفت: شما؟!!

یه نیگاهی به هم انداختیم و این بار من گفتم: این بنده خدا تو محل ازم كمك خواست ... همه داستان رو تا آخرش ظرف 2 دقیقه برای دكتر گفتم و ایشون كه صلابت و نجابت از وجودش نمایان بود با یه لبخند معنوی كه صورت نورانیش رو پوشونده بود گفت: تو بقیه ا... همه با سید فامیلن ناراحت نباشین ایشون نور چشم ماست اما زخم خورده جنگه شیمیایی زیاد نمی مونه ماهم داریم دست و پا می زنیم به خاطر 3 تا بچه هاش و نفس دردناكی كشید و گفت: فقط دعاش كنین و رفت.

با چشمامون تا آخر راهرو دكتر رو دنبال كردیم. چند دقیقه ای همون طور به انتهای راهرو خیره موندیم كه یه دفعه صدای خانم پرستار كه همون نزدیكی بود عمق نیگاهمون رو پاره كرد.

- آقایون لطف می كنین وسایلتون رو بردارین و تشریف ببرین می خوایم مریض رو قرنطینه كنیم... خواهشا یكم سریعتر .

نمی دونم اون روز چطوری اومدم خونه همش تو فكر اون سید اولاد پیغمبر بودم واقعا خدایی چند نفر از اینها الان تو كشورمون هستن كه بارها من و شما یا خیلی از آقایون مسئولین پامونو گذاشتیم رو سینه های خسته اونا و داریم راحت زندگی می كنیم به راحتی و سلامت دركمال آسایش و در كنار خانواده ...

اگه خودمونو جای بچه ها و همسر سید بذاریم واقعا چه حالی میشیم ... این حقیقت مال روزگار دوری نیستا فكر نكنین خیلی وقته اتفاق افتاده مال همین چند روز پیشه كه خیلی خراب شدم امیدوارم حالش خوب باشه فكر كنم یكی دو روز بعد از بیمارستان مرخصش كردن وگرنه می گفتم برین عیادتش ببینین چه نوری تو چهره و چشماش بود اینم یه تلنگر به من خاك بر سر بود كه از شهر عشق خاطرات یادگار یاد یار باشم و بازم بسوزم تا بتونم بسازم...

خدایی هركسی از این داستان لذت برد برای سلامتیش یه صلوات با حمد شفا بخونه بیاین دعا كنیم خدا كمكش كنه به خاطر دختر 12 سالش كه از وقتی دو - سه سالش شد باباشو خسته ی خسته دید و یه بار هم نتونست تو بغلش بخوابه...

85-10-12.jpg

__